eitaa logo
عین کاف | عبدالرسول کشمیری
5.8هزار دنبال‌کننده
447 عکس
791 ویدیو
17 فایل
تلاشم پالایش و تصفیۀ حقیقت از دل واقعیت‌هاست. دربارۀ من: مهندس برق | طلبه سطح ۴ | پژوهشگر فضای سایبر | استاد فیزیک و فلسفه
مشاهده در ایتا
دانلود
5.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
♦️اشک‌های بی امان/ من با آقا خداحافظی نمی‌کنم
رفراندوم می‌خواستید؟
4.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
♨️انقدر کفش زائرای آقا رو واکس می‌زنم... 📌تا خودش تو گوشم بگه بخشیده منو
✍🏼مرحوم علامه مصباح یزدی: تاریخ آینده ثابت خواهد کرد که یکی‌ از مفاخر انسانیت در مسند ریاست و حکومت، این شخصیت (حضرت آیت الله خامنه ای) است. 🔺۱۳۹۷/۱۲/۲۶
🚩تشییع سرخ 🔴می‌خواستند مردم با پرچم‌های مشکی به خیابان بیایند، سوگواری کنند و به خانه‌هایشان بازگردند؛ اما بصیرت این مردم، سرخ‌ترین تشییع را رقم زد. 🔻این مردم بیش از آنکه سوگوار باشند، خود را برای خونخواهی امام شهیدشان آماده نشان دادند. 🔻اینجا یک امت خونخواه به پا خاسته است، نه مردمی سوگوار و شکسته.
🇮🇷 با همین مردم باشکوه‌ترین تشییع که قطعا در تاریخ ایران و جهان بی‌سابقه‌ بوده و احتمالاً در آینده هم بی‌تکرار باشد، در تهران به پایان رسید، بدون هیچ تلفات انسانی. پیامی واضح و روشن به دشمنانی که همین چهار ماه پیش از نابودی و تسلیم شدن و عصر حجری کردن ایران حرف زدند. دست‌مریزاد به همه، به همه کسانی که چنین حماسه‌ای را رقم زدند. اما راستش من از دیدن این جمعیت و این شور مردمی و این قیام خونخواهی رهبر شهید متعجب نشدم، بلکه لذت بردم. تعجب نکردم چون سید علی با همین مردم ۳۷ سال حرف زد، در کنارشان زندگی کرد. ۳۷ سال انقلاب را با همین مردم، با همین دلدادگان، با همین زن و مرد و پیر و جوان و کودک و نوجوان رهبری کرد. ۳۷ سال با همین مردم، همین مردمی که پرچم سرخ انتقام و خونخواهی به دست گرفته‌اند، جمهوریت و اسلامیت جمهوری اسلامی را بالنده کرد و رشد داد‌. آقای ما با همین مردم، همین مردمی که در گرمای هفته سوم تیر ماه با خانواده آمده‌ بودند به تشییع او و خانواده‌ شهیدش، مردم‌سالاری دینی را نظریه‌پردازی و عملیاتی کرد. رهبری سید علی هیچ گاه از مردم جدا نبود، الان هم پیکر پاکش جدا از مردمش نبود. من تعجب نکردم، لذت بردم از اینکه یک فقیه، چگونه مبارزه را به امر اجتماعی جامعه خودش تبدیل کرده. لذت بردم از اینکه چگونه یک مبارز خستگی‌ناپذیر در حافظه جمعی و هاضمه فکری جامعه ایرانی ماندگار شد و برای همه الهام‌بخش شد. لذت بردم از اینکه چگونه مردم مبعوث ایران، صدق و ثبات خود را زیر آسمان خدا، به خدا و ولی‌اش نمایش دادند. به امید ظهور ولی خدا. 🆔 @MH_Jamalzadeh
دلنوشته های دخترکی که به برکت امام رضا متحول و خادم افتخاری آقا جان شد. خیلی لذت بردم👇
سلام علیک یا علی بن موسی الرضا... امشب دلم برای چایخانه‌ات بیشتر از همه جای دنیا تنگ است. یادت میاد بابا رضا؟ اولین روز که رسیدم. خجالت می‌کشیدم. گفتم نکند فکر کنند می‌خواهم خودی نشان بدهم. نکند بگویند این دختر از جیرفت آمده چرا دست به استکان می‌زند. اما تو می‌دانستی که من اینجا دنبال چیزی هستم که هیچ جای دنیا پیدا نمی‌کردم. دنبال جایی که قبولم کنی بدون اینکه توجیه بیاورم. یادت میاد روزی که خادم همدانی گفت "خانم برو زیارت کن"؟ دلم شکست. اما تو با آن پیرمرد چیزی گفتی. مثل همان روزی که برای دلنوشته در اوج ناامیدی ضامنم شدی. چون یک ساعت بعد آمد جلو و نگاهم کرد. همان نگاهی که می‌گفت "دختر من است". دیگر نه خجالت داشتم، نه ترس. فقط دستم می‌رفت سمت استکان‌های خالی و دلم پر می‌شد از چیزی که اسمش را نمی‌دانم. یادت میاد اون خادمی که مهر پدربزرگش را داد؟ هیچی از من نمی‌دانست. نمی‌دانست زهرا هستم از رودبار، نمی‌دانست چقدر دلم لرزیده وقتی گنبدت را دیدم. فقط دید استکان جمع می‌کنم. همان شد ملاک. همان شد که یک یادگار عمرش را داد به دستم. بابا رضا، دستم هنوز هم می‌لرزد وقتی به آن مهر نگاه می‌کنم. انگار تو گفتی این هم هدیه من به تو. اما بابا رضا... سه‌شنبه. روز آخر. روزی که می‌دانستم باید بروم ولی دلم نمی‌خواست باور کند. اذان ظهر که شد، همه جا بسته شد برای نماز. چایخانه خلوت‌تر از همیشه بود. من اما نرفتم. ایستادم کنار همان جایی که این چند روز ایستاده بودم. دستم را کشیدم روی میزها، روی استکان‌هایی که برای آخرین بار جمع کرده بودم. خادم‌های ترک روز سه‌شنبه کشیک داشتند. همان‌هایی که دو شب قبل به برادرم گفتند "خواهرت خیلی خوبه، امام رضا کمکش می‌کنه". یک‌یک رفتم سمتشان که ازشان تشکر کنم گذاشتند خادمی کنم. اولی که رسیدم، نگاهم کرد. نگفتم دارم می‌روم، اما چشم‌هایم گفت. و آن خادم گفت: "دختر حضرت رضا، زودی برمی‌گردی، گریه نکن." دلم گرفت. دومی که آمد جلو، همان بود که همیشه استکان‌ها را از دستم می‌گرفت. همان که هر بار می‌گفت "خسته نباشی دختر حضرت رضا". این بار خودش استکان خالی را گرفت و به من داد. گفت: "این آخرین استکانت. نگذار خالی بمونه." اشک توی چشم‌هایم حلقه زد. سومی که رسید، از ته چایخانه صدایم کرد. برگشتم. با همان لهجه شیرین ترکی گفت: "کاری نبود دخترم. حضرت رضا خودش دعوتت کرده بود. این دعوتنامه مادام‌العمره." دیگر نتوانستم. اشک ریختم. همان وسط چایخانه، کنار استکان‌های خالی، کنار خادم‌هایی که فقط سه روز مرا می‌شناختند اما انگار سال‌ها بود رفیق بودیم. آخرین نفری که خداحافظی کردم، همان پیرمرد ترک بود که اولین دفعه دیدمش و گفت هر جا من می‌رم بیا استکان جمع کن. آرام گفت: "زیارتت قبول. سفر بعدی که آمدی، باز هم بیا چایخانه. ما می‌دانیم که تو از آنِ اینجایی." دیگر نمی‌توانستم حرف بزنم. فقط سرم را تکون دادم و رفتم. بابا رضا، آن لحظه که از چایخانه فاصله گرفتم، برگشتم نگاه کردم. خادم‌های ترک همه ایستاده بودند و نگاهم می‌کردند. یکی دستش را بلند کرد و برایم دعا خواند. نفهمیدم چه بابا رضا... دلم برای چایخانه‌ات تنگ است. اما نه فقط برای چای و استکان‌هایش. دلم برای درد دست‌هایم تنگ شده. همان دردی که شب وقتی از چایخانه بیرون می‌رفتم شروع می‌شد. از مچ دست تا آرنج، کشیده می‌شد تا شانه. دردی که یادم می‌آورد چقدر استکان جمع کردم برایت. چقدر دستم را دراز کردم سمت میزها، چقدر سبدها را از این طرف به آن طرف بردم. آن درد، تنها دردی بود که دوستش داشتم. چون یادم می‌آورد که هستم، که کار می‌کنم، که برایت خدمت می‌کنم. دلم برای خیس شدن چادرم تنگ شده. برای آن لحظه‌ای که چای شیرین می‌ریخت روی چادرم و لکه می‌انداخت. همان لکه‌هایی که شب وقتی برمی‌گشتم می‌دیدمش و لبخند می‌زدم. می‌گفتم این چای توست بابا رضا که ریخته رو من. این یادگار توست. حالا که چادرم تمیز است و بوی چای نمی‌دهد، دلم برای آن لکه‌ها تنگ شده. دلم برای سنگینی دو تا سبد استکان و نعلبکی روی هم تنگ شده. آن سنگینی که موقع حمل کردن، بازوهایم به درد می‌آمد. آن سنگینی که باعث می‌شد نفس‌نفس بزنم اما ته دلم خوشحال بودم. چون می‌دانستم هر استکان، یک نفر را سیراب کرده. هر نعلبکی، یک لبخند دیده. آن سنگینی، سبک‌ترین سنگینی دنیا بود. بابا رضا، دلم برای پاهایم تنگ شده. برای ایستادن‌های طولانی، برای راه رفتن‌های بی‌وقفه از این میز به آن میز. برای وقتی که شب برمی‌گشتم و پاهایم می‌گفتند دیگر نمی‌توانی. اما صبح دوباره می‌رفتم و پاهایم می‌دویدند سمت چایخانه‌ات. انگار نه انگار که دیشب جان می‌دادند.
حالا توی رودبار نشسته‌ام و هر روز صبح یک استکان چای می‌خورم. بعد می‌شورمش و می‌گذارم کنار. نگاهش می‌کنم و یاد آن خداحافظی می‌افتم. یاد آن خادم ترکی که گفت "این دعوتنامه مادام‌العمره". اما این استکان تنهایم سنگینی سبدها را ندارد. چادرم بوی چای نمی‌دهد. دست‌هایم درد نمی‌کند. و این، عجیب‌ترین دلتنگی دنیاست.
24.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
آقای قالیباف ترامپ رو بکش👎 صالح پرور | عضو شوید 👇🏻🇮🇷 https://eitaa.com/joinchat/3296592378Cbef3f7e5e4
هدایت شده از KHAMENEI.IR
17.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
▪️ «باید برخاست» در مسجد مقدس جمکران طنین‌انداز شد... 🏴 هم‌اکنون؛ بازخوانی نوحه معروف «» توسط حاج محسن محمدی‌پناه ساعتی پیش از اقامه نماز بر پیکر مطهر رهبر شهید انقلاب در میان مردم عزادار قم. ۱۴۰۵/۴/۱۶ 🖥 Farsi.Khamenei.ir