.
در نمازم فکر میکردم چه کاری داشتم؟
یادم آمد با دل سنگت قراری داشتم
بر همین سجاده در مستی دلم را باختم
در همین میخانه با هستی قماری داشتم
شیشهی مِی را اگر نشکسته بودم دستِکم
با خود از لبهای سرخت یادگاری داشتم
آنچه ما آموختیم از عمر، درسِ رنج بود
ای فلک! من، سنگدل آموزگاری داشتم
چون صدف بر خاک ساحل ماندم اما مثل موج
باز میگشتم اگر چشمانتظاری داشتم
در دلت یادی هم از من نیست میدانم ولی
من زمانی در دلِ سنگت مزاری داشتم
- #فاضل_نظری
منظورِ من
که منظره افروز عالمی ست
چون برق خنده ای زد و
از منظرم گذشت …
#هوشنگ_ابتهاج
.
تلاش میکنیم یه چیزیو به طرفمون بفهمونیم ولی نمیشه.
این زبان برای بیرون از ما ساخته شده؛ شما درد رو چطوری میخوای به بقیه حالی کنی؟
ما در بیان احساساتمون بیچارهایم!
- #هوشنگ_ابتهاج
سڪوتے سردم و جویاے حالم مے شوے گاهی
چہ رویاگونہ مهمانِ خیالم مے شوے گاهی
بهارے پیر و دلگیرم ، اسیر اما نمے میرم
نسیمِ سردِ پاییزِ شمالم مے شوے گاهی؟
سرِ هر سطرِ دلتنگے ، بہ زیرِ چترِ دلتنگی
طروات هاے بارانِ زلالم مے شوے گاهی؟
تو سیبِ دلفریبِ سرخِ حوّایے ! نمے آیی؟
نگارستانے از رویاے ڪالم مے شوے گاهی؟
شمیمِ ڪوچہ گردے ، خیسِ دردے ، بر نمے گردے؟
و با هق هق جوابے بر سوالم مے شوے گاهی
سرم بر شانہ ات ، این فرصتِ ڪم را نگیر از من
بہ قدرِ آهِ ڪوتاهے مجالم مے شوے گاهے؟
شدہ قلیانِ نعنایے لبالب غرقِ گیرایی
شڪفتہ غنچہ ے سرخِ زغالم مے شوے گاهی؟
پلنگے در پیِ ماهم ڪہ از آهم نمے ڪاهم
خرامندہ بہ هر جنگل غزالم مے شوے گاهی