eitaa logo
فادیا
76 دنبال‌کننده
349 عکس
127 ویدیو
1 فایل
مثلا فدایی شده هوم :) ؟ لینک ناشناس https://daigo.ir/secret/22024103095
مشاهده در ایتا
دانلود
_ به نظرت غمگین ترین کلمه دنیا چیه!؟ +"تقریبا" _ چرا؟! + من تقریبا خوب بودم ... اون تقریبا عاشقم بود ...من تقریبا زنده موندم ...ما تقریبا ساخته بودیمش ...ولی تقریبا هیچوقت کافی نیست ...!
خیلی هم عالی
نرجس زیادی قشنگ حرف می زنه :)
کنارم نشسته بود و با ذوق می‌گفت حسابی غافلگیرش کردم یه جشن تولد واسش گرفتم که تو خواب هم نمی‌دید وقتی چراغا روشن شد جیغش رفت هوا، بغلم کرد! واسش یه گردنبند گرفتم که همه‌ی مھمونا انگشت به دهن مونده بودن. دی جی آورده بودم همه‌ی دوستاش رو دعوت کرده بودم بدون اینکه خودش بفھمه‌. خیلی خوشحالم تونستم کسی رو که دوست دارم انقدر خوشحال کنم، راست می‌گفت خیلی خوشحال بود! به هر کسی میرسید با همین ذوق از اول همه‌ی برنامه‌های تولد رو واسش تعریف می‌کرد. آخر شب وقتی داشتم باهاش خداحافظی می کردم بھم گفت "کسی رو که دوست داری غافلگیر کن" با هیچی مثل غافلگیری نمیشه دل آدما رو به دست آورد گفت و رفت ولی من نرفتم! من برگشتم، برگشتم به گذشته پرت شدم تو بیست سالگی تو میرداماد فرود اومدم جعبه‌ی کیک تولد دستم بود با یه شمع علامت سوال! داشتم حساب کتاب می‌کردم که چقدر پول واسم مونده. باهاش نمیشد گردنبند خرید ولی مھم نبود چون من می‌خواستم روسری بخرم. رفتم تو تنھا روسری‌فروشی که می‌شناختم. جعبه‌ی کیک تولد و شمع رو گذاشتم رو صندلی چند دقیقه‌ای گذشت فروشنده یه دختر حدودا بیست ساله بود. بھم گفت آقا می‌تونم کمک‌تون کنم؟ گفتم روسری می‌خوام برای هدیه‌ی تولد گفت چند سالشونه؟ گفتم هم سن شما گفت چه طرحی می خواید؟ گل درشت؟ گل ریز؟ ساده؟ گفتم نمی‌دونم. گفت چه رنگی می خواید؟ گفتم نمی‌دونم. گفت رنگ پوست‌شون چه رنگیه؟ گفتم رنگ پوست شما گفت صورتشون گرده یا کشیده؟ گفتم مثل صورت شما گفت می‌تونم بپرسم برای کی می خواید؟ گفتم برای یکی که دوسش دارم. گفت کمک‌تون می کنم که هدیه خوبی واسش بگیرید. بعد شروع کرد یکی‌یکی روسری‌ها رو سر کردن تا من ببینم و نظر بدم. ده ، پونزده تا روسری که سر کرد بھم گفت خب کدوم رو پسندیدید؟ گفتم به نظر شما کدوما بھتر بود؟ گفت من اگه می خواستم بردارم اینکه رنگ بنفش داره رو بر می‌داشتم. اون که زرشکی داره هم قشنگه. گفتم پس جفتش رو می‌برم . . گفت مبارک‌تون باشه‌، کادو کنم؟ گفتم بله بی‌زحمت کادو کنید. پول روسری‌ها رو حساب کردم. خداحافظی کردم و از مغازه اومدم بیرون! بدون جعبه ی کیک تولد بدون شمع علامت سوال بدون روسری‌های کادو شده! چند قدمی که از مغازه دور شدم فروشنده صدام زد چند قدمی که رفته بودم رو برگشتم. داشت می خندید بھم گفت شنیده بودم عشق و عاشقی فراموشی میاره ولی ندیده بودم همه چی رو که جا گذاشتید. گفتم تولدت مبارک، ناقابله! جیغ نزد ، بغلم نکرد ولی گیج شد! گفت شما از کجا می دونید؟ گفتم خدا پدر و مادر مارک زاکربