eitaa logo
«𝐄𝐭𝐫𝐞𝐧𝐚»فور؟عزل
207 دنبال‌کننده
10 عکس
5 ویدیو
0 فایل
سلام علیکم🤝 رمان تقدیر بی هوا.. داستان دختری به نام زهرا که دانشجو دندون پزشکیه و ارزو های بزرگی داره ولی.....✨✨ به قلم:بانو آهو کپی؟مجاز نیست و فور زیبا تره🌱
مشاهده در ایتا
دانلود
⊰╍╍╍╍╍┄♡┄╍╍╍╍╍⊱ از زبان زهرا: امروز جمعه بود. بالاخره یه روز بدون بیمارستان. البته این جمله برای من و ترنم خیلی هم درست نبود. ساعت حدود نه صبح بود. ترنم پشت لپ‌تاپش نشسته بود و طبق معمول روی جمینای کار می‌کرد. دو تا مانیتور جلوش روشن بود و من فقط با دیدن اون همه کد احساس خستگی می‌کردم. خودم روی مبل نشسته بودم و مقاله‌ای که برای دوره داده بودن رو می‌خوندم. چند دقیقه تحمل کردم. بعد تسلیم شدم. ترنم؟ بله؟ مطمئنی آدمی؟ نگاهش از روی صفحه جدا نشد. فکر کنم. من شک دارم. به چی؟ به اینکه یه روز بفهمم خودتم هوش مصنوعی هستی. چند ثانیه سکوت کرد. بعد گفت: اگه بودم الان پروژه‌هام زودتر پیش می‌رفت. سرم رو تکون دادم. هیچ‌وقت نمی‌فهمیدم چطوری می‌تونه جمعه صبح بشینه و کد بزنه. --- نزدیک ظهر بالاخره از پشت سیستم بلند شد. رفتم سمت آشپزخونه. ناهار چی داریم؟ هرچی درست کنیم. پیشنهاد خیلی کمک‌کننده‌ای بود. می‌دونم. واقعاً اگه من نباشم تو از گشنگی می‌میری. احتمال داره. خیلی هم احتمال داره. آخرش تصمیم گرفتیم یه ناهار ساده درست کنیم. البته بیشتر من درست کردم و ترنم طبق معمول مسئولیت کارهای دقیق و مرتب رو به عهده گرفت. یعنی هرجا من شلوغ‌کاری می‌کردم، اون جمع می‌کرد. --- بعد از ناهار دوباره نشستیم پای برنامه مهاجرت. مدارک. نمره زبان. دانشگاه‌ها. زمان‌بندی. هر بار که درباره آکسفورد حرف می‌زدیم، انگیزه بیشتری می‌گرفتم. اما همزمان یه حس عجیب هم داشتم. هیجان. ترس. شوق. همه با هم. ترنم. جانم؟ فکر می‌کنی واقعاً بشه؟ نگاهش رو از صفحه برداشت. چی؟ آکسفورد. چند لحظه سکوت کرد. بعد گفت: برای همین داریم تلاش می‌کنیم. می‌دونم. پس به جای فکر کردن، ادامه بده. لبخند زدم. همیشه جواب‌هاش کوتاه بود. ولی معمولاً کافی بود. --- عصر برای خرید از خونه بیرون رفتیم. ترنم پشت فرمون دنا پلاس توربو سفیدنشسته بود و منم کنارش. هوا خوب بود و خیابون‌ها نسبتاً شلوغ. پشت یکی از چراغ قرمزها ایستاده بودیم که ترنم به بیرون اشاره کرد. زهرا. جانم؟ اونجا رو ببین. سرم رو چرخوندم. روی بیلبورد بزرگ کنار خیابون تبلیغ مجموعه بیمارستان‌های آیهان نصب شده بود. عکس دکتر آریا هم گوشه بیلبورد دیده می‌شد. چند ثانیه نگاهش کردم. بعد گفتم: به نظرت خودش راضی بوده این عکس رو بزنن؟ نمی‌دونم. چون قیافه‌اش جوریه انگار از عکاس ناراحته. ترنم برای چند لحظه ساکت موند. بعد خیلی کوتاه خندید. بدجنس. من فقط حقیقت رو گفتم. چراغ سبز شد. ماشین رو حرکت دادم و مسیرمون رو ادامه دادیم. فردا دوباره بیمارستان داشتیم. دوباره کلاس. دوباره گزارش. دوباره دکتر آریا. و من مطمئن بودم که این دوره، هر روز از روز قبل سخت‌تر می‌شه. @etrena ⊰╍╍╍╍╍┄♡┄╍╍╍╍╍⊱
