هدایت شده از .
حسین جان...
چی بگم؟ چطور بگم که این دل، چقدر خستهست...
این روزا همه رفتن، همه راهی شدن، هر کی رو نگاه میکنم یا کربلاست، یا تو راهشه...
یکی پاشو گذاشته توی خاک نجف، یکی رو مسیر کربلا... یکی با اشک، با پاهای تاولزده، داره میاد سمتت...
و من اینجام...
جا مونده، بیصدا، با دلی که هر شب، بیاختیار، زیر لب میگه: "یاحسین، چرا منو نطلبیدی؟"
آقاجانم...
یه عمره میشنوم هرکی دلش با حسینه، خودش دعوتش میکنه...
من چی بودم که لای این همه عاشق، تو چشمات نیومدم؟ من چی کار کرده بودم که امسالم سهم من فقط حسرت شد؟ فقط اشک... فقط تماشا...
به خدا دلم شکست... از خودم، از قسمت، از همه… ولی بیشتر از همه از اینکه نذاشتی بیام…
من دلم اومده بود، حتی اگه جسمم جا مونده بود…
ولی انگار همون دل رو هم پس زدی.
رفیقام رفتن، همونا که یه عمر شونهبهشونهشون بودم...
و حالا من اینجام، تنها… غریب… جا مونده… با یه قلب که هر لحظه داره میپُکه از دلتنگی.
حسین جان...
تو که غریبنواز بودی… تو که تو کوفه گفتی "آیا یاریدهندهای هست؟"...
آقاجون، منم داد زدم... منم گریه کردم… منم گفتم لبیک، ولی چرا نشنیدی؟
نکنه صدای من اونقدری ضعیف بود که گم شد بین نالههای عاشقات؟
نکنه تو دیدی و رد شدی؟ نکنه هنوز لایق نبودم؟
دلم میلرزه از این فکر… از اینکه شاید منو خواستی، ولی یه جایی خودم کوتاه اومدم...
آقاجان...
نیاوردمت، اما با هر اشکم تا کربلا دویدم...
نرسیدم، اما همهٔ قلبمو فرستادم تو اون مسیر…
فقط اینو بدون، اگه یه گوشهای از بهشتت هنوز جا داره… من هنوز پشت درم...
نطلبیدی... اما هنوزم چشمم به راهته. هنوزم امیدوارم. هنوزم عاشقتم...
ببخشید اگع طولانی شد 🥺
#جا_مانده
(گفتن واسه ثبت نام بیاین ماعم اومدیم
و سر زدیم به تک تک کلاس ها و خاطره ها زنده شدند)🦕🍃🌚