دور از تو آنچه سمتِ چپِ سینهی من است
دل نیست بلکه موزهی دردِ معاصر است
- احسان پرسا
تو سکوت میکنی و فریاد زمانم را نمی شنوی!
یک روز… من سکوت خواهم کرد؛
و تو آن روز…
برای اولین بار مفهوم “دیر شدن” را خواهی فهمید
مشکل از تو نبود
از من بود
با کسی حرف میزدم
که سمعک هایش را
پیش دیگری جا گذاشته بود
گفته بود
« مدتی میروم ، شاید دلتنگت شوم ، شاید بازگردم….»
و مـن !
با حماقتـی که اسمش را عشق گذاشته بـودم ،
باور کردم که بعضی رفتنها ، بیبرگشـت نیستند :(((
گفت آروم و ساکت شدی!
گفتم که "ما لا یُحکی، یُبکی"
"آنچه گفته نمیشود، اشک میشود."
منم این روزا بجای خودم، چشمام حرف میزنن.
بلند و طولانی. رسا و بیوقفـه.
اون برگشته ، به نظرت میتونه مرهم زخمهام باشه ؟!
ـ آه ویلیام… قاتل همیشه به محل جرم برمیگرده ؛
تا اگه مقتول زنده مونده بود
اینبار کارو تموم کنه !
انگار همین حوالی ، کسی تمام گذشتهاش را
آتش زده ؛ جنگلی را سوزانده تا درختی را
فراموش کند .