⊰╍╍╍╍╍┄♡┄╍╍╍╍╍⊱ از زبان زهرا: صبح که رسیدیم بیمارستان، طبق معمول مستقیم رفتیم سمت سالن آموزش. امروز ترنم از همون اول ساکت‌تر از همیشه بود. البته ترنم کلاً کم‌حرف بود، ولی امروز انگار ذهنش جای دیگه‌ای بود. ترنم، خوبی؟ بله. مطمئنی؟ زهرا من فقط دارم به پروژه فکر می‌کنم. سر تکون دادم. دروغ نمی‌گفت. وقتی ذهن ترنم درگیر جمینای می‌شد، ممکن بود دو ساعت کامل حرف نزنه. وارد سالن شدیم. همه دانشجوها حاضر بودن. چند دقیقه بعد دکتر آریا وارد شد. طبق معمول سلام کرد و بدون مقدمه رفت سر اصل مطلب. امروز گروه‌بندی موقت داریم. همه سرشون رو بلند کردن. گروه‌بندی؟ یکی از دانشجوها پرسید: برای پروژه است استاد؟ خیر. برای ارزیابی کار تیمی. بعد چند برگه روی میز گذاشت. هر گروه باید یک پرونده پزشکی فرضی رو بررسی کنه و برای بیمار برنامه درمانی بنویسه. خوب... این یکی جالب بود. دکتر آریا شروع کرد اسم‌ها رو خوندن. من و ترنم طبق معمول کنار هم ایستاده بودیم. خانم نیک‌فر... منتظر موندم اسم ترنم رو بشنوم. با آقای فرهادی. چی؟ ترنم همزمان با من برگشت نگاهم کرد. خانم ترنم... مکث کوتاهی کرد. با خانم مهتابی. خیلی خب. برای اولین بار توی این دوره از هم جدا شده بودیم. البته فقط برای یک پروژه. ولی باز هم عجیب بود. ترنم آروم گفت: اشکالی نداره. دو ساعت بیشتر نیست. می‌دونم. دکتر آریا ادامه داد: هدف اینه که ببینم بدون تکیه به دوست‌هاتون هم می‌تونید کار کنید یا نه. خوب... این حرف مستقیم به ما بود. چون تقریباً همه فهمیده بودن من و ترنم همیشه کنار هم هستیم. پرونده‌ها رو تحویل گرفتیم. من کنار آقای فرهادی نشستم. پسر مؤدب و آرومی بود. شروع کردیم به بررسی پرونده. حدود بیست دقیقه گذشته بود که احساس کردم یکی داره نگاه می‌کنه. نه... باز هم همون حس. سرم رو بلند کردم. دکتر آریا ته سالن ایستاده بود و داشت کار گروه‌ها رو بررسی می‌کرد. چند ثانیه بعد نگاهش رو از من گرفت و رفت سمت گروه بعدی. نفسی کشیدم. زهرا جمعش کن. استاد دوره است. کارش همینه. دوباره مشغول پرونده شدم. نزدیک ظهر بود که گروه‌ها نتایجشون رو ارائه دادن. نوبت ما رسید. بلند شدم و توضیح درمان رو ارائه دادم. وقتی حرفم تموم شد، سالن چند لحظه ساکت موند. دکتر آریا گفت: خوب بود. فقط همین. دو کلمه. ولی از زبان ایشون همین هم تعریف محسوب می‌شد. وقتی نشستیم، ترنم زیر لب گفت: بهت گفت خوب بود. خب؟ به بقیه گفت قابل قبول. ترنم... چیزی نگفتم. جلسه که تموم شد وسایلمون رو جمع کردیم. در راه خروج از بیمارستان، هوا ابری شده بود. به محض رسیدن به پارکینگ، صدای رعد بلندی اومد. عالی شد. چرا؟ ماشینم تازه شسته بودم مشکلاتت واقعاً عمیقه خانم موسوی خیلی ممنون خانم دکتر . بارون شروع شد. سریع سوار ماشین ترنم شدیم قطره‌های بارون روی شیشه می‌خوردن. ماشین رو روشن کردم و از پارکینگ خارج شدیم. هنوز چند دقیقه از مسیر نگذشته بود که ترنم گفت: زهرا. جانم؟ فکر می‌کنم این دوره خیلی طولانی‌تر از چیزیه که فکر می‌کردیم. لبخند زدم. منم همین فکر رو می‌کنم. ولی هیچ‌کدوممون نمی‌دونستیم این تازه اول ماجراست... @etrena ⊰╍╍╍╍╍┄♡┄╍╍╍╍╍⊱
دوستان اد میخوام برای اینجا، کسی هست!؟ بیاد پی @hiroxiirrrr
سلام سلام ! بعد از مدتی ... امشب پارت جدید داریمممممممم 🥹 دست جیغ هورااااااا 👏👏👏👏👏👏
آماده اید ؟؟
⊰╍╍╍╍╍┄♡┄╍╍╍╍╍⊱ از زبان زهرا: بارون تا وقتی رسیدیم خونه ادامه داشت. ماشین رو داخل پارکینگ بردم و بعد از خاموش کردنش چند ثانیه همونجا نشستم. پیاده نمیشی؟ میشم. پس چرا نشستی؟ دارم به این فکر میکنم که چرا هر وقت ماشینم رو میشورم بارون میاد. ترنم بدون اینکه نگاهم کنه کمربندش رو باز کرد. این سوالی نیست که علم هنوز جوابش رو پیدا کرده باشه. ممنون از توضیح علمی و ارزشمندت. پیاده شدیم و رفتیم داخل. به محض ورود، ترنم مستقیم رفت سمت اتاق کارش. طبق معمول. هر وقت ایده‌ای به ذهنش میرسید، دنیا رو فراموش میکرد. منم رفتم سمت آشپزخونه. چای گذاشتم و بعد روی کانتر نشستم. امروز خسته‌کننده نبود. عجیب بود. حس میکردم این دوره با چیزی که تصور کرده بودم فرق داره. نه به خاطر دکتر آریا. نه. بیشتر به خاطر نوع آموزش. همه چیز واقعی بود. انگار داشتن آماده‌مون میکردن برای چیزی فراتر از دانشگاه. هنوز داشتم فکر میکردم که صدای ترنم اومد. زهرا. جانم؟ بیا اینو ببین. رفتم سمت اتاقش. روی مانیتور چند خط کد باز بود. طبیعتاً هیچی نفهمیدم. خیلی قشنگه. هنوز اجرا نشده. خب از دور قشنگه. ترنم آهی کشید. گاهی فکر میکنم تو از قصد این کارو میکنی. دقیقاً. ترنم سرش رو تکون داد و دوباره برگشت سمت سیستم. منم رفتم روی مبل نشستم. چند دقیقه بعد گوشیم زنگ خورد. زهرا خانم عزیز. مامان. لبخند زدم و تماس رو جواب دادم. سلام مامان. سلام دخترم. خوبی؟ الحمدلله. غذا خوردی؟ هنوز نه. معلومه. صدات میگه هنوز نه. خندیدم. مامان‌ها واقعاً یه توانایی عجیب دارن. چند دقیقه حرف زدیم و بعد تماس تموم شد. گوشی رو کنار گذاشتم. همون لحظه پیام جدیدی اومد. گروه دوره آموزشی. یکی از دانشجوها نوشته بود: «نتایج ارزیابی امروز فردا اعلام میشه.» عالی. یعنی از فردا دوباره استرس شروع میشد. حدود یک ساعت بعد، ترنم از اتاقش بیرون اومد. شام چی داریم؟ نمیدونم. یعنی چی نمیدونی؟ یعنی هنوز تصمیم نگرفتم. پس تصمیم بگیر. تو چی دوست داری؟ فرقی نداره. پس پاستا. خوبه. نگاهش کردم. ترنم؟ بله؟ امروز چرا انقدر ساکت بودی؟ چند ثانیه مکث کرد. داشتم فکر میکردم. به چی؟ به آکسفورد. ساکت شدم. چند وقت بود اسمش رو نیاورده بودیم. ترنم آروم ادامه داد: شش ماه زود میگذره زهرا. میدونم. آماده‌ای؟ به پنجره نگاه کردم. بارون هنوز میبارید. باید آماده باشم. ترنم چیزی نگفت. فقط سر تکون داد. و برای چند لحظه، هر دومون تو فکر فرو رفتیم. برای اولین بار حس کردم اون شش ماهی که همیشه دور به نظر میرسید... دیگه اونقدرها هم دور نیست. @etrena ⊰╍╍╍╍╍┄♡┄╍╍╍╍╍⊱
⊰╍╍╍╍╍┄♡┄╍╍╍╍╍⊱ از زبان آیهان: صبح زود طبق معمول قبل از اذان بیدار شدم. نماز رو خوندم و بعد مستقیم رفتم بیمارستان. امروز روز شلوغی بود. سه عمل، دو جلسه و کلی پرونده که باید بررسی می‌کردم. همین مدل روزها رو دوست داشتم. روزهایی که انقدر کار داشتم که فرصتی برای فکر کردن به هیچ چیز اضافه‌ای باقی نمی‌موند. وقتی وارد دفترم شدم، خانم رحیمی منشی بخش برنامه‌ها چند پرونده روی میزم گذاشت. دکتر اینا باید امروز امضا بشن. ممنون. هنوز ننشسته بودم که در زده شد. بفرمایید. استاد راد وارد شد. با یه لیوان قهوه تو دستش. صبح بخیر جناب دکتر. صبح بخیر. نشست روی صندلی روبه‌رو. نگاهش کردم. این قیافه رو می‌شناختم. هر وقت می‌خواست فضولی کنه همین شکلی می‌شد. چی شده؟ هیچی. راد. به خدا هیچی نشده. حرفت رو بزن. خندید. فقط میخواستم بدونم بین اون ده نفر دانشجو، کسی نظرت رو جلب کرده یا نه؟ استغفرالله. شروع شد. نه. مطمئنی؟ بله. حتی خانم نیک‌فر؟ سرم رو از روی پرونده بلند کردم. منظورت چیه؟ هیچی. فقط دیدم چند بار بیشتر از بقیه حواست بهش بود. چون سطح علمیش از بقیه بالاتره. فقط همین؟ بله. راد خندید. باشه. داری وقت منو تلف میکنی. چشم آقای دکتر. بلند شد و رفت. ولی قبل از خروج گفت: فقط بدون که من بیست ساله میشناسمت. وقتی از یه دانشجو سه بار تو یک هفته تعریف میکنی، یه خبرایی هست. خداحافظ راد. خداحافظ. در بسته شد. چند ثانیه به در نگاه کردم. بعد دوباره برگشتم سمت پرونده‌ها. خبرایی هست؟ نه. قطعاً نه. اون فقط یه دانشجوی مستعد بود. همین. ساعت حدود دو ظهر بود که برای بررسی دوره آموزشی رفتم طبقه سوم. دانشجوها داخل سالن بودن. از پشت شیشه نگاه کردم. داشتن روی پرونده‌های فرضی کار میکردن. چند دقیقه ایستادم و عملکردشون رو بررسی کردم. بعد برگشتم سمت آسانسور. همین موقع صدای دو نفر از داخل راهرو اومد. یکی از صداها رو شناختم. خانم نیک‌فر. ترنم من گرسنمه. نیم ساعت پیش غذا خوردی. اون برای نیم ساعت پیش بود. انسان طبیعی بعد از نیم ساعت دوباره گرسنه نمیشه. من انسان طبیعی نیستم. اینو قبول دارم. بی‌اختیار لبخند زدم. بعد سریع وارد آسانسور شدم. . از کی شنیدن مکالمه دانشجوها برام جالب شده بود؟ در آسانسور بسته شد. و من برای چندمین بار تو این چند روز به خودم یادآوری کردم: اون‌ها فقط دانشجوهای این دوره هستن. فقط همین. @etrena ⊰╍╍╍╍╍┄♡┄╍╍╍╍╍⊱
⊰╍╍╍╍╍┄♡┄╍╍╍╍╍⊱ از زبان زهرا: امروز قرار بود بخش جدید دوره شروع بشه. طبق برنامه‌ای که دکتر آریا داده بود، از این هفته بیشتر زمانمون داخل بخش‌های مختلف بیمارستان می‌گذشت. یعنی دقیقاً همون چیزی که من دوست داشتم. کار واقعی. نه فقط کتاب و جزوه. من و ترنم طبق معمول صبح زود رسیدیم. داشتیم سمت آسانسور می‌رفتیم که صدای استاد راد رو شنیدیم. خانم‌ها، یه لحظه. برگشتیم. بله استاد؟ امروز گروه‌بندی جدید داریم. ترنم آروم گفت: باز هم؟ استاد راد خندید. بله باز هم. استاد این گروه‌بندی‌ها کی تموم میشه؟ وقتی که شما دو نفر یاد بگیرین بدون هم هم زندگی کنین. من و ترنم همزمان گفتیم: ما می‌تونیم! معلومه. لحنش طوری بود که اصلاً معلوم نبود. چند دقیقه بعد وارد سالن شدیم. دکتر آریا هم اومد و مستقیم رفت سر اصل مطلب. امروز قراره پرونده‌های واقعی بررسی بشه. همه ساکت شدن. واقعی؟ البته اطلاعات بیماران محرمانه باقی می‌مونه. پرونده‌ها آموزشی هستن. این دیگه هیجان‌انگیز بود. پرونده‌ها پخش شد. من و ترنم این بار تو یه گروه افتاده بودیم. خداروشکر. پرونده رو باز کردم. حدود ده صفحه بود. ترنم شروع کرد به خوندن. منم نکات مهم رو یادداشت می‌کردم. نیم ساعت گذشته بود که ترنم گفت: زهرا. جانم؟ صفحه چهار. نگاه کردم. خب؟ این آزمایش با اون تشخیص نمیخونه. چند ثانیه خیره موندم. راست می‌گفت. عجب. اشتباهه. شروع کردیم دوباره کل پرونده رو بررسی کردن. هرچی جلوتر رفتیم مطمئن‌تر شدیم. تشخیص اولیه اشتباه بود. نتیجه رو نوشتیم و تحویل دادیم. نوبت ارائه که رسید، چند گروه جوابشون رو گفتن. بعد نوبت ما شد. بلند شدم. به نظر ما تشخیص اولیه پرونده صحیح نیست. چند نفر برگشتن نگاهمون کردن. ادامه دادم. به خاطر تناقض بین نتایج آزمایش و علائم ثبت شده. دکتر آریا چند ثانیه ساکت موند. بعد گفت: ادامه بدین. همه دلایلمون رو توضیح دادیم. وقتی تموم شد، سکوت کوتاهی سالن رو گرفت. بعد دکتر آریا گفت: درسته. چند نفر آه کشیدن. یکی از دانشجوها گفت: یعنی پرونده عمدی اشتباه بود؟ بله. هدف این بود که ببینم چند نفر فقط مطالب رو حفظ کردن و چند نفر واقعاً تحلیل میکنن. ترنم آروم کنارم نشست. زیر لب گفتم: دمت گرم. صفحه چهار رو من پیدا کردم. خب منم بقیه‌ش رو پیدا کردم. قبول. جلسه که تموم شد، داشتیم وسایلمون رو جمع می‌کردیم که استاد راد اومد سمتمون. خانم نیک‌فر، موسوی. بله استاد؟ آفرین. بعد رفت. من و ترنم چند ثانیه به هم نگاه کردیم. همین؟ همین. برای دو ساعت کار فقط گفت آفرین؟ از استاد راد بیشتر از این انتظار داری؟ خندیدم. وسایلمون رو برداشتیم و سمت پارکینگ رفتیم. هوا گرم بود. سوار بی‌ام‌و شدم و ماشین رو روشن کردم. چند دقیقه‌ای تو ترافیک بودیم که ترنم گفت: زهرا. جانم؟ به نظرت نتیجه اون آزمون روز اول رو کی اعلام میکنن؟ نمیدونم. من کنجکاوم. تو که همیشه نمره کامل میگیری. این دلیل نمیشه کنجکاو نباشم. لبخند زدم. چراغ قرمز شد. ماشین رو نگه داشتم. نمی‌دونستم چرا، ولی حس می‌کردم دکتر آریا هنوز اون برگه آزمون رو نگه داشته. و عجیب‌تر این بود که نمی‌دونستم چرا این موضوع اصلاً برام مهم شده. همین فکر باعث شد سریع سرم رو تکون بدم. زهرا نیک‌فر! تمرکزت روی آکسفورده. بقیه چیزها مهم نیستن. حداقل فعلاً... @etrena ⊰╍╍╍╍╍┄♡┄╍╍╍╍╍⊱