خواستم تا ابد از آن تو باشم که نشد
تو شوی جانم و من جان تو باشم که نشد
پر زدم در شب بی حوصلگی از قفسم
تا سحر گوشه ی ایوان تو باشم که نشد
تکیه بر تخت ستم دادی و من با دل و جان
آمدم ساکن زندان تو باشم که نشد
من که راضی شده بودم به همان فرصت کم
بلکه یک ثانیه مهمان تو باشم که نشد
گفته بودم که در این ظلمت بی حد و حساب
میشود شمع فروزان تو باشم که نشد
به امیدی که شوی شاعر شوریده ی شهر
و خودم سوژه ی دیوان تو باشم که نشد
نه سرودی و نه دیدی غم دنیای مرا
خواستم لایق چشمان تو باشم که نشد
@enzevae🍃
خویش را گم کردهام در سنگلاخ زندگی؛
هرچه میگردم نمیدانم کجا افتادهام :)
#فاضلنظری
@enzevae🍃