eitaa logo
زوربای یونانی.
412 دنبال‌کننده
7 عکس
19 ویدیو
0 فایل
خورشید باشید، نور را نمایان کنید.
مشاهده در ایتا
دانلود
آن‌جا که ستم، بی‌پرده و بی‌پناه، بر آستانه‌ٔ چشم‌ها می‌ایستد و باز آدمی به عادتِ ترس، لب فرو می‌بندد، دیگر مسئله فقط ظلمِ ظالم نیست؛ مسئله، تولدِ آهسته‌ٔ ظالمان خاموش است. زیرا هر دستی که به جای افشای تازیانه، آن را به رسمِ روزگار بپذیرد، بی‌آن‌که بداند، در معماری همان ویرانه سهمی گرفته است. ظلم، همیشه با فریاد نمی‌آید؛ گاه با سکوت مؤدبانه قد می‌کشد، با مصلحت‌سازی زبان، با توجیه زخم، با آن جمله‌های فرسوده که می‌گویند «بگذار بگذرد.» اما بعضی چیزها اگر بگذرند، چیزی جز حقِ لگدمال‌شده از آن‌ها نمی‌گذرد. آدمی اگر در برابر ستمِ آشکار، به ترس پناه ببرد و در برابر حقیقت، چهره‌ٔ بی‌تفاوتی بگیرد، شاید نامش هنوز روی کاغذ «بی‌طرف» بماند، اما در دفترِ وجدان، مدت‌هاست که از مرزِ بی‌طرفی گذشته است. بی‌تفاوتی، همیشه بی‌گناه نیست؛ گاهی شکل دیگری از مشارکت است. و آنان که به پذیرش ظلم تن می‌دهند، اگرچه خود را از تیغ مستقیم آن دور می‌پندارند، در حقیقت ستون‌های لرزان همان سقفی‌اند که بر سر همه فرو می‌ریزد. پس اگر حقیقت را دوست می‌داریم، باید از آن کسانی که به نام آرامش، به تحقیرِ عدالت رضایت می‌دهند، نترسیم. بگذار هر نامی بر ما بگذارند؛ معاند، دشمن، ناسازگار، هرچه خواستند. نام‌ها می‌آیند و می‌روند، اما آن‌چه می‌ماند، ایستادنِ انسان است در کنار حق؛ و چه سرافراز است انسانی که به جای آشتی با تاریکی، چراغش را تا آخرین نفس روشن نگه می‌دارد.
آن روز، اردیبهشت داشت به آخرهایش می‌رسید. روزی که بوی پایان می‌داد، اما کسی نمی‌دانست پایان، این‌قدر ناگهانی و سنگین از راه می‌رسد. من از کلاس پنجم فقط همان خستگی آخر امتحان را به یاد ندارم؛ بیشتر، آن لحظه‌ای در خاطرم مانده که میان هیاهوی بچه‌ها، گوشی‌ام را گرفتم و با دلهره رفتم سراغ خبرها. و بعد، یک جمله؛ کوتاه، سرد، و سهمگین "انا لله و انا الیه راجعون". آدم بعضی وقت‌ها پیش از آن‌که معنای یک خبر را بفهمد، وزنش را روی شانه‌های خودش حس می‌کند. آن لحظه، خبر فقط یک خبر نبود؛ انگار چیزی از جنسِ سکوت ناگهانی یک خانه، یا خاموش شدنِ چراغی در میانه‌ٔ راه بود. رئیسی برای خیلی‌ها فقط یک نام نبود. برای خیلی‌ها، نشانی بود از مردی که از سر سادگی گذشت، از تشریفات خسته‌کننده‌ٔ قدرت دور شد، و خودش را در راه مردم جا گذاشت. مردی که هرچه داشت، در رفت‌وآمد میان دردهای مردم خرج کرد؛ در خاک روستاها، در غبارِ جاده‌ها، در نگاهِ کسانی که شاید سال‌ها کسی به یادشان نبود. و من همان‌جا، در همان روزِ آخرِ مدرسه، فهمیدم بعضی آدم‌ها با مرگشان تمام نمی‌شوند؛ فقط از جلوی چشم کنار می‌روند تا در حافظه‌ٔ جمعیِ یک ملت، پررنگ‌تر بمانند.
زوربای یونانی.
آن روز، اردیبهشت داشت به آخرهایش می‌رسید. روزی که بوی پایان می‌داد، اما کسی نمی‌دانست پایان، این‌قدر
رئیسی از آن آدم‌ها بود، با چهره‌ای آرام، با رفتاری که به جای نمایش، بیشتر به حضور شبیه بود؛ حضوری که می‌خواست بگوید هنوز می‌شود خادم بود، هنوز می‌شود بی‌ادعا ماند، هنوز می‌شود به جای نشستن بر صندلی قدرت، کنار مردم ایستاد. و چه تلخ بود آن‌همه شادیِ بی‌جا در برابر آن‌همه غم واقعی. من آن روز، بیشتر از خبر پرواز او، غربتِ خودم را حس کردم؛ غربت کسی که داغش را جدی گرفته، و می‌بیند دیگران از کنار آن بی‌اعتنا می‌گذرند. اما بعضی داغ‌ها، هرچند در میان هیاهو تنها بمانند، در دل آدم می‌مانند؛ عمیق، خاموش، و ماندگار.
آدم‌ها انسانن، آدم‌ها نفس می‌کشن.
من از کجا پند از کجا، باده بگردان ساقیا، آن جام جان‌افزای را، برریز بر جان ساقیا، بر دست من نِه جام جان، ای دستگیرِ عاشقان، دور از لبِ بیگانگان، پیش‌آر پنهان ساقیا.
خریت اسمش شجاعته، کودنی‌ معنی صداقته، نُنُر بودن ملاحته، ارزش‌ها در حد فاجعه‌ست‌. توهین اسمش هدایته، نقاب تعبیر نجابته، سرمایه‌ی زن بکارته، ازدواج یه‌جور معامله‌ست. مصلحت توجیه خیانته، بی‌گناه مجبور به ندامته، خفقان اسمش نظارته، حقیقت فقط یه شایعه‌ست. شرط پیشرفت بلاهته، وقتی مالیدن یه‌جور مهارته، زندگی گروگان سیاسته، سیاست تو بن‌بست مذاکره‌ست. قتل ناموسی از رو غیرته، ماتیک تهدید امنیته، داشاق مرد یه ثروته‌، وقتی زن جنس دوم جامعه‌ست. توهم اسمش درایته، خودشاخ‌بینی شهامته، دشمن اسم دیگه‌ی ملته، هرروز تکرار همین فاجعه‌ست. چیز دیگه‌ای واسه گفتن نیست وقتی سکوت و فریاد ممنوعه، برو داداش اینجا وا نستا، وایسادن اینجا ممنوعه.
مرید پیر مغانم ز من مرنج ای شیخ، چرا که وعده تو کردیّ و او به‌جا آورد.