🥀🖤
خودم فرستادم بره مدرسه
دخترمو از خونه راهی کردم
دیر شده بود، نشد که بوسِش کنم
الآن میگم چه اشتباهی کردم!
هنوز دو ساعت نَگُذَشته بود که
دیدم دلم براش حسابی تنگه
اینو فقط من و خودش میفهمیم
حس پدر دختریه، قشنگه
دلم میخواست برم دم مدرسه
تا زنگ آخر تو نگاهش باشم
وقتی تو بازیاش زمین میخوره
اونجا خودم پشت و پناهش باشم
تو راه که بودم یه صدایی اومد
دنیا جلو چشمای من کبود شد
زمین به آسمون رسید گمونم
هوای صاف شهر، غرق دود شد
رسیدم و دیدم شیشهی عمرم
تَرَک تَرَک شده، روی زمینه
دخترِ بابا رو زمین بیفته
مرگ برای پدرا همینه
یه داغی دیدم توی این زمونه
که آسمونم داره خون میباره
دخترمو خودم تو خاک گذاشتم
خدا واسه هیچ پدری نیاره
✍محمدجواد خراشادیزاده
امشب باید آقا شب شعر میگرفتن تو بیت
به رسم هر سال...
بستهست بیتو دفترِ شبهای شعرِ بیت
بدرود بیتِ آخرِ شبهای شعرِ بیت...🖤
_لاادری