eitaa logo
عین کاف | عبدالرسول کشمیری
5.8هزار دنبال‌کننده
458 عکس
794 ویدیو
17 فایل
تلاشم پالایش و تصفیۀ حقیقت از دل واقعیت‌هاست. دربارۀ من: مهندس برق | طلبه سطح ۴ | پژوهشگر فضای سایبر | استاد فیزیک و فلسفه
مشاهده در ایتا
دانلود
سلام علیک یا علی بن موسی الرضا... امشب دلم برای چایخانه‌ات بیشتر از همه جای دنیا تنگ است. یادت میاد بابا رضا؟ اولین روز که رسیدم. خجالت می‌کشیدم. گفتم نکند فکر کنند می‌خواهم خودی نشان بدهم. نکند بگویند این دختر از جیرفت آمده چرا دست به استکان می‌زند. اما تو می‌دانستی که من اینجا دنبال چیزی هستم که هیچ جای دنیا پیدا نمی‌کردم. دنبال جایی که قبولم کنی بدون اینکه توجیه بیاورم. یادت میاد روزی که خادم همدانی گفت "خانم برو زیارت کن"؟ دلم شکست. اما تو با آن پیرمرد چیزی گفتی. مثل همان روزی که برای دلنوشته در اوج ناامیدی ضامنم شدی. چون یک ساعت بعد آمد جلو و نگاهم کرد. همان نگاهی که می‌گفت "دختر من است". دیگر نه خجالت داشتم، نه ترس. فقط دستم می‌رفت سمت استکان‌های خالی و دلم پر می‌شد از چیزی که اسمش را نمی‌دانم. یادت میاد اون خادمی که مهر پدربزرگش را داد؟ هیچی از من نمی‌دانست. نمی‌دانست زهرا هستم از رودبار، نمی‌دانست چقدر دلم لرزیده وقتی گنبدت را دیدم. فقط دید استکان جمع می‌کنم. همان شد ملاک. همان شد که یک یادگار عمرش را داد به دستم. بابا رضا، دستم هنوز هم می‌لرزد وقتی به آن مهر نگاه می‌کنم. انگار تو گفتی این هم هدیه من به تو. اما بابا رضا... سه‌شنبه. روز آخر. روزی که می‌دانستم باید بروم ولی دلم نمی‌خواست باور کند. اذان ظهر که شد، همه جا بسته شد برای نماز. چایخانه خلوت‌تر از همیشه بود. من اما نرفتم. ایستادم کنار همان جایی که این چند روز ایستاده بودم. دستم را کشیدم روی میزها، روی استکان‌هایی که برای آخرین بار جمع کرده بودم. خادم‌های ترک روز سه‌شنبه کشیک داشتند. همان‌هایی که دو شب قبل به برادرم گفتند "خواهرت خیلی خوبه، امام رضا کمکش می‌کنه". یک‌یک رفتم سمتشان که ازشان تشکر کنم گذاشتند خادمی کنم. اولی که رسیدم، نگاهم کرد. نگفتم دارم می‌روم، اما چشم‌هایم گفت. و آن خادم گفت: "دختر حضرت رضا، زودی برمی‌گردی، گریه نکن." دلم گرفت. دومی که آمد جلو، همان بود که همیشه استکان‌ها را از دستم می‌گرفت. همان که هر بار می‌گفت "خسته نباشی دختر حضرت رضا". این بار خودش استکان خالی را گرفت و به من داد. گفت: "این آخرین استکانت. نگذار خالی بمونه." اشک توی چشم‌هایم حلقه زد. سومی که رسید، از ته چایخانه صدایم کرد. برگشتم. با همان لهجه شیرین ترکی گفت: "کاری نبود دخترم. حضرت رضا خودش دعوتت کرده بود. این دعوتنامه مادام‌العمره." دیگر نتوانستم. اشک ریختم. همان وسط چایخانه، کنار استکان‌های خالی، کنار خادم‌هایی که فقط سه روز مرا می‌شناختند اما انگار سال‌ها بود رفیق بودیم. آخرین نفری که خداحافظی کردم، همان پیرمرد ترک بود که اولین دفعه دیدمش و گفت هر جا من می‌رم بیا استکان جمع کن. آرام گفت: "زیارتت قبول. سفر بعدی که آمدی، باز هم بیا چایخانه. ما می‌دانیم که تو از آنِ اینجایی." دیگر نمی‌توانستم حرف بزنم. فقط سرم