مچ دست زخمی اش را میان انگشتانش فشار میداد و
درد در صورتش فریاد میزد
اما هنوز میخندید ولی این بار فرق داشت
چیزی در صدایش میلرزید
انگار بغض کرده بود
آری بغض کرده بود
چشمانش پر بود
اما هنوز ؛
هنوز میخندید
دنیز؛
هدایت شده از سبز و مشکی..:)
بعضی وقتا(دروغ میگم منظورم همیشهست)
اینجوریم که تو چهرم یه بی تفاوتیِ خاصی موج میزنه..
اصلا هیچ واکنشی نیست تو صورتم
شایدم یکم بی رحمانه بخندما!
ولی تو مغزم و قلبم دارم یه وضعیت وحشتناکی رو سپری میکنم(: