ظهرا هم که هوا به شدت گرم بود و درکنار چایی به زائرا شربت هم میدادن 😌🌿
صف چایی انقدر شلوغ بود که خدا میدونه اما خب توی اون برق آفتابم دست از چایی برنمیداشتن 🌝☕️
صبحی که رسیدیم🌚
داشتیم میرفتیم به سمت خونه یه صوتی توی اتوبوس پخش کردن 🌱📻
این بود که :( ای شاه پناهم بده 🫂)
یه بغضی توی گلوم بود که فاطمه امام رضا قبولت کرده بیای دیدنشون آغوشش رو باز کرده برات اون حس رو تا ابد و یک روز خریدارم ...🥲✨
برگشتن از اونجا برام سخت بود حتی همین الانشم دلتنگم🙂💔
رفتن از آغوش گرمشون برام سخت بود اما خب چاره ای جز این هم نداشتم ..🚶🏻
💞🌸
به قول محنا مسئولی که جدا از برنامهها براتون خوراکی بخره گلی از گل های بهشته!!!
قطعا که همینطوره 🌚✨
آخرین روضهاا😭💔