نمیدانم کجا
شاید در هیاهوی مغزش
یا در گیر وگرفتاری های زندگی اش
شاید هم در میان ماندن رفتن
یا اصلا جایی در میان غم و اندوهش
گم می شد و غرق می شد و تمام میشد
دنیز؛
-ترس از دست دادنش رو داری؟
+نه بابا...
حرفش تمام نشده بود که میان حرفش میپرد
-خب خوبه که پس چرا اینقدر نگرانی
نفش عمیقی میکشد و پاسخ می دهد
+ترسش و ندارم فوبیای نبودنش و دارم
حرفش که تمام میشود ماگ قهوه اش را در دست میگیرد و به دانه های برف که آرام آرام بر روی زمین می نشینند و دلبری میکنند مینگرد
دنیز؛