شیشههای شربت و جعبههای قرص را از روی اپن جمع میکنم.
آویشن و لیوان مخصوص دمنوش را از کنار گاز برمیدارم.
دکمه یخساز یخچال را روشن میکنم.
چای را به جای خرما با کیک شکلاتی که با نرگس درست کردیم میخورم.
به نرگس اجازه میدهم دوسه قاشق مایه کیک را خامخام بخورد و کیف کند.
شیشههای ترشی در یخچال چشمک میزنند. هنوز ریسک نمیکنم بخورمشان ولی یک تهدیگ ماکارونی جشن پایان همهگیری سرماخوردگی در خانهمان را کامل میکند.
@faaash
شده گاهی وقتا معرفی یه کتاب رو جدی نگیرید؟
شده فکر کنید لازم نیست نسخه چاپی کتاب رو داشته باشم؟
شده برای صرفهجویی برید نسخه الکترونیکیش رو بخرید؟
«فضیلتهای ناچیز» کتابی بود که مجبور شدم بعد از خرید کتاب صوتیش از طاقچه، نسخه چاپیش رو هم بخرم.
نتیجه اخلاقی: کتابایی که فاطمه موسوی معرفی میکنه رو جدی بگیرید. @chiiiiimeh
@Faaash
میگم: «دخترم تو صورت من سرفه نکن» میگه: «چه اشکالی داره؟ هم شما مریضی هم من» به نظرم وقتشه سیدعلی در فراخوانی دهه نودیها تجدید نظر کنن و به ما دهه شصتیا دل خوش کنن 🤦🏼♀️ پینوشت۱: آنفولانزا خر است🤒. پینوشت۲: قدر کرونا رو ندونستیم گرفتار آنفولانزای وحشی شدیم🤧
هدایت شده از چیمه🌙
.
یک نوع اصرار بر ندانستن و نفهمیدن هم هست که عمریست در من ریشه دارد. نمیدانم از کی درونم جان گرفته اما شبیهترین چیز به یک دیوار بتنی غیرقابل نفوذ است. همیشه دربرابر آموختن چیز جدیدی ظاهر میشود. تا مجبور نشوم محیط امنی که برای خودم و دانستههایم ساختهام را کنار نمیزنم. تا کسی زورم نکند سعی و تلاشی برای فهم ناشناختهها نمیکنم.
یادم هست اولین روزهای نوشتن، وقتی کسی متنم را به باد نقد میگرفت و میگفت متنی که نوشتهای پر از اشکالات ویرایشی است با صراحت تمام میگفتم: 《خب به من ربطی نداره، من نویسندهم اینا کار ویراستاره.》بعدها از طرف محل کارم فرصتی پیشآمد تا کلاسهای ویراستاران را شرکت کنم. نیمی از مبلغ دوره را مدرسه مبنا متقبل شد و نیمی بر عهده خودم بود. با اکراه و بیمیلی ثبتنام کردم و همچنان از نظریه غیرضروری بودن ویراستاری برای نویسنده کوتاه نمیآمدم. هنوز دوست داشتم خودم را پشت آن گارد مخوف همیشگی پنهان میکردم.
عمق فاجعه را بعد از کلاسهای ویراستاران متوجه شدم. دانستههای جدیدم شبیه پتکی به آن دیوار بتنی غیرقابلانعطاف ضربه میزد. همکارانم(شهروش، شفیعی، عطارزاده) واسطه پیداشدن راه برونرفتم از انکار ضرورتها بودند. رهایم نکردند. آموزهها را برایم قابل هضم کردند. دستم را میگرفتند و روی متنهایی که مینوشتم یادم میدادند چه کنم؟ چطور از نیمفاصله استفاده کنم؟ کجاها چه علامتی را بگذارم؟
نه اینکه حالا سری توی سرهای ویراستاری مملکت درآورده باشم و دیگر متنهایم بدون غلط باشد نه؛ اما همینقدر هم که کسی بود تا من را از جهل مرکبی که احاطهام کرده بود بیرون بکشد، خوشحالم. کسی بود که نشانم بدهد آن سوی دیوار بتنی دری هست که به جهان زیباتری گشوده میشود، به باغ دلگشاتری. حالا چنان این تجربه در من عمیق شده که همه را به دانستن اصول ویراستاری ترغیب میکنم. بارها به دیگرانی در اهمیت ویرایش گفتهام:《 با ویراستاری میتونی متن مُرده رو زنده کنی.》
@chiiiiimeh
.
.
هدایت شده از تابلو🖌
یادداشتهای یک نویسنده دونپایه
به نظرم کلهتو یه کره در نظر بگیر، بعد بامتر محیطشو اندازه بگیر، بعد شعاعو به دست بیار، بعد حجمو حساب کن، بعد به مام بگو کی این آبریزش لعنتی تموم می شه. البته بعدش باید وزن دستمال کاغذیارو قبل و بعد از استعمال هم حساب کنی
هدایت شده از دویستوشصتوهشت
▪︎سرگی میخائیلیچ موضوع صحبت را عوضکنان گفت: «...دلم میخواست تمام عمرم همینطور در این مهتابی بنشینم.»
کاتیا گفت: «خوب، چه عیب دارد؟ بنشینید!»
«بله گفتنش آسان است.
من بنشینم، زندگی که نمینشیند...»
📚 سعادت زناشویی
لئو تولستوی
#کتاب
پ.ن. زندگی جان، نمیشه بیای یه چند وقت همه باهم بشینیم؟ :)
@fateme_alemobarak