eitaa logo
«𝐄𝐭𝐫𝐞𝐧𝐚»فور؟عزل
207 دنبال‌کننده
10 عکس
5 ویدیو
0 فایل
سلام علیکم🤝 رمان تقدیر بی هوا.. داستان دختری به نام زهرا که دانشجو دندون پزشکیه و ارزو های بزرگی داره ولی.....✨✨ به قلم:بانو آهو کپی؟مجاز نیست و فور زیبا تره🌱
مشاهده در ایتا
دانلود
راهنمای چنل اِترِنارمان تقدیر بی هوا 💍💫 ♡ناشناس اِترِنا♡🎀 معرفی مدیر① و معنی اسم کانال🌱 معرفی مدیر②
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
«𝐄𝐭𝐫𝐞𝐧𝐚»فور؟عزل
⊰╍╍╍╍╍┄♡┄╍╍╍╍╍⊱ #تقدیر_بی_هوا #پارت3 یکی از استاد ها که همیشه تیپ اسپرت میزد برای اولین بار دیدی
⊰╍╍╍╍╍┄♡┄╍╍╍╍╍⊱ یهو همون استاده گفت: -یک دوره اموزشی قراره برگزار شه برای دانشجو های برتر توسط دکتر آریا برگزار شه. پراااام ریخت.یک استاد به استاد های رومخ دیگه ام اضافه شد.یعنی امتیاز خوبی داره؟.خداکنه نمره خوبی گیرم بیاد. برگشتم سمت ترنم.عاشق این دخترم تو هر شرایطی ریلکس بود.گفتم: +شرکت میکنی؟ -اگه نمره خوب و تاثیر گزاری داشته باشه اره،تو میای دیگه؟ +اگه حسش باشه،تایمش اوکی باشه شااااید. -باید بیای.دوره خوبی باید باشه. نگاهی خسته بهش انداختم و سکوت کردم.بدم نمیگه هااا شاید نمره خوبی گیرم اومد یا امتیاز خوب برای کارام. دوباره تو هپروت بودم دستم توسط ترنم کشیده شد. کسایی که نشسته بودن با تشویق داشتن ما رو راهی پایین استیج میکردن. با بقیه بچه ها از سالن همایش خارج شدیم و رفتیم سمت اتاق همون استاده،استاد راد. یکی از بچه ها در زد و وارد اتاق شدیم. این راد هم شبیه جنه هااا.همین الان پیش بقیه بود چطوری اونقد زود اومد بیرون. به ترتیب ایستادیم.گفتش _گفتم بیاید تا توضیحات کامل و بدم.این دوره هم داخل دانشگاه هم داخل یکی از بیمارستان ها هست و تو اوایل تابستون برگزار میشه..... ی توضیحات دیگه هم داد که زیاد مهم نبود از نظرم. @etrena ⊰╍╍╍╍╍┄♡┄╍╍╍╍╍⊱
«𝐄𝐭𝐫𝐞𝐧𝐚»فور؟عزل
-
- محبوبم حواست باشه:) وقتی بیای، قراره اینطوری باهم ست کنیم✨ -
«𝐄𝐭𝐫𝐞𝐧𝐚»فور؟عزل
⊰╍╍╍╍╍┄♡┄╍╍╍╍╍⊱ #تقدیر_بی_هوا #پارت4 یهو همون استاده گفت: -یک دوره اموزشی قراره برگزار شه برای دا
⊰╍╍╍╍╍┄♡┄╍╍╍╍╍⊱ ساعت ۱۳:۳٠ عه از اذان ی ساعته که گذشته. +ترنم میرم نماز خونه -برو ، یکم دیگه منم میام سری تکون دادم و به سمت نماز خونه دانشگاه راه افتادم. معمولا جز چند نفر کس دیگه ای نمیومد اینجا رفتم وارد قسمت خانم ها سم که دیدم ی جفت کفش مردونه جلو دره چون پرده تا نصفه کشیده شده بود میتونستم اونور و ببینم وایسا.این همون دکتر آریا نیست؟ چرا خودشه دمش گرم نمازش و میخونه.آفرین اهههههه توبه توبه به دکتر مملکت گیر میدم تشویق میکنم.اصن رد دادن استغفرالله قامت بستم و نمازم و خوندم. **** از زبان ترنم: ساعت ۱۰:۳۰ عه و من میخوام ماشین دنا پلاس توربو ام رو پارک کنم ، با زهرا با هم اومدیم . وای خدای من !!! جای پارک نیست ! حتی یدونه ! سه دور کل محوطه پارکینگ دانشگاه رو گشتم یه جا هم نیست ! الکی هم نیست ها امروز همایش یکی از دکتر های موفق هست ، آیهان آریا . بالاخره رفتم پیش نگهبان : سلام آقا خسته نباشید ! جا نیست میشه من اینجا پارک کنم ؟ نگهبان که یه مرد قد بلند میان سال مهربون با موهای جو گندمی بود جواب داد : مشکلی نیست دخترم ! اینجا بزار . سریع ماشین رو پارک کردم و رفتم پیش زهرا ! رفیق قشنگم که حاضرم قلبم رو بهش بدم ! +رفتی ی ماشین پارک کنیااا گفتم -جا نبود برای پارک کردن اخرش با نگهبان پارکینگ ماشین استادا هماهنگ کردم اونجا گذاشتم +افریننن پیشرفت کردیااا واقعاً این زهرا رفیق نیست یک پا دلقکه ! البته برای من !ـ در کل دانشگاه به عنوان یه دختر سر سنگین میشناسن ! با هم سمت سالن کنفرانس راه می افتیم !... @etrena ⊰╍╍╍╍╍┄♡┄╍╍╍╍╍⊱
⊰╍╍╍╍╍┄♡┄╍╍╍╍╍⊱ عاشق صندلی های سالن کنفرانس ام رنگ قرمزشون واقعاً به آدم استرس میدن ! مخصوصاً موقع کنفرانس ! ولی من و زهرا واقعاً عادت داریم ! با این که سال پایین هستیم ولی خوب تا الان خیلی زیاد کنفرانس دادیم ! البته من و زهرا رتبه اول و دوم رشته تجربی شدیم ! پس این چیزا عادیه ! بعد از ورود یکی از استاد ها گفت بریم ردیف اول پشینیم اون ردیف فقط برای استاد ها و مدیر دانشگاه عه !!!! یهو کلی چرا ریختن تو ذهنم ! طبق معمول همه رو کنار گذاشتم تا شب کامل درباره اش فکر کنم . به زهرا نگاه کردم ، نمیدونم چرا هر وقت به این بچه نگاه کردم سریع به من نگاه میکنه ! انگار حس میکنه دارم نگاهش میکنم ! از اونجایی که چشم خان خوبی هستم تونستم تو چشماش ببینم که اون هم خوشحاله هم استرس گرفته ولی قیافه اش ریلکسه ! دقیقاً مثل من ولی خوشم میاد از چشم هاش زیر نویس پخش میشه ولی فقط من میتونم بخونم ! برعکس من من در هر شرایطی ظاهر ریلکس و چشمای آروم دارم ! سمت صندلی ها راه می افتیم و چند نفر از سال بالایی ها هم اونجا بودن ! بو های خوبی به مشامم میرسه ، من حس ششم قوی دارم ! همه کسایی که این ردیف نشستن که ۱۰ نفر هستیم ، دانشجویان برتر هستن ! آهان شصتم خبر دار شد ! بوی تقدیر و لوح تقدیر میاد ! ولی به زهرا چیزی نمیگم چون سندی ندارم ! نیم ساعت بعد استاد راد روی استیج میاد تا سخنرانی کنه ؛ اصلاً عالی ! استاد فیزیک رو چه به مجری گری ! تازه اونم با تیپ رسمی ! نا گفته نمونه همیشه تیپ اسپرت داشت ! @etrena ⊰╍╍╍╍╍┄♡┄╍╍╍╍╍⊱
⊰╍╍╍╍╍┄♡┄╍╍╍╍╍⊱ جالبه چون واقعاً تیپ رسمی : کت و شلوار ، دوست دارم ! ولی خوب این استاد جوونه واقعاً جوونه ، طبق تحقیقات خیلی ساده فهمیدم رفیق صمیمی دکتر آریا هم هست . خوب من آمار کل دانشگاه رو دارم . داره شروع میشه ! طبق معمول حدس میزنم زهرا کامل به سخنرانی ها گوش نمیده ، چون واقعاً حوصله سر بره ! اما من همیشه به کوچک ترین حرف ها هم توجه میکنم ! استاد راد شروع میکنه : +خانم ها ، آقایان خوش اومدید به این همایش ! در ابتدا مجلس رو با صوت قرآن استاد احمدنیا منور میکنیم !. خوب ایشون استاد قرآن و معارف اسلامی هست و واقعاً صوت زیبایی تو خوندن قرآن داره ! استاد راد بعد از تلاوت قرآن از آقای دکتر دعوت میکنه که به روی صحنه برن و با تشویق های ما شروع میکنن به بالا رفتن از پله ها ، یه سخنرانی جدی که برازنده یک دکتره ! نگاهش رو روی همه ما چرخوند ولی نمیدونم چرا احساس کردم که نگاهش روی صندلی خالی کنار زهرا قفل شد ! من معمولاً احساس هام اشتباه نمیکنن ولی اینم باید بره تا شب که بهش فکر کنم ! آهان حالا درست شد ! حدس هام درست در اومد ! میخوان از دانش آموزان برتر تقدیر کنن ، استاد راد اسامی رو میخونه و دکتر آریا تقدیر نامه ها رو تحویل میده ! بعد از ۸ نفر سال بالایی اسم من رو استاد راد خوند ! نمیدونم چرا با یه لحن عجیب که انگار از اسمم لذت میبره خوند ! اینم بره برای شب ! بلند میشم و چادر مدل حسنا ام رو مرتب میکنم و با تشویق بچه ها از پله ها بالا میرم که پشت سر من اسم زهرا رو میخونه ! درست طبق تصورات من ! میرم جلو و با فاصله از دکتر آریا تقدیر نامه ام رو تحویل میگیرم و عکاس از این صحنه عکس میگیرد . میرم و پیش بچه ها وای میستم ؛ زهرا با قد بلندش و چادر عربی خوشگلش میره تا تقدیر نامه رو تحویل بگیره ! وای که چقدر حیا داره این دختر ! به خدا که اگه این بچه رو نمیشناختم فکر میکردم همیشه همین قدر حجب و حیا داره ! صبر کن ببینم ، دکتر تقدیر نامه رو ول نمیکنه ! چقدر جالب !.... @etrena ⊰╍╍╍╍╍┄♡┄╍╍╍╍╍⊱
⊰╍╍╍╍╍┄♡┄╍╍╍╍╍⊱ ولی در آخر نمیدونم زهرا چی گفت که دکتر به خودش اومد و تقدیر نامه رو ول کرد . زهرا اومد و کنار من ایستاد ‌. صبر کن ببینم ! الان چی گفت ؟؟؟؟ یا ابوالفضل العباس! ی دوره اموزشی اونم با دکتر آریا! جالبه ! با کله قبول میکنم همه پروژه ها رو ولی نمیدونم چرا الان دلم آشوبه ! زهرا رو به من کرد و من طبق معمول در حالت ریلکس خودم بودم و احمد بی غم ولی تو دلم رخت میشستن ! آهو گفت : شرکت میکنی ؟ -اگه نمره خوب و تاثیر گزاری داشته باشه اره،تو میای دیگه؟ +اگه حسش باشه،تایمش اوکی باشه شااااید. -باید بیای.دوره خوبی باید باشه. عالی شد ! چرا انقدر استرس دارم ؟ به خدا یه اتفاقی قراره بیافته ، ولی چی رو نمیدونم ! استاد راد ادامه داد برای توضیحات بیشتر بریم تو دفترش یا همون اتاقش . باید از رو استیج میومدیم پایین ولی زهرا خانم گل گلاب ما همچین تو بهت بود که مجبور بودم دستش رو بکشم ! سمت اتاق استاد راد راه افتادیم ، با همه این هشت نفر دیگه اوکی ایم ولی به هر حال مهم نیست فکر نکنم نیاز باشه زهرا هم این دوستان رو بشناسه ، چون از هر سال که ۴ سال بالاتر از ما هستن دو نفر اومدن یه دختر یه پسر ، خوش باشن ! مهم نی ! ما سال اولی هستیم ! یکی از سال پنجمی ها در زد تا بریم تو ، با بفرمایید استاد راد همه وارد میشیم و یه خط وای میستیم ، به خدا از چشمای زهرا میباره که حسابی تعجب کرده که چطور استاد راد زود تر از ما رسیده، استاد شروع میکنه : خوب عزیزان ! شما قراره یه دوره تابستونه رو با جناب آقای دکتر آریا داشته باشید که هم تو دانشگاه برگزار میشه هم تو محل کار دکتر ، بیمارستان . بیشتر از این وقتتون رو نمیگیرم میتونید برید ! زهرا یه نگاه به ساعتش انداخت ، یه ساعت از اذان ظهر گذشته بود ساعت ۱۳:۳۰ بود میدونستم... @etrena ⊰╍╍╍╍╍┄♡┄╍╍╍╍╍⊱
پارت های جدیدو خوندید؟✨ ترنم خانم چه ریزبینه😉🎀 نظرتون رو راجب رمان تقدیر بی هوا بگید اینجا🌱: @hiroxiirrr