یادداشتی در ادامه گوگل دوست ماست
وقتهایی هم هست که با مراجعه به گوگل نمیتوان به پاسخ مدنظر رسید. چه کار باید کرد؟ در این مرحله پرسیدن از کسی که فکر میکنیم پاسخ سؤال ما را میداند، بهترین کار است. در اینجا شخص برای رفع نیاز خود به فرد دیگری مراجعه کرده و در اولین برخورد با او جانب ادب را رعایت میکند. نتیجه اینکه شروع گفتوگو با احوالپرسی و عذرخواهی از گرفتن وقت شروع میشود. در مقابل شخصی هم که سؤالی از او پرسیده میشود، اگر قائل به دادن زکات علم خود باشد با سعه صدر و آغوش باز به سؤال مطرحشده پاسخ میدهد؛ وی همیشه پاسخ را در آستین ندارد گاهی برای رسیدن به آن تحقیق و مطالعه میکند تا جوابی در خور به فرد سائل بدهد. این مراحل در تصویری که پیوست شده مشاهده میشود. حال در مرحلهای هستیم که شخص پرسشکننده نیازش رفع شده و گمان میکند دیگر گذرش به شخص سؤالکننده نخواهد افتاد. تکلیف چیست؟ ادب چه حکم میکند؟ آیا پیامی تشکرآمیز و در حد یک خط از جانب فرد سؤالکننده یا حتی فرستادن یک برچسب قلب یا سپاس چیزی از ارزشهای او کم میکند؟
فتأمل
@faaash
برشی از کتاب ارواح شهرزاد نوشته شهریار مندنیپور درباره زبان فارسی:
تفکر اگر همان زبان نباشد، زاده زبان است. اگر زبان ملتی درجا بزند، تفکر آن ملت هم درجا خواهد زد. چشمه روشن زبان، اگر بدون جریان بماند، مرداب میشود. پاسداری از حرمت و حریم زبان فارسی در برابر لغزشها، رواج غلطها و هجوم واژههای بیگانه، آنگاه درست خواهد بود که این محافظت خود راه سیلان زبان و تکامل زبان را نبندد. زیباست که که ما هنوز میتوانیم بهراحتی زبان فردوسی و حافظ را بخوانیم و هنوز هم کموبیش مانند آنان سخن میگوییم؛ اما این تشابه، از سوی دیگر وحشتناک هم هست. وحشت اینکه زبان و لاجرم تفکر ما، از آن قرنهای اولیه رواج قند پارسی، تکاملی نیافته. عامل اصلی تحرک زبان، گویش مردمان آن زبان است. اگر ادبیات ملتی، کتیبهای و ساکن و متحجر نشده باشد، بهدنبال مردمان آن زبان، تحولهای ایجادشده در دهان آنان را رسمیت و زیبایی میبخشد یا خود تحول ایجاد میکند. در غیر این صورت، نتیجهاش هم این است که میان کلام نوشتاری ما و کلام گفتاریمان این همه فاصله پدید آمده؛ اما در زبان انگلیسی، چنین فاصلهای تا این حد وجود ندارد.
@faaash
همسرم پرسید: «حاجآقا کجا تشریف میبرید؟» جواب داد: «بنبست شهید اکرمی»
او سرش را بالا گرفته بود و با افتخار اسم کوچهشان را گفت؛ ولی من اشکهایم بیاختیار سرازیر شد و قلبم مثل گنجشک زد. چند شب قبلش نرگس گوشه انگشتش را با چسب حرارتی کمی سوزاند و من و همسرم جگرمان آتش گرفته بود. نمیتوانستم باور کنم پدری سی و پنج سال پس از شهادت پسرش هر روز وارد کوچهای میشود که به نام فرزند نخبه نوزدهسالهاش نامگذاری شده.
بغض راه گلویم را گرفته بود. وقتی رسیدیم، گفتم: «برای عاقبتبخیری بچههامون دعا کنید» با قامت خمیدهاش را از ماشین پیاده شد و گفت: «حتما حتما» و من نمیدانستم آیا تحمل دیدن کوچهای در این شهر به نام بچههایم را دارم یا نه.
شهید سیدمهدی اکرمی فرزند سیدرضا اکرمی دانشجوی دانشگاه شریف در سال ۶۶ به شهادت رسید و پیکرش هشت سال بعد پیدا شد.
