اولش که اینجا رو زدم میخواستم حرفهای دلم رو بنویسم، میخواستم راحت باشم و از هیچی نترسم. فقط بنویسم، از هرچی به چشمم میخوره و از هر حسی که قلبم رو لمس میکنه کلی معنا بیرون بکشم و فقط بنویسم. اما الان کلمات از ذهنم دور شدن، نمیتونم بنویسم، بگم، بخونم و درککنم. فعلا فقط باید تماشاگر باشم تا شاید بعدا بتونم بنویسم.
هدایت شده از Willi
همیشه برام سوال بود اینهمه آدمی که میبینیم دلشکستهان، عاشقن، زخمخوردهان
پس اونایی که دل میشکنن کجان؟ معشوقهها کجان؟ کسایی که زخم میزنن چه زندگیای دارن؟
زوربای یونانی.
ولی آقای کیارستمی، کاش آدمها واقعا با یه "توت" نجات پیدا میکردن. کاش درختها جایی برای تناب انداختن و به دار آویختنِ جسم نداشتن. کاش واقعا با "توت" خوردن تا طلوعِ آفتاب مشغول میشدیم و کل افکار دردناکی که به سراغمون میاد رو فراموش میکردیم. کاش زندگی همینقدر ساده بود آقای کیارستمی، ولی حقیقت چیز دیگهای رو بیان میکنه
دلتنگیهای آدمی را باد ترانهای میخواند، رویاهایش را آسمان پُر ستاره نادیده میگیرد و هر دانهٔ برفی به اشکی نریخته میماند. سکوت سرشار از سخنان ناگفته است؛ از حرکات ناکرده، اعتراف به عشقهای نهان و شگفتیهای بر زبان نیامده. در این سکوت، حقیقت ما نهفته است؛ حقیقت تو و من. -یک نامه در سریال لحظهٔگرگومیش.
هزاران مسئله و اتفاق در جهان هست که شاید در نگاه اول کوچیک باشه، هیچ باشه، ولی برای من ارزشمنده. وقتی بهشون نگاه یا فکر میکنم حالم خوب میشه یا وقتی عمقشون رو درک میکنم قلبم آسوده میشه.