جدا از دیگران، در انزوا، آهستهآهسته
شدم با خویش هم ناآشنا آهستهآهسته
- محمد عزیزی
.
در نمازم فکر میکردم چه کاری داشتم؟
یادم آمد با دل سنگت قراری داشتم
بر همین سجاده در مستی دلم را باختم
در همین میخانه با هستی قماری داشتم
شیشهی مِی را اگر نشکسته بودم دستِکم
با خود از لبهای سرخت یادگاری داشتم
آنچه ما آموختیم از عمر، درسِ رنج بود
ای فلک! من، سنگدل آموزگاری داشتم
چون صدف بر خاک ساحل ماندم اما مثل موج
باز میگشتم اگر چشمانتظاری داشتم
در دلت یادی هم از من نیست میدانم ولی
من زمانی در دلِ سنگت مزاری داشتم
- #فاضل_نظری
منظورِ من
که منظره افروز عالمی ست
چون برق خنده ای زد و
از منظرم گذشت …
#هوشنگ_ابتهاج
.
تلاش میکنیم یه چیزیو به طرفمون بفهمونیم ولی نمیشه.
این زبان برای بیرون از ما ساخته شده؛ شما درد رو چطوری میخوای به بقیه حالی کنی؟
ما در بیان احساساتمون بیچارهایم!
- #هوشنگ_ابتهاج