در حسرت دیدار تو جانم، به لب آمد
شعری که نفس بود، به آنی به تب آمد
اینک همه تلخ از غم هجران، ولی آقا
جانش که چنین رفت، به کامش رطب آمد
|سیدهغزلصدر
عاقبت نور تو پهنای جهان میگیرد
جسم بیجان زمین از تو توان میگیرد
سالها قلب من از دوریتان مرده ولی
خبری از تو بیاید ضربان میگیرد
چنان چسباندهام هر تکه از دل را به یکدیگر
که کم کم مـیشوم بعد از غـمِ تو؛آدمی دیگر...