#ارسالیازشما
🖤 خواب برادر شهید
شبی خواب دیدم به عالمی دیگر رفتهام.
در جایی بسیار سرسبز بودم؛ پر از درخت، چمن و آرامشی که هیچ شباهتی به این دنیا نداشت.
#ایوب کنارم بود. مرا نزد دو مرد بسیار بلندقد برد. چهرههایشان را نمیتوانستم ببینم، اما سرتاپا لباس سفید بر تن داشتند.
از او پرسیدم:
«این دو نفر چه کسانی هستند؟»
گفت:
«امام حسین (ع) و حضرت ابوالفضل (ع).»
قبلاً بارها شنیده بودم که حضرت #ابوالفضل (ع) قامت بلندی داشتهاند و آنجا بود که با خودم گفتم:
«پس آنچه میگفتند، درست بوده است.»
بلافاصله مرا به جای دیگری برد.
آنجا دو نفر را دیدم که تا چشمم به آنها افتاد، شناختمشان. با این حال، ایوب دوباره معرفیشان کرد و گفت:
«اینها رهبر شهید سید علی و شهید رئیسی هستند.»
شهید رئیسی دستهایش را باز کرد و مرا در آغوش گرفت.
بعد دوباره خیلی سریع به جای دیگری رفتیم؛ جایی که جمعیت بسیار زیادی حضور داشتند.
ایوب گفت:
«همه اینها شهید شدهاند. هر کس شهید شود، به اینجا میآید. هر شهیدی که بیاید، من از آمدنش باخبر میشوم.»
بعد رو به من کرد و گفت:
«چرا اینقدر بیقراری میکنید؟ من همیشه پیشتان هستم. از کارهایتان باخبرم؛ حتی از نیتهایتان. اگر کاری برایم انجام بدهید، متوجه میشوم.»
پس از آن، وارد تونلی شدیم؛ تونلی که انگار میان آن عالم و این دنیا بود. به محض اینکه وارد تونل شدیم، خودمان را در این دنیا دیدیم
#ایوب در همان حال با من صحبت میکرد و گفت:
«من همیشه پیشتان هستم و میتوانم با شما صحبت کنم.»
پرسیدم:
«چطور؟»
گفت:
«نگاه کن، الان با بابا صحبت میکنم.»
در همان لحظه، از آن عالم با پدرم صحبت کرد. پدر روی زمین بود و من و #ایوب او را میدیدیم و ایوب با او سخن میگفت.
از ایوب پرسیدم:
«این خانهای را که ساختی، چکار کنیم؟»
با آرامش گفت:
«من این خانه را به تو دادم.»
و این، آخرین جملهای بود که در آن خواب از او شنیدم.
@shahidayobpormoghadam