خونه ی بی بی از این قدیمی هاست. همون هایی که دو طرفِ حیاط اتاق داره. اون طرف حیاط آخرین اتاق بغل دیوار اتاق دایی مرتضی بود. وقتی من به دنیا اومدم شهید شده بود. بی بی وسایل اضافه ش رو اونجا می ذاشت ولی از طرفی هم کسی حق نداشت توی اون اتاق بره. از بالا تا پایین شیشه ای بود. انگار از اون خونه، تنها جایی که عوض نشده هنوز همون اتاق دایی مرتضی ست. ورودی خونه بی بی یه راهرو داشت، میگم داشت چون شاید الان هم باشه ولی این راهرو، راهروی قدیم نیست، به این راهرو می گفتن دالون. اونجا هم یه عکس از دایی ها رو زده بودن، دایی محمّد و دایی مرتضی. جمله های شهید قلب تاریخ است و این جور چیزها هم روی طاقچه های خونه بود. بی بی و جدو، همون بابا بزرگ به عربی، غروب ها می نشستن توی ایوون. همینجوری که تسبیح دست شون بود و ذکر می گفتن به درخت های حیاط، به پرنده ها، پرستوها، به حوض، به آسمون... نگاه می کردن. بعد گاهی وقت ها هم یه حالی بهمون می دادن می گفتن برو پفک بخر، بستنی بخر بیار همه با هم بخوریم. حالا اون همه از خونه ی بی بی رفتن. کلی با هم قهر کردن. کلی هم دیگه سر نمی زنن. خلاصه اون خونه خلوت شده و بی بی هم که این روزا داره تنهایی سر می کنه. من هم که نوهش باشم توی این سن با مامان بزرگم همذات پندار شدیم.
اون موقع ها گاهی لابلای حرفی چیزی مامان بزرگم می گفت ما خاک پای امام هم نیستیم. منم همش فکر می کردم مگه همه بابابزرگا امام خمینی نیستن پس چرا مامان بزرگم فقط اون امام خمینی رو انقدر تحویل می گیره؟
اون امام خمینی بنّای خونه ی بی بی اینا نبود ولی انگار اتاق دایی مرتضی رو خودش ساخته بود چون اگه اون نبود، دایی مرتضایی نبود که شهید باشه و اونجا بشه اتاقش که ما بچه ها موقع بازی کردن هی بهش سرک بکشیم.
امام خمینی اعضای خونواده مون نبود ولی انگار هر خونه ای هر چند تا عضو داشت، مثلا پنج نفره اون نفر ششم خونه ها بود. نفر ششمی که یجوری توی خونه هامون جا داشت که انگار اول اون بود، بعد مامان باباهامون بودن بعد بچه ها اومدن. یعنی انگار حتی اون قبل از ما توی خونه هامون بوده و مامان بابامون رو عقد کرده.
امام خمینی رو از نزدیک ندیدیم ولی انگار که یه عالم خاطره باهاش داشتیم. یه برچسب کوچولو قد کف دست قدیم ها بابا زده بود روی کمد چوبی مون. نه تابلویی بود نه عکس قدی. همه عکس هاش برچسب بود که روی دیوارها، دفتر کتاب ها، کمدها، درهای خونه، بعضی ها می زدن. اینجوری توی خونه زندگی هامون بود. خمینی توی حرف نبود واسمون. باهاش زندگی می کردیم. بی بی هیچوقت نگفت خمینی این حرف رو زده فقط خمینی رو دوست داشت. نگفت بیا به این حرف خمینی فکر کن. حتی نگفت من به حرف های خمینی فکر کردم بعد بچه ها رو به حرف خمینی فرستادم جلو توپ و تانک.
هر چی فکر می کنم می بینم حرف وسط نبود اون موقع ها. شبیه به چشم توی چشم شدن. انگار بی بی اینا با خمینی شون چشم توی چشم شده بودن. انگار هیچ حرفی وسط نبوده.
