~تو صبح عالم افروزے و من شمع سحرگاهی
گریبان بازڪن در صبح تا من جان بر افشانم~
「 𝐄𝐍𝐙𝐄𝐕𝐀𝐄 」
دیر یا زود این عذاب ای جان به پایان میرسد
شاد باش! این رنج بیپایان به پایان میرسد
گرچه گاهی تندبادی شاخهای را هم شکست
سرو میماند ولی توفان به پایان میرسد
زندگی بر مردم آزادهی بیآرزو
سخت میگیرد ولی آسان به پایان میرسد
داستان شمع با آتش روایت شد ولی
عاقبت با دیدهی گریان به پایان میرسد
سیل آه خلق سدّ ظلم را خواهد شکست
قصهی تاریخ بیسلطان به پایان میرسد.
「 𝐄𝐍𝐙𝐄𝐕𝐀𝐄 」
+ بیچاره من که روی فرش مسجد و در فکرِ مویِ تو
بیچاره تر آن که به من گفت التماس دعا !
「 𝐄𝐍𝐙𝐄𝐕𝐀𝐄 」
رَهایش کن اگر رفته که دیگر او نِمیارزد
دِلی گر با دلی باشد به هیچ عنوان نِمیلرزد. .❤️🩹
「 𝐄𝐍𝐙𝐄𝐕𝐀𝐄 」
<🤍🥺>
نظری کن ، که به جان آمدم از ، دلتنگی
گذری کن ، که خیالی شدم از ، تنهایی.
「 𝐄𝐍𝐙𝐄𝐕𝐀𝐄 」
من شعر میگویم ولی معشوقهای در کار نیست، آری من دیوانهام دیوانگی که عار نیست . .
「 𝐄𝐍𝐙𝐄𝐕𝐀𝐄 」
محبوبِ من!
هوس جنگ دگر برای چیست؟
خبر نداری مگر؟!
وجب به وجبِ سرزمین خیالم ؛
منطقهی اِشغالی توست :)
「 𝐄𝐍𝐙𝐄𝐕𝐀𝐄 」