مشهد ما یجور خاصی گذشت شب ها با آدمای خاص میگذشت فقط فکرشو بکن کنار بابا رضا باشی رفیقاتم باشند؛
چه شود ...👌🏼🌚✨
سفری که با دوستات باشه یجور دیگه خاص و قشنگه همه چی برام متفاوت بود اما در کنار اینها یه عزیزی قسمت نبود در کنارم باشه اما خب هر لحظه به یادش بودم و بودنشو کنارم حس میکردم 🙃🫀
قُل لي؟ أين ينتهي هذا الفُراق؟
حتى أنتظرك هُناك.
«بگو کجا میرسد
به انتها این فراق ما؟
تا من در آن مکان بنشینم به انتظار.»
- محمود درویش
「 」🕊
ظهرا هم که هوا به شدت گرم بود و درکنار چایی به زائرا شربت هم میدادن 😌🌿
صف چایی انقدر شلوغ بود که خدا میدونه اما خب توی اون برق آفتابم دست از چایی برنمیداشتن 🌝☕️
صبحی که رسیدیم🌚
داشتیم میرفتیم به سمت خونه یه صوتی توی اتوبوس پخش کردن 🌱📻
این بود که :( ای شاه پناهم بده 🫂)
یه بغضی توی گلوم بود که فاطمه امام رضا قبولت کرده بیای دیدنشون آغوشش رو باز کرده برات اون حس رو تا ابد و یک روز خریدارم ...🥲✨
برگشتن از اونجا برام سخت بود حتی همین الانشم دلتنگم🙂💔
رفتن از آغوش گرمشون برام سخت بود اما خب چاره ای جز این هم نداشتم ..🚶🏻