احساس غریبی داشت . انگار روحش پژمرده و تاریک شده بود ، چیزی فراتر از غمگین بودن .
به کسی نمیتوانم بفهمانم چه در من میگذرد ، من حتی نمیتوانم آن را برای خودم توضیح دهم .
همیشه گمشده ام . تو خودم ، تو روابطم ، تو زندگیم ، تو مشکلاتم ؛ هروقت که فکر میکنم میبینم فقط داشتم تو یه گودال تاریک و سیاه دنبال خودم میگشتم .
تو وضعیت فعلیم حتی حوصله ندارم با کسی مخالفت کنم . شما درست میگی ، شماهم درست میگی ، شمام که ری-دن تو مغزتم درست میگی ، باشه .
نگفتم که دوستت دارم ، اما وقتی سر تا پا از تو خون میچکید و چاقو به دست داشتی در آغوشت گرفتم و اهمیتی ندادم که اون قطرات خون بخشی از روح من است .