همسرم پرسید: «حاجآقا کجا تشریف میبرید؟» جواب داد: «بنبست شهید اکرمی»
او سرش را بالا گرفته بود و با افتخار اسم کوچهشان را گفت؛ ولی من اشکهایم بیاختیار سرازیر شد و قلبم مثل گنجشک زد. چند شب قبلش نرگس گوشه انگشتش را با چسب حرارتی کمی سوزاند و من و همسرم جگرمان آتش گرفته بود. نمیتوانستم باور کنم پدری سی و پنج سال پس از شهادت پسرش هر روز وارد کوچهای میشود که به نام فرزند نخبه نوزدهسالهاش نامگذاری شده.
بغض راه گلویم را گرفته بود. وقتی رسیدیم، گفتم: «برای عاقبتبخیری بچههامون دعا کنید» با قامت خمیدهاش را از ماشین پیاده شد و گفت: «حتما حتما» و من نمیدانستم آیا تحمل دیدن کوچهای در این شهر به نام بچههایم را دارم یا نه.
شهید سیدمهدی اکرمی فرزند سیدرضا اکرمی دانشجوی دانشگاه شریف در سال ۶۶ به شهادت رسید و پیکرش هشت سال بعد پیدا شد.
🔻شورای کتاب کودک برگزار میکند:
اولین دوره تخصصی داستان نویسی کودک
از صفر تا صد (از ایده تا ارائه به ناشر)
🔻مدرس: محمدرضا شمس
۱۲ جلسه حضوری برای علاقهمندان تهرانی در کتابخانه تحقیقاتی شورای کتاب کودک و به صورت آنلاین همزمان برای علاقهمندان شهرهای دیگر ایران و خارج از کشور در محیط اسکای روم
شروع ۳تیر ۱۴۰۲، شنبهها ساعت: ۱۵ تا ۱۶:۳۰
محمدرضا شمس نویسنده و پژوهشگر و مدرس در سال ۱۳۳۶ متولد شد. به آثار ایشان جوایز بسیاری تعلق گرفته است:
- دریافت لوح شورای کتاب کودک و دیپلم افتخار IBBY برای کتاب «دیوانه و چاه»
- نشان کلاغ سفید از کتابخانه مونیخ برای کتاب تنبل پهلوان ۲۰۱۱
- دیپلم افتخار نویسنده برتر چهل سال اخیر (از سال ۱۳۵۷ تا ۱۳۹۰) از طرف گروه کتابهای تصویری مرکز مطالعات ادبیات کودک دانشگاه شیراز
- نامزد جایزه آستریدلیندگرن ۲۰۲۰ از سوی انجمن نویسندگان کودک و نوجوان.
🔻برای نام نویسی و کسب اطلاعات بیشتر با دبیرخانه شورای کتاب کودک روزهای شنبه تا چهارشنبه ازساعت ۱۰-۱۶ تماس بگیرید: ۶۶۴۰۸۰۷۴
پستچی محترمی که نامه رو از زیر در میندازه تو شرافت داره به پستچی نامحترمی که اصلا حال نداره نامه رو بیاره و عوضش تو سامانه ثبت میکنه مرسوله تحویل داده شد😩
برای سومین بار دارم جستار پس از زندگی جون دیدیون رو میخونم که حواسم رو بدم به تکنیکهاش و هر بار مثل قبل مقهور قلم نویسنده میشم و میبینم جستار تموم شد.
یعنی میشه منم یه روز مثل جون دیدیون بنویسم؟!😞
#ارزو_بر_جوانان_عیب_نیست
خانم اختری @Negahe_To که پیام داد و خواست از عادتهای نوشتنم بگویم، ولوله افتاد در ذهنم. حرف فروتنی نبود. گفتنیها را قبل از من خیلیها گفته بودند. فاطمه موسوی @chiiiiimeh از بیست بار بازنویسی نوشته و آقای جواهری @hornou نوشتنش را به خاراندن زخمی قدیمی برای تازهماندنش تشبیه کرده بود. پای اثر مرکب دارن هاردی به سلوک نوشتن فاطمه مرادی @masture باز شده بود و در این شرایط من واقعاً حرف جدیدی برای گفتن نداشتم. روشهای نوشتن من همینها بود و نبود. در برابر این یادداشتهای غنی، اشارهام به اینکه فقط میتوانم تایپ کنم و از نوشتن با خودکار دستم درد میگیرد و بعداً حتی خودم هم نمیتوانم دستخطم را بخوانم، چیزی نبود که ارزش نوشتن داشته باشد. از طرفی قولم به خانم اختری هر روز مثل زنگوله کنار گوشم صدا میکرد و دلم میخواست آرامش کنم. دستودلم به نوشتن نمیرفت. صفحه سیاه word، بکگراند word م را سیاه کردهام که شارژ لپتاپ کمتر مصرف شود، روی خوش نشان نمیداد. وقتی میدیدمش دستم قفل میشد.
