امروز دکمه خواستنِ مامان باعث شد بروم خرازی . تابستان تمام شد و لباس تابستانه ای که مامان میخواهد بدوزد هنوز تمام نشده.
دکمه را با چنتایی خوشحالی جات خریدم و راه را کج کردم که برگردم خانه. اذان را چند دقیقه ای بود که گفته بودند اما به ذهنم رسید شاید به نماز عصر برسم. راه کج شده را برگشتم و پا تند کردم سمت مسجد سید محمد؛ مسجد عزیز.
عزیزم که اصرار داشت او بانی کاشی کاری دیوار اصلی داخل مسجد باشد؛ تقدیمش هم کرد به تک پسر شهیدش. عزیزم که از بس نماز جماعتش ترک نمیشد، کلید مسجد را به او داده بودند تا صبح ها به داد در بستهی مسجد برسد.
پا که گذاشتم داخل، مسجد هنوز بوی مامان بزرگ ها را میداد؛ بوی نم و نای تازه. بوی خوراکی هایی که دلش نمیآمد خودش تنهایی بخورد، میگرفت، لای دستمال کاغذی میپیچید و هر نوه ای که زودتر به آغوشش میرسید، رزقش میشد. تکه ای شیرینی خشک، حلوا یا یک خرمای چروک. همان هایی که حالا هرچقدر هم که شیرینی در دنیا مزه کنی، به اندازه ی آن ها مزه نمیدهد.
راستی به نماز عصر رسیدم. نمازم مزهی دلتنگی میداد.
#خرده_روایت
کتاب های نخونده
اتاق تمیز نکرده
دورهی ثبت نام نکرده
برنامه ریزی های انجام نداده
در این برهه از زمان عذابم میدهد.
چقدر بد که باید آدم ها رو درک کرد. چقدر سخت که باید حاضر بشی با کفش هاشون قدم برداری.
من عاشق آدم های دورِ اتحادیه ام. عاشق دیدن آدم هایی که در سال شاید دو سه بار میبینمشون اما به واسطه کار و فعالیتشون توی فضای شبیه به همی که توی هر شهر و استان تعبیه شده میتونم دفعه به دفعه، رگه های رشد رو مثل رگه های طلا توی هرکدوم ببینم.