🌱دوش می آمد و رُخساره بر افروخته بود
تا کجا باز دل غم زده ای سوخته بود
🌱رسم عاشق کُشی و شیوه شهر آشوبی
جامه ای بود که بر قامت او دوخته بود
🌱جان عُشّاق سپند رخ خود می دانست
و آتش چهره بدین کار بر افروخته بود
🌱گرچه می گفت که زارَت بِکُشم می دیدم
که نهانش نظری با من دل سوخته بود
🌱کفر زلفش ره دین می زد و آن سنگین دل
در پی اش مشعلی از چهره بر افروخته بود
🌱دل بسی خون به کف آورد ولی دیده بریخت
الله الله که تلف کرد و که اندوخته بود؟
🌱یار مفروش به دنیا که بسی سود نکرد
آن که یوسف به زرِ ناسره بفروخته بود
🌱گفت و خوش گفت برو خرقه بسوزان «حافظ»
یا رب این قلب شناسی ز که آموخته بود
@enzevae🍃
انزوا🖤🇮🇷
من بودم :) @enzevae🍃
گفتم:
چرا اینگونه سوختهای؟
گفت:
چون بی رخ یار، آتش هم یخ است…
جان من از اوست، نباشم اگر او نباشد :)
@enzevae🍃
انزوا🖤🇮🇷
گفتم: چرا اینگونه سوختهای؟ گفت: چون بی رخ یار، آتش هم یخ است… جان من از اوست، نباشم اگر ا
گفتم:
عشق چیست که چنین از خود تهیات کرده؟
گفت:
عشق، نبودنِ من است در بودنِ او…
و بودنِ من، اگر او نباشد، نبودن است :)
《نباشم در جهان
گر تو نباشی یارِ من》
@enzevae🍃
3.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خون میچکد از دیده در این کُنج صبوری...
@enzevae🍃
هدایت شده از دَرْهَوایَتْ...!
مصرع پیچیدهای از هر خم زلف توایم ،
شرح گیسوی تو را دیوان تشویشیم ما .