صدای جاروی پاکبان محله که نیمههای شب کوچه را جارو میزد از لای تکانهای رقصان پرده به گوشم میرسید. کورمال کورمال هِدلایت، چراغقوه سربندی، را برداشتم، از روی دست رماننویس را از کنار تخت زدم زیر بغل و لم دادم روی مبل هال. یک بار دیگر به اسم کتاب دقت کردم. چشمم ماند روی قسمت از روی دستش. از روی دست یعنی چه؟ بیدرنگ رشتههای عصبی مغزم مرا بردند به سمت فیلم دو دقیقهای صحبتهای استاد شجریان. «اگه بتونی خوب تقلید کنی، میتونی تقلید نکنی» این بخشی از صحبتهای استاد شجریان در مصاحبهای است که آن را برای هنرجوهای ترم خلاق مدرسه مبنا میفرستادم. در تمرین آن جلسه باید از روی متن بلندبالایی رونویسی میکردند. برای اینکه باورشان شود این کار بیفایده نیست، از مرحوم شجریان برایشان مایه میگذاشتم. خودش بود. باید به همین قلاب آویزان میشدم. مثل ارشمیدس اورکا اورکایی گفتم و شروع کردم به خواندن تجربههای نوشتن همینگوی. بعد از چنگزدن به دامن شجریان این بار نوبت همینگوی بود که بیاید و برای انتقال منظورم کمکم کند. میخواندم و زیر جلمههای مهم خط میکشیدم تا بعداً بروم و با انگشتهایم کلمهبهکلمه صفحه سیاه wordم را سفید کنم. مطمئن بودم بعد از تایپکردن یادداشت، زنگوله کنار گوشم ساکت خواهد شد.
@faaash
برشهایی از کتاب از روی دست رماننویس بخش مصاحبه با همینگوی:
✅همینگوی حساب کار هر روزش را دارد تا بنابر آنچه میگوید خودش را گول نزند... اعداد روی جدول نشان میدهد که میزان نوشتنش در هر روز بین ارقام ۴۵۰، ۵۷۵، ۴۶۲، ۱۲۵۰ کلمه که گاهی به ۵۱۲ کلمه در روز پس مینشیند، دائم در نوسان است.
✅وقتی داستان یا کتابی مینویسم، هر روز صبح زود کارم را شروع میکنم. این وقتها کسی مزاحم شما نمیشود...گاهی مکث میکنید. منظورم وقتهایی است که میخواهید بفهمید که بعد چه اتفاقی میافتد و نوشتهتان را مرور میکنید و باز هم پیش میروید و بعد آنقدر پیش میروید که هنوز سرحالید و میتوانید بنویسید و میدانید که قرار است چه اتفاقی بیفتد. آن وقت است که قلم را زمین میگذارید و تا فردا که باز دوباره با جدیت کار را شروع میکنید، با آنچه نوشتهاید زندگی می کنید.
@faaash
✅مطالب روز قبل را هر روز مجدداً بازنویسی میکنم. البته طبیعی است که آخر سر هم کل نوشته را بهدقت مرور کنم و باز وقتی که مطالب را دادم کسی تایپ کرد و ورقههای مرتب و تمیز تایپشده را دیدم، میتوانم آنها را تصحیح و بازنویسی کنم... مثلاً رمان وداع با اسلحه را منظورم صفحه آخرش است، سی و نه بار بازنویسی کردم تا بالاخره آن طور که دلم میخواست از کار درآمد.
✅یادتان میآید که دقیقاً از چه زمانی تصمیم گرفتید نویسنده بشوید؟ نه. چون من همیشه میخواستم نویسنده بشوم.
✅به نظر شما کسانی که میخواهند نویسنده بشوند، از چه راهی میتوانند به بهترین وجه ذهنشان را پرورش بدهند؟ میتوانند بروند خودشان را دار بزنند.! چون خواهند دید که خوبنوشتن تقریباً از جمله محالات است. بعد باید قبل از اینکه حلقآویز بشوند و بمیرند، طنابی را که از آن آویزانند برید تا بلکه مجبور شوند همتی کنند و تا آخر عمر هر چقدر که میتوانند خوب بنویسند. در این صورت اگر هم چیزی برای نوشتن نداشتند، میتوانند لااقل با همین داستانِ بر دار شدنشان، کار نویسندگی را شروع کنند.
@faaash