وقتی بهشت عـزوجل اختـراع شد
حوا که لب گشود عسل اختراع شد
در چشمهای خسته مردی نگاه کرد
لبخند زد و قنـد بدل اختراع شد
آهی کشید، آه دلش رفت و رفت و رفت
تا هالـهای به دور زحل اختراع شد
حوا بلوچ بود ولی در خلیج فارس
رقصید و درحجاز هبل اختراع شد
آدم نشسته بود ولی واژهای نداشت
نزدیک ظهر بود غــزل اختراع شد
آدم و سعی کرد کمی منضبط شود
مفعول فاعلات فعل اختـراع شد
"یک دست جام باده و یکدست زلف یار"
این گونـه بود ها ! کـه بغل اختراع شد
یک شب میان شهـر خرامیـد و عطسـه زد
فرداش پنج دی و گسل اختراع شد!
پ ن: پنج دی روز زلزله بم
@enzevae🍃
خواستم تا ابد از آن تو باشم که نشد
تو شوی جانم و من جان تو باشم که نشد
پر زدم در شب بی حوصلگی از قفسم
تا سحر گوشه ی ایوان تو باشم که نشد
تکیه بر تخت ستم دادی و من با دل و جان
آمدم ساکن زندان تو باشم که نشد
من که راضی شده بودم به همان فرصت کم
بلکه یک ثانیه مهمان تو باشم که نشد
گفته بودم که در این ظلمت بی حد و حساب
میشود شمع فروزان تو باشم که نشد
به امیدی که شوی شاعر شوریده ی شهر
و خودم سوژه ی دیوان تو باشم که نشد
نه سرودی و نه دیدی غم دنیای مرا
خواستم لایق چشمان تو باشم که نشد
@enzevae🍃
خویش را گم کردهام در سنگلاخ زندگی؛
هرچه میگردم نمیدانم کجا افتادهام :)
#فاضلنظری
@enzevae🍃