🔻شورای کتاب کودک برگزار میکند:
اولین دوره تخصصی داستان نویسی کودک
از صفر تا صد (از ایده تا ارائه به ناشر)
🔻مدرس: محمدرضا شمس
۱۲ جلسه حضوری برای علاقهمندان تهرانی در کتابخانه تحقیقاتی شورای کتاب کودک و به صورت آنلاین همزمان برای علاقهمندان شهرهای دیگر ایران و خارج از کشور در محیط اسکای روم
شروع ۳تیر ۱۴۰۲، شنبهها ساعت: ۱۵ تا ۱۶:۳۰
محمدرضا شمس نویسنده و پژوهشگر و مدرس در سال ۱۳۳۶ متولد شد. به آثار ایشان جوایز بسیاری تعلق گرفته است:
- دریافت لوح شورای کتاب کودک و دیپلم افتخار IBBY برای کتاب «دیوانه و چاه»
- نشان کلاغ سفید از کتابخانه مونیخ برای کتاب تنبل پهلوان ۲۰۱۱
- دیپلم افتخار نویسنده برتر چهل سال اخیر (از سال ۱۳۵۷ تا ۱۳۹۰) از طرف گروه کتابهای تصویری مرکز مطالعات ادبیات کودک دانشگاه شیراز
- نامزد جایزه آستریدلیندگرن ۲۰۲۰ از سوی انجمن نویسندگان کودک و نوجوان.
🔻برای نام نویسی و کسب اطلاعات بیشتر با دبیرخانه شورای کتاب کودک روزهای شنبه تا چهارشنبه ازساعت ۱۰-۱۶ تماس بگیرید: ۶۶۴۰۸۰۷۴
پستچی محترمی که نامه رو از زیر در میندازه تو شرافت داره به پستچی نامحترمی که اصلا حال نداره نامه رو بیاره و عوضش تو سامانه ثبت میکنه مرسوله تحویل داده شد😩
برای سومین بار دارم جستار پس از زندگی جون دیدیون رو میخونم که حواسم رو بدم به تکنیکهاش و هر بار مثل قبل مقهور قلم نویسنده میشم و میبینم جستار تموم شد.
یعنی میشه منم یه روز مثل جون دیدیون بنویسم؟!😞
#ارزو_بر_جوانان_عیب_نیست
خانم اختری @Negahe_To که پیام داد و خواست از عادتهای نوشتنم بگویم، ولوله افتاد در ذهنم. حرف فروتنی نبود. گفتنیها را قبل از من خیلیها گفته بودند. فاطمه موسوی @chiiiiimeh از بیست بار بازنویسی نوشته و آقای جواهری @hornou نوشتنش را به خاراندن زخمی قدیمی برای تازهماندنش تشبیه کرده بود. پای اثر مرکب دارن هاردی به سلوک نوشتن فاطمه مرادی @masture باز شده بود و در این شرایط من واقعاً حرف جدیدی برای گفتن نداشتم. روشهای نوشتن من همینها بود و نبود. در برابر این یادداشتهای غنی، اشارهام به اینکه فقط میتوانم تایپ کنم و از نوشتن با خودکار دستم درد میگیرد و بعداً حتی خودم هم نمیتوانم دستخطم را بخوانم، چیزی نبود که ارزش نوشتن داشته باشد. از طرفی قولم به خانم اختری هر روز مثل زنگوله کنار گوشم صدا میکرد و دلم میخواست آرامش کنم. دستودلم به نوشتن نمیرفت. صفحه سیاه word، بکگراند word م را سیاه کردهام که شارژ لپتاپ کمتر مصرف شود، روی خوش نشان نمیداد. وقتی میدیدمش دستم قفل میشد.
صدای جاروی پاکبان محله که نیمههای شب کوچه را جارو میزد از لای تکانهای رقصان پرده به گوشم میرسید. کورمال کورمال هِدلایت، چراغقوه سربندی، را برداشتم، از روی دست رماننویس را از کنار تخت زدم زیر بغل و لم دادم روی مبل هال. یک بار دیگر به اسم کتاب دقت کردم. چشمم ماند روی قسمت از روی دستش. از روی دست یعنی چه؟ بیدرنگ رشتههای عصبی مغزم مرا بردند به سمت فیلم دو دقیقهای صحبتهای استاد شجریان. «اگه بتونی خوب تقلید کنی، میتونی تقلید نکنی» این بخشی از صحبتهای استاد شجریان در مصاحبهای است که آن را برای هنرجوهای ترم خلاق مدرسه مبنا میفرستادم. در تمرین آن جلسه باید از روی متن بلندبالایی رونویسی میکردند. برای اینکه باورشان شود این کار بیفایده نیست، از مرحوم شجریان برایشان مایه میگذاشتم. خودش بود. باید به همین قلاب آویزان میشدم. مثل ارشمیدس اورکا اورکایی گفتم و شروع کردم به خواندن تجربههای نوشتن همینگوی. بعد از چنگزدن به دامن شجریان این بار نوبت همینگوی بود که بیاید و برای انتقال منظورم کمکم کند. میخواندم و زیر جلمههای مهم خط میکشیدم تا بعداً بروم و با انگشتهایم کلمهبهکلمه صفحه سیاه wordم را سفید کنم. مطمئن بودم بعد از تایپکردن یادداشت، زنگوله کنار گوشم ساکت خواهد شد.
@faaash