⊰╍╍╍╍╍┄♡┄╍╍╍╍╍⊱
#تقدیر_بیهوا #پارت79
از زبان زهرا:
بعد از اون ارزیابی اول، هیچکس دیگه مثل قبل نفس نمیکشید.
انگار حتی هوا هم سهمیهبندی شده بود.
کمپ نهایی فقط یک ساختمان نبود…
یک حالت ذهنی بود.
من کنار ترنم موسوی راه میرفتم و امیرحسین رادمنش کمی جلوتر.
هیچکس برنمیگشت پشت سرش نگاه کنه، ولی همه حواسها عقب بود.
نازنین با چند نفر از تیمها توی سالن غذاخوری نشسته بود، ولی حتی صدای خنده هم اونجا کم شده بود.
ترنم خیلی آروم گفت:
اینجا شروع واقعی فشاره.
قبلیها چی بودن؟
گرم کردن.
سکوت شد.
من زیر لب گفتم:
خیلی خوشحال شدم بدونم فقط گرم بودیم…
ترنم بدون اینکه نگاه کنه گفت:
باید خوشحال باشی.
قبل از اینکه ادامه بدیم، استاد راد همه رو به سالن اصلی جمع کرد.
این بار یه تخته بزرگ پشتش بود.
روی تخته فقط یک جمله نوشته شده بود:
«در مرحله نهایی، هیچکس کامل نیست.»
استاد گفت:
امروز ارزیابی ترکیبی گروههای رقابتی داریم.
سکوت.
تیم شما با یک تیم بینالمللی روبهرو میشه.
زمزمهها شروع شد.
امیرحسین خیلی کوتاه گفت:
بالاخره.
من نگاهش کردم.
بالاخره چی؟
سطح واقعی.
ترنم گفت:
یا شکست واقعی.
این جمله سنگین بود.
چند دقیقه بعد ما وارد اتاق شدیم.
این بار روبهرویمان فقط پرونده نبود.
سه نفر نشسته بودن طرف مقابل.
تیم مقابل.
نگاهها از همون اول قفل شد.
هیچکس لبخند نزد.
هیچکس هم سلام نکرد.
فقط رقابت.
استاد گفت:
شروع کنید.
پرونده باز شد.
این بار حتی زبان هم کمی متفاوت بود.
من گفتم:
این ساختار با الگوی قبلی نمیخونه.
یکی از تیم مقابل سریع جواب داد.
چون الگو نیست.
امیرحسین نگاهش تیز شد.
توضیح بدین.
سکوت کوتاه.
بعد شروع کردن به صحبت.
چند دقیقه بعد فهمیدیم…
اونها فقط دنبال جواب نبودن.
دنبال زمانکشی بودن.
ترنم آروم گفت:
دارن فشار روانی میسازن.
میدونم.
امیرحسین گفت:
پس ما باید سریعتر تصمیم بگیریم.
سکوت.
من نگاه کوتاهی بهش انداختم.
این بار نگاهش سرد نبود.
متمرکز بود.
ولی پشتش یه چیزی بود…
نزدیک.
خیلی نزدیک.
چیزی که اسمش فقط “رقابت” نبود.
چند دقیقه بعد تصمیم گرفتیم.
پرونده رو تحویل دادیم.
وقتی از اتاق بیرون اومدیم، نفسها سنگین بود.
اما این بار نه از خستگی.
از درگیری.
ترنم گفت:
این تازه اولشه.
امیرحسین اضافه کرد:
و اونا تازه دارن ما رو میبینن.
من آهسته گفتم:
یعنی هنوز جدی نشدیم؟
هیچکس جواب نداد.
چون جواب مشخص بود.
نه.
هنوز نه.
⊰╍╍╍╍╍┄♡┄╍╍╍╍╍⊱
⊰╍╍╍╍╍┄♡┄╍╍╍╍╍⊱
#تقدیر_بیهوا #پارت80
از زبان زهرا:
بعد از اولین رقابت با تیم بینالمللی، سکوتی که بینمون افتاده بود از جنس خستگی نبود…
از جنس فهمیدن بود.
فهمیدن اینکه فاصلهها واقعاً چقدر کم یا زیادن.
و بدتر از اون… اینکه هنوز اولش بود.
من و ترنم موسوی کنار پنجره راهرو ایستاده بودیم.