یادم افتاد به وضعِ الان. اینکه الان هر کسی می خواد باشه، باید حرف بزنه. واقعا چرا هر چیز به «حرف» زنده ست؟ تا وقتی کسی حرف بزنه هست، حرف نزنه نیست؟ من حرف می زنم پس هستم. یعنی حرف زدن با بودن و حرف نزدن با نبودن یکی گرفته می شه. چرا انقدر از همدیگه حرف می خوایم؟ چرا وقتی هم می گیم نه مسئله ی ما حرف زدن نیست مسئله ی ما زندگی کردنه آخرش می بینی یه گفتگوکده ی بزرگ راه انداختیم و اسمش رو گذاشتیم جهان و خونه ؟
رهبرش اگه چند سال حرف نزنه دیگه نیست. وجودش واسه همه به حرف بسته ست. اصلا کسی نمی تونه خامنه ایِ ساکت رو بفهمه. خامنه ای وقتی هست که چیزی بگه تا بعضی ها باهاش فکر کنن، بعضی ها فحش بدن، بعضی ها دنبال حرف هاش برن... کلا انگار ملاتِ هرچیزی شده حرف. طرف وقتی واسمون هست که حرف بزنه. تا اونجا که حرف که می زنه بعد بیاد توضیح بده که حرفای من تکراری نیست...
هی فکر می کنم چی شد که ما با خمینی زندگی کردیم؟! چرا اون موقع ها رو بزرگترهامون یادشون رفت و اون ها هم افتادن توی این چرخه ی روزگار؟ من گله دارم از بزرگترهامون. گله دارم چرا قدیم ها رو یادشون رفت. چرا یادشون رفت خودشون اینجوری زندگی نکردن. چرا یادشون رفت و توی فراموشی شون نتونستن به ما یادآوری کنن؟ چرا همش می خوان فکر کنن؟ من فکر کردن رو دوست ندارم. آدم ها که فکر کردن، افتادن توی معامله. خیلی ها وقتی خمینی اومد فکر نکردن و رفتن پای کار ولی وقتی یکم فکر کردن اهل معامله شدن. مگه من وقتی بچه بودم چه می فهمیدم خمینی یعنی چی ولی اونقدر واسم خاطره ساخته بود که بابا بزرگمم خمینی می دیدم.
کاش می تونستم یه دل سیر بشینم و واسه این سیاه بختی مون گریه کنم.
کاش ورق برگرده. کاش حرف ها بمیرن. کاش زندگی کنیم.
#اصرار
#زمان #زندگی #شخص #رنج #خانه #قرابت #جهان
@Esrar3
13.12M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
+چند نفر از خانوادهت شهید شدن؟
-خواهرم، مادرم، عمههام، خالههام، عموهام و همسایهمون.
🧷وَ قَالَ : وَ لَمْ يَزَلْ جَبْرَئِيلُ يُوصِينِي بِالْجَارِ حَتَّى ظَنَنْتُ أَنَّهُ سَيُوَرِّثُهُ.
فرمود:جبرئيل همواره مرا به حق همسايه سفارش مى كرد، تا آنجا كه گمان كردم به زودى او را در ارث شريكم كند.
خویشِ ملتِ خانه، همسایه است چنانکه وقتی از او بپرسید از خانوادهتان چه افرادی شهید شدند همسایه را کنار مادر و خواهر و عمو و عمه و خاله بنشاند.
#خانه #همسایگی #خانواده #غزه
@Esrar3
11.21M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
روی این کودکان را خوب به خاطر بسپارید. اینها کودکانی هستند که یکی از اهالی غزه قبلتر سراغشان رفته بود. آن شب همین تکه از رفح در آتش سوخت.
🧷بله، آنها که میسوزند عدد نیستند،
اسم هستند و پیکرهاشان، چشمهاشان، محل نزول آن است.
در این قحطی اسم، پاکترینِ منزلها در آتش سوخت.
#نسل #زمان #اسم #تن #غزه
@Esrar3
اصرار
🔻نخهای نامرئی شهرِ مقاومت این پیغامیست که اهالی خانهای برای مجاهدانشان نوشتهاند. قبلتر دیده
6.47M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
این لحظات آخر یک نازح (آواره) است. میخواهد خانه را ترک کند. به حال و روز و بغضش نگاه کنید. دوربین را آورده روبروی یخچال گذاشته تا چیزهایی را نشان دهد. قبل از هرچیز با سوز دل به زمینِ خانهای میزند که در آن قد کشیده و میگوید باید خانه را با تمام خاطراتش رها کند اما به تمام آوارگانی مثل خودش توصیه میکند برای مجاهدان در خانهتان غذا بگذارید. شاید (!) یکی از مجاهدان به خانه آمد و غذا خورد. بعد رو به مجاهدان میگوید شما فخر غزه هستید. کار نیمه تمام را تمام کنید که به خداوند قسم ما با شما هستیم.
#فلسطین
#خانه #مقاومت #غزه #شهر #قرابت
@Esrar3
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا