#تلنگرانه
-یعنےمیشہ
امام زمان(عج) باخودکارسبزدوراسممون
خطبکشن؟
بگن
اینمنگہداریمشایدبہدردخورد..
شاید
حسینےشد یہروز
دورگناهروخطکشید🕊
حقیقتاً
‹اعوذباللہمنشرنفسے...↷
🌱eitaa.com/etyhhbi
#تلنگر🌿
ایننهایتبدبختــیِماست
کهدرخیابانکهراهمــیرویم
چشمدراختیارمانباشد
ومادراختیارچشمباشیم.!
یکیازخاصیتهایِقطعــیِعبادت
واقعـــی،تسلطانسانبرشــهواتشاست..!🙃
-شهیدمرتضیمطهری(ره)
🌱eitaa.com/etyhhbi
#تلنگر🌿
لُطفاََ دَر میانِ نِگاههایِ مُختَلِفی کہ
بہ خود جَلب مےکُنید👀
مُراقِب چِشمان گِریانِ
امامزَمان(؏ـج)وَ شُهدا باشید'💔
چہ خانُم هَستید چہ آقا...🙃:)
🌱|eitaa.com/etyhhbi
#تلنگرانه
فکر کن الان خوابی...😴
خواب میبینی یه ماشین لوکس در اختیارته:)
هر ماه یه سفر دریایی🛥
خواهر و برادر داری...
پدر و مادر داری...
تو یه خونهی بزرگ...
بعد یه دفعه بیداری میشی!😐
عه!
ماشینی ندارم!
خانوادهای ندارم!
خونهای ندارم!
دوست و رفیقی ندارم!
فقط خودمم و خودم!":)
زندگی هم همینه رفیق
وقتی که مرگ سراغت میاد،
تازه از خواب بیدار میشی!
در اون دنیا نه ماشینات پیشتن
نه خونه هات
و نه دوست و رفیقات
و نه خانوادت
فقط و فقط، خودتی و اعمالت!
پس رفیق!
سعی کن اعمال خوب انجام بدی و پیرو دین باشی
تا وقتی بیدارشدی، اون اعمالت باعث افتخارت بشن!🙂
🌱|eitaa.com/etyhhbi
┅═✧﷽✧═┅
فایل صوتی تفسیر آیه به آیه از ابتدای قرآن کریم توسط استاد قرائتی
تفسیر امروز:سوره مبارکه آل عمران آیه۱۶۴
لَقَدْ مَنَّ اللَّهُ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ إِذْ بَعَثَ فِيهِمْ رَسُولًا مِنْ أَنْفُسِهِمْ يَتْلُو عَلَيْهِمْ آيَاتِهِ وَيُزَكِّيهِمْ وَيُعَلِّمُهُمُ الْكِتَابَ وَالْحِكْمَةَ وَإِنْ كَانُوا مِنْ قَبْلُ لَفِي ضَلَالٍ مُبِينٍ ﴿١٦٤﴾
یقیناً خدا بر مؤمنان منّت نهاد که در میان آنان پیامبری از خودشان برانگیخت که آیات او را بر آنان می خواند و [از آلودگی های فکری و روحی] پاکشان می کند، و کتاب و حکمت به آنان میآموزد، و به راستی که آنان پیش از آن در گمراهی آشکاری بودند
⬇️
هدایت شده از ‹ نــور | 🇵🇸 𝒏𝒐𝒐𝒐𝒓 ›
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
و اما پویش #چادر_بوسی که به شدت اشتباهه و اصلا وجه خوبی نداره!!!
جلو دختر نامحرم زانو میزنی چادرشو میبوسی؟!
+ ی ِ ذره کنترل هیجانات لطفا !
#عمامه_بوسی
#حجاب
هدایت شده از [ نٰاصِیَةٍاَلْقُلوبْ ]
یه عده تو ناشناس میگن همونطور که عمامه ها رو بوسیدن اینم مثل همونه .
آیا عمامه اون آقا رو خانمی بوسیده؟! خیر
پس اینکه یه عده از برادران بزرگوار اینکار و انجام میدن وجه خوبی نداره و کلا از بیخ دارن اشتباه میرن آره خلاصه!
هدایت شده از 『 حنان | 𝓗𝓪𝓷𝓪𝓷』
تو چشای دختره یه بزنمش زشت نباشه؟ خاصی هست😂😂😂🤣🤣
هدایت شده از | تاراج |
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
قبل از وارد شدن به رسانه
لطفا سواد رسانهای رو کسب کنید
💖بنــامـ خــ✨ــــدایـــے ڪہ مـــــرا #خـــوانــــد و #دعـــوٺ ڪـــرد💖
🌟 #عاشـــــــقانہ_اےبراےٺـــــو
🌟قســـــــمٺ #نه
🌟حلقه
نزدیک زمان نهار بود ...
کلاس نداشتم و مهمتر از همه کل روز رو داشتم به این فکر می کردم که کجاست؟ ...😑
به صورت کاملا اتفاقی، شروع کردم به دنبالش گشتن ...
زیر درخت 🌟نماز🌟 می خوند ... بعد وسایلش رو جمع کرد و ظرف غذاش رو در آورد ... .
یهو چشمش افتاد به من ...
مثل فنر از جاش پرید اومد سمتم ... خواستم در برم اما خیلی مسخره می شد ...
_داشتم رد می شدم اتفاقی دیدم اینجا نشستی ...
تا اینو گفتم با خوشحالی گفت:
_چه اتفاق خوبی. می خواستم نهار بخورم. می خوای با هم غذا بخوریم؟ ... .
ناخودآگاه و بی معطلی گفتم:
_نه، قراره با بچه ها، نهار بریم رستوران ...
دروغ بود ... .
خندید و گفت:
_بهتون خوش بگذره ... .😁
اومدم فرار کنم که صدام کرد ...
رفت از توی کیفش یه جبعه کوچیک درآورد ...
گرفت سمتم و گفت:
_امیدوارم خوشت بیاد. می خواستم با هم بریم ولی ... اگر دوست داشتی دستت کن ... .
جعبه رو گرفتم🎁 و سریع ازش دور شدم ...
از دور یه بار دیگه ایستادم نگاهش کردم ...
تنها زیر درخت ... .
شاید از دید خانوادگی و ثروت ما، اون حلقه بی ارزش بود ...
اما با یه نگاه می تونستم بگم ...
💖امیرحسین💖 کلی پول پاش داده بود ...
شاید کل پس اندازش رو ...😟
ادامه دارد..
✍نویسنده:
شــہـــید مدافـــع حرمـ طاهـــا ایمانـــے
💖بنــامـ خــ✨ــــدایـــے ڪہ مـــــرا #خـــوانــــد و #دعـــوٺ ڪـــرد💖
🌟 #عاشـــــــقانہ_اےبراےٺـــــو
🌟قســـــــمٺ #ده
🌟معنای تعهد
گل 🌹خریدن تقریبا کار هر روزش بود ... گاهی شکلات🍬 هم کنارش می گرفت ... بدون بهانه و مناسبت، هر چند کوچیک، برام چیزی می خرید ...
زیاد دور و ورم نمیومد ...
اما کم کم چشم هام توی محوطه دانشگاه دنبالش می دوید ... .🙈💓
رفتارها و توجه کردن هاش به من، توجه همه رو به ما جلب کرده بود ...
من تنها کسی بودم که بهم نگاه می کرد ...
پسری که به خنثی بودن مشهور شده بود حالا همه به شوخی رومئو صداش می کردن ... .☺️
اون روز کلاس نداشتیم ...
بچه ها پیشنهاد دادن بریم استخر، سالن زیبایی و ... .
همه رفتن توی رختکن اما پاهای من خشک شده بود ..
#برای_اولین_بار حس می کردم در برابر یه نفر تعهد دارم ...
کیفم رو برداشتم و اومدم بیرون ... هر چقدر هم بچه ها صدام کردن، انگار کر شده بودم ... .
چند ساعت توی خیابون ها بی هدف پرسه زدم ...
رفتم برای خودم چند دست بلوز و شلوار نو خریدم ... عین همیشه، فقط مارکدار ...
یکیش رو همون جا پوشیدم و رفتم دانشگاه ... .
همون جای همیشگی نشسته بود ... تنها ...
بی هوا رفتم سمتش و بلند گفتم:
_هنوز که نهار نخوردی؟ ...
امتحانات تموم شده بود ...
قرار بود بعد از تموم شدن امتحاناتم برگردم ...
حلقه توی جعبه جلوی چشمم بود ... .
دو ماه پیش قصد داشتم توی چنین روزی رهاش کنم و زیر قولم بزنم ...
اما الان، داشتم به امیرحسین فکر می کردم ...😊❤️
اصلا شبیه معیارهای من نبود ... .
وسایلم رو جمع کردم ...
بی خبر رفتم در خونه اش و زنگ زدم ... در رو که باز کرد حسابی جا خورد ...
بدون سلام و معطلی، چمدونم رو هل دادم تو و گفتم:
_من میگم ماه عسل کجا میریم ... .
آغاز زندگی ما، با آغاز حسادت ها همراه شد ...
اونهایی که حسرت رومئوی من رو داشتند ... و اونهایی که واقعا چشم شون دنبالش افتاده بود ... .
مسخره کردن ها ... تیکه انداختن ها ... کم کم بین من و دوست هام فاصله می افتاد ...
هر چقدر به امیرحسین نزدیک تر می شدم فاصله ام از بقیه بیشتر می شد ... .
ادامه دارد...
✍نویسنده:
شــہـــید مدافـــع حرمـ طاهـــا ایمانـــے