اسمِ حسین که بلند میشه، یه چیزی توی دل آدم میشکنه... انگار همهی دلتنگیهایی که مدتها پنهانشون کرده بودی، راه خودشون رو پیدا میکنن.یه بغض قدیمی، یه اشک بیاجازه، یه حس غریب که نمیدونی از کجا اومده.بعضی اسمها فقط اسم نیستن...کافیه اسمِ حسین رو بشنوی تا دلت هزار کیلومتر راه بره.تا خودت رو بین خیمهها، بین اشکها، بین آدمهایی پیدا کنی که سالهاست با این نام زندگی میکنن.عجیبه...هر بار که اسم حسین به گوش میرسه، دلم برای چیزهایی تنگ میشه که حتی نمیتونم توضیحشون بدم.برای حالِ خوبِ روضه،برای اشکهای بیریا،برای شبهایی که فقط با شنیدن یک یا حسین دلم آروم میشد.و من ماندهام با این دلِ خسته...که هر بار نام حسین را میشنود،بیشتر از قبل میفهمد بعضی دلتنگیها در این دنیا درمانی ندارند.
قالَ رَسولُ الله ﷺ:
«حُسَینٌ مِنّی وَ أَنَا مِن حُسَینٍ، أَحَبَّ اللهُ مَن أَحَبَّ حُسَیناً.»
عَظَّمَ اللهُ أُجورَنا وَأُجورَكُم يا صاحِبَ العَصْرِ وَالزَّمان، بِمُصابِ جَدِّكُم أَبِي عَبْدِ اللهِ الحُسَيْنِ عَلَيْهِ السَّلام،
«میگویند حضرت زینب س فرمود: در میان آن همه پیکرِ بیسر، نشانی از تو نبود؛ اما از عطرِ مادرم فاطمه س شناختم که این پیکرِ غرقِ خون، حسینِ من است.
حضرت زینب سلاماللهعلیها تک و تنها ماند...
نه کفیلی ماند،نه حسینی...
و از آن پس،تمام کربلا بر شانههای زینب بود.
امام حسین علیهالسلام در لحظات آخر عمرشان، با لبهای تشنه و بدنی خسته از زخمها، باز هم به فکر هدایت مردم بودند.
روز عاشورا، روز امتحان بزرگی بود؛ روزی که امام حسین علیهالسلام همهچیزشان را در راه خدا تقدیم کردند؛ از عزیزان و یارانشان گرفته تا جان مبارکشان.
با این همه مصیبت، باز هم جز رضایت خدا چیزی نمیخواستند و با صبر و تسلیم در برابر اراده الهی ایستادند.
اگر امام حسین علیهالسلام برای نابودی دشمنانشان دعا میکردند، خداوند بر هر کاری تواناست؛ اما سیره و منش ایشان، دعوت به هدایت و بازگشت مردم به سوی حق بود.
پس بیاییم به جای نفرین کردن، برای هدایت یکدیگر دعا کنیم؛ شاید دعایی، دلی را متحول کند.