امیرحسین رادمنش چند قدم اونطرفتر، به صفحه مانیتور دیواری نگاه میکرد.
نازنین هم با چند نفر دیگه درباره نتیجهها پچپچ میکرد، ولی صدای هیجانش دیگه مثل قبل نبود.
ترنم خیلی آروم گفت:
اونا قوی بودن.
آره.
ولی کامل نبودن.
من نگاهم رو به بیرون دوختم.
ما هم نیستیم.
سکوت شد.
این جمله ساده بود… ولی سنگین.
قبل از اینکه ادامه بدیم، استاد راد وارد شد.
این بار بدون هیچ توضیح اضافهای.
فقط گفت:
ارزیابی امروز تموم شد.
مکث.
اما تحلیل نتایج شروع شده.
سکوت.
و از اینجا به بعد، انتخابها سختتر میشه.
زمزمهها شروع شد.
یکی از بچهها گفت:
یعنی چی سختتر؟
استاد جواب نداد.
دکتر آریا این بار جلو اومد.
صدایش آروم بود، ولی همه رو ساکت کرد:
یعنی شما دیگه فقط بر اساس عملکرد انتخاب نمیشید.
بلکه بر اساس “ثبات در تصمیمگیری تحت رقابت واقعی”.
این جمله فرق داشت.
خیلی فرق داشت.
امیرحسین خیلی کوتاه گفت:
یعنی ذهن.
ترنم اضافه کرد:
یعنی شخصیت.
من نفس عمیقی کشیدم.
یعنی دیگه هیچ چیز قابل پنهان کردن نیست.
سکوت شد.
چند دقیقه بعد، اعلام شد که نتایج اولیه تیمها تا فردا مشخص میشه.
وقتی از سالن بیرون اومدیم، هوا خنکتر از همیشه بود.
انگار خود کمپ هم منتظر نتیجه بود.
نازنین گفت:
من دیگه نمیتونم فکر کنم…
ترنم جواب داد:
مجبور نیستی فکر کنی. فقط باید ادامه بدی.
امیرحسین قدمهاش رو آهستهتر کرد.
اینجا یه نقطه عطفه.
من نگاهش کردم.
یعنی چی؟
یعنی از اینجا به بعد، اشتباهها دیگه قابل برگشت نیستن.
سکوت.
و من برای اولین بار حس کردم این مسابقه دیگه درباره “برنده شدن” نیست…
درباره اینه که بعد از تموم شدنش، کی هنوز خودش مونده.
⊰╍╍╍╍╍┄♡┄╍╍╍╍╍⊱
⊰╍╍╍╍╍┄♡┄╍╍╍╍╍⊱
#تقدیر_بیهوا #پارت81
از زبان زهرا:
صبح روز اعلام نتایج، کمپ نهایی مثل همیشه نبود.
انگار دیوارها هم خبر رو میدونستن.
ساکتتر از قبل.
سنگینتر از قبل.
من و ترنم موسوی خیلی زود وارد سالن شدیم.
امیرحسین رادمنش هم همونجا ایستاده بود، دست به جیب، نگاهش روی تخته دیجیتال وسط سالن.
هیچکس حرف نمیزد.
حتی نازنین.
ترنم خیلی آروم گفت:
امروز تصمیم گرفته میشه.
میدونم.
آمادهای؟
مکث کردم.
هیچکس آماده نیست.
ترنم فقط سر تکون داد.
درسته.
قبل از اینکه بیشتر حرف بزنیم، استاد راد وارد شد.
این بار همراهش دکتر آریا و دو داور بینالمللی بودن.
سکوت کامل.
استاد گفت:
نتایج اولیه مرحله نهایی آماده است.
نفسم توی سینه گیر کرد.
چند تیم حذف میشن.
این جمله ساده نبود.
این جمله یعنی پایان برای بعضیها.
اسمها شروع شد.
هر اسم که خوانده میشد، یه نفس از یه نفر قطع میشد.
تا اینکه رسید به آخر لیست.
سکوت.
استاد نگاه کرد.
تیمهایی که باقی میمونن:
مکث طولانی.
تیم شماره ۳: زهرا نیکفر، ترنم موسوی، امیرحسین رادمنش.
برای یک لحظه هیچ صدایی نبود.
بعد… سالن پر شد از زمزمه.
نازنین با تعجب گفت:
شماها موندین…
هنوز مونده.
ترنم فقط گفت:
طبیعی بود.
امیرحسین خیلی کوتاه سر تکون داد.
ولی نگاهش جدیتر از همیشه بود.
استاد ادامه داد:
از اینجا به بعد، رقابت مستقیم برای جایگاه نهایی شروع میشه.
دکتر آریا اضافه کرد:
و هر تصمیم، روی حذف یا صعود تاثیر مستقیم داره.
سکوت.
این بار سنگینتر از قبل.
وقتی از سالن بیرون اومدیم، هیچکس عجله نداشت.
انگار راهرو هم میدونست اینجا نقطه برگشت نیست.
نازنین گفت:
من براتون خوشحالم… ولی همزمان میترسم.
ترنم جواب داد:
طبیعی.
امیرحسین نگاه کوتاهی به ما انداخت.
از اینجا به بعد، هر حرکت دیده میشه.
من آهسته گفتم:
یعنی حتی کوچیکترین اشتباه؟
مخصوصاً اونها.
سکوت شد.
و من فهمیدم…
از این لحظه به بعد، دیگه هیچ چیز “بیاهمیت” وجود نداره.
⊰╍╍╍╍╍┄♡┄╍╍╍╍╍⊱
⊰╍╍╍╍╍┄♡┄╍╍╍╍╍⊱
#تقدیر_بیهوا #پارت82
از زبان زهرا:
بعد از اعلام موندن تیم ما، همه چیز عوض نشده بود…
اما سنگینتر شده بود.
انگار حالا هر قدمی که برمیداشتیم، صدای خودش رو داشت.
من و ترنم موسوی وارد اتاق تمرین شدیم.
امیرحسین رادمنش هم همونجا بود، اما این بار روی میز پروندهای نبود.
فقط یک صفحه نمایش روشن بود.
روی صفحه نوشته شده بود:
«رقابت نهایی: مرحله حذف زنده»
نازنین با دیدن اسمش گفت:
حذف زنده یعنی چی دیگه…
یعنی فرصت دوم نیست.
ترنم خیلی آرام گفت:
یعنی یا میمونی یا همون لحظه تموم میشی.
سکوت شد.
چند ثانیه بعد استاد راد وارد شد.
بدون هیچ مقدمهای.
از اینجا به بعد، هر جلسه یک حذف دارد.
سکوت کامل.
این جمله مثل ضربه بود.
استاد ادامه داد:
عملکرد فردی و تیمی همزمان بررسی میشه.
و تصمیم نهایی در لحظه گرفته میشه.
زمزمهها شروع شد.
امیرحسین خیلی کوتاه گفت:
این دیگه مسابقه نیست.
پس چیه؟
نگاهم کرد.
انتخاب.
ترنم اضافه کرد:
انتخاب بین ادامه یا پایان.
سکوت شد.
بعد برگههای جدید پخش شد.
این بار نه پرونده کامل بود، نه کیس مشخص.
فقط یک موقعیت واقعی در لحظه.
و یک محدودیت زمانی خیلی کوتاه.
شروع کردیم.
اما این بار فرق داشت.
چون هیچکس فرصت فکر طولانی نداشت.
من سریع گفتم:
اگر این علامتها رو کنار هم بذاریم…
امیرحسین سریع جواب داد:
تصمیم باید همین الان گرفته بشه.
ترنم گفت:
تأخیر مساوی حذفه.
سکوت کوتاه.
بعد من فقط سر تکون دادم.
پس همینو میفرستیم.
لحظهای مکث.
و ثبت شد.
وقتی از اتاق بیرون اومدیم، نفسها تند بود.
نه از خستگی…
از فشار انتخابهای فوری.
نازنین با رنگ پریده گفت:
من حتی نفهمیدم چی شد…
ترنم جواب داد:
دقیقاً همین هدفشه.
امیرحسین نگاهش رو به راهرو دوخت.
اینجا دیگه زمان دشمنه.
من آهسته گفتم:
یعنی هر اشتباه…
همون لحظه تمومه.
سکوت شد.
و من برای اولین بار واقعاً فهمیدم…
اینجا دیگه مسابقهای برای “بهتر بودن” نیست.
مسابقهای برای “جا نموندن”ه.
⊰╍╍╍╍╍┄♡┄╍╍╍╍╍⊱