را تکون دادم و رفتم. بابا رضا، آن لحظه که از چایخانه فاصله گرفتم، برگشتم نگاه کردم. خادم‌های ترک همه ایستاده بودند و نگاهم می‌کردند. یکی دستش را بلند کرد و برایم دعا خواند. نفهمیدم چه بابا رضا... دلم برای چایخانه‌ات تنگ است. اما نه فقط برای چای و استکان‌هایش. دلم برای درد دست‌هایم تنگ شده. همان دردی که شب وقتی از چایخانه بیرون می‌رفتم شروع می‌شد. از مچ دست تا آرنج، کشیده می‌شد تا شانه. دردی که یادم می‌آورد چقدر استکان جمع کردم برایت. چقدر دستم را دراز کردم سمت میزها، چقدر سبدها را از این طرف به آن طرف بردم. آن درد، تنها دردی بود که دوستش داشتم. چون یادم می‌آورد که هستم، که کار می‌کنم، که برایت خدمت می‌کنم. دلم برای خیس شدن چادرم تنگ شده. برای آن لحظه‌ای که چای شیرین می‌ریخت روی چادرم و لکه می‌انداخت. همان لکه‌هایی که شب وقتی برمی‌گشتم می‌دیدمش و لبخند می‌زدم. می‌گفتم این چای توست بابا رضا که ریخته رو من. این یادگار توست. حالا که چادرم تمیز است و بوی چای نمی‌دهد، دلم برای آن لکه‌ها تنگ شده. دلم برای سنگینی دو تا سبد استکان و نعلبکی روی هم تنگ شده. آن سنگینی که موقع حمل کردن، بازوهایم به درد می‌آمد. آن سنگینی که باعث می‌شد نفس‌نفس بزنم اما ته دلم خوشحال بودم. چون می‌دانستم هر استکان، یک نفر را سیراب کرده. هر نعلبکی، یک لبخند دیده. آن سنگینی، سبک‌ترین سنگینی دنیا بود. بابا رضا، دلم برای پاهایم تنگ شده. برای ایستادن‌های طولانی، برای راه رفتن‌های بی‌وقفه از این میز به آن میز. برای وقتی که شب برمی‌گشتم و پاهایم می‌گفتند دیگر نمی‌توانی. اما صبح دوباره می‌رفتم و پاهایم می‌دویدند سمت چایخانه‌ات. انگار نه انگار که دیشب جان می‌دادند.
حالا توی رودبار نشسته‌ام و هر روز صبح یک استکان چای می‌خورم. بعد می‌شورمش و می‌گذارم کنار. نگاهش می‌کنم و یاد آن خداحافظی می‌افتم. یاد آن خادم ترکی که گفت "این دعوتنامه مادام‌العمره". اما این استکان تنهایم سنگینی سبدها را ندارد. چادرم بوی چای نمی‌دهد. دست‌هایم درد نمی‌کند. و این، عجیب‌ترین دلتنگی دنیاست.
24.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
آقای قالیباف ترامپ رو بکش👎 صالح پرور | عضو شوید 👇🏻🇮🇷 https://eitaa.com/joinchat/3296592378Cbef3f7e5e4
هدایت شده از KHAMENEI.IR
17.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
▪️ «باید برخاست» در مسجد مقدس جمکران طنین‌انداز شد... 🏴 هم‌اکنون؛ بازخوانی نوحه معروف «» توسط حاج محسن محمدی‌پناه ساعتی پیش از اقامه نماز بر پیکر مطهر رهبر شهید انقلاب در میان مردم عزادار قم. ۱۴۰۵/۴/۱۶ 🖥 Farsi.Khamenei.ir
✍ اولین هدیه‌ای که خداوند به می‌دهد ... 🔸شیخ صدوق, از امام صادق (علیه السلام) نقل کرده: اولین هدیه به مومنِ متوفی در قبر، آمرزشِ گناهان تشییع کنندگان اوست. 🏷وَ قَالَ (ع): أَوَّلُ مَا يُتْحَفُ بِهِ الْمُؤْمِنُ فِي قَبْرِهِ أَنْ يُغْفَرَ لِمَنْ تَبِعَ جَنَازَتَهُ 📚کتاب من لا یحضره الفقیه، ۱، ۱۶۲، ۴۵۶. ✅ 👈 آداب تشییع 🏴 مشهدی ها بسم‌الله
تنها صف اولی که پسرای آقا ازش استفاده کردند، صف نماز بر پیکر پدر شهید شون بود ....
◀️امامی که با دهان روزه در حال قرائت قرآن همراه با خانواده اش به دست شقی ترین اشقیا به شهادت رسید این ویژگی ها را داشت 🇮🇷فقیه 🇮🇷 فیلسوف 🇮🇷 مفسّر 🇮🇷 محدّث 🇮🇷 عارف 🇮🇷 مدرّس 🇮🇷 معلم 🇮🇷 عالم 🇮🇷 محقق 🇮🇷 مورّخ 🇮🇷 ادیب 🇮🇷 شاعر 🇮🇷 خطیب 🇮🇷متخصص نظامی 🇮🇷 امام پرور 🇮🇷عالم پرور 🇮🇷 نویسنده 🇮🇷دشمن شناس 🇮🇷 جهان شناس 🇮🇷 روانشناس 🇮🇷 جامعه شناس 🇮🇷 هنرمند 🇮🇷 حافظ و قاری قرآن 🇮🇷 ایران شناس 🇮🇷حامی و پرچم دار هسته ای و دانش بنیان 🇮🇷عامل تقویت نظامی 🇮🇷 زمان شناس 🇮🇷 مدیر و مدبّر 🇮🇷 سیاستمدار ترین 🇮🇷 زیرک و با کیاست 🇮🇷 اندیشمند 🇮🇷صاحب نظر در همه ی امور 🇮🇷 جانباز 🇮🇷 چریک 🇮🇷 کوهنورد 🇮🇷 تیزبین 🇮🇷 آینده نگر 🇮🇷 مهربان 🇮🇷 دلسوز 🇮🇷مردم دار 🇮🇷مردم دوست 🇮🇷 متواضع 🇮🇷خوش اخلاق 🇮🇷نظیف 🇮🇷 صاحب نفوذ 🇮🇷 منظم 🇮🇷 یتیم نواز 🇮🇷 جوانگرا 🇮🇷 قدرتمند 🇮🇷 مجاهد 🇮🇷قانع 🇮🇷ساده زیست 🇮🇷اهل ورزش 🇮🇷 شجاع و مقتدر 🇮🇷رزمنده 🇮🇷 محور مقاومت 🇮🇷 امام مسلمانان جهان 🇮🇷 عامل اتحاد بین جهان اسلام 🇮🇷خار چشم آمریکا و اسرائیل 🇮🇷 مردم باور 🇮🇷 صبّار 🇮🇷 عاشق شهادت 🇮🇷خوش صورت 🇮🇷 خوش سیرت 🇮🇷 رشید و قد بلند 🇮🇷 خوشقیافه 🇮🇷 شب زنده دار 🇮🇷 متبسّم 🇮🇷 خوش صدا 🇮🇷 خوش خط 🇮🇷پرتلاش 🇮🇷 شبه معصوم 🇮🇷 عامل و عادل 🇮🇷دقیق و نکته سنج 🇮🇷 عاشق محمد و آل محمد 🇮🇷عابد 🇮🇷 امید آفرین 🇮🇷 مشوِّق 🇮🇷 خوش بین به آینده ایران 🇮🇷 عاشق امام زمان 🇮🇷عاشق ایران و مردم و اسلام 🇮🇷 شکنجه دیده و زندان رفته 🇮🇷 طاغوت ستیز 🇮🇷 محرومیت کشیده 🇮🇷توصیه کننده به معنویت و تولید و کار و علم 🇮🇷عالم زاده و مجتهد زاده 🇮🇷.... دارای شخصیت جامع و با همه اینها، مظلوم و غریب بود چون هیچکس او را نشناخت‌ شرمنده ایم مولا جان
توی جمکران برای حضرت آقا داشتن نماز میخواندند که ناگهان از بلندگو اعلام کردند: نماز تا حرم حضرت معصومه (س) وصل است... ‌ کانال رسمی صابرین نیوز ▪️ @Saberin_fa
‌ به خواست و دستور آیه مهمی از قرآن در مصلی نصب گردیده؛ اما باید از خودمان سوال کنیم: ⁉️ چرا باید امام جامعه بگوید از میان ۶۲۳۶ آیه شریفه‌ی ، آیه ۴۶ سوره سبا را در مصلی نصب کنند؟ همان آیه ای که در پیام خود به مناسبت سالگرد رحلت امام خمینی به آن اشاره کردند... قُلْ إِنَّمَا أَعِظُکُمْ بِواحِدَةٍ أَنْ تَقُومُوا لِلَّهِ مَثْنَىٰ وَ فُرادىٰ بگو: من شما را تنها به یک چیز پند و اندرز می‌دهم و آن اینکه: دو نفر دو نفر یا حتی یک نفر یک نفر برای خدا کنید. « ... قیام ... » امام از ما میخواهد قیام کنیم...
14.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📛سلام من نـــوه آقام... اسمم زهرا محمدی گلپایگانی شنیدم میخواین بیاین تشییع من و اقاجونم؟ دست تون درد نکنه؛قربون قدم‌هاتون
توئیت خطاب به مردم غیور ترکیه ترجمه توئیت: امروز وارد خاک ترکیه شده؛ ای‌کاش توانش بود تا مستقیماً این ملعون را به درک می‌فرستادیم. اما این یک فرصت تاریخی برای است؛ هم برای جایزه چند ده میلیون دلاری و هم اجرای عدالت. طبق دکترین دفاع مشروع، اقدام علیه فرمانده متجاوز قانونی است و ایران تمام‌قد از مجریان عدالت حمایت حقوقی و راهبردی می‌کند. اندیشکده راهبردی سعداء @soada_ir