پریشان کرده جمع عاشقان را با سر تاری
ندارد گیسوانش جز پریشان ساختن کاری
امان از آبروی رفته، وقتی سخت میگرید
میان مردم بیگانه مرد خویشتنداری
دلیل گریههای بیامانم را بگویم؟ چشم!
مرا از چشم شهر انداخت چشم مردمآزاری
من از داغ غمش میمیرم و او را چه غم باشد
اگر کم باشد از خیل گرفتاران گرفتاری
دل مغرور! عمری در جواب عشق گفتی: نه!
غزالی از کنارت رد شد و حال تو هم آری
#سجاد_سامانى
@enzevae🍃
انزوا🖤🇮🇷
از باغ می برند چراغانی ات کنند تا کاج جشن های زمستانی ات کنند
پوشانده اند «صبح» تو را «ابرهای تار»
تنها به این بهانه که بارانی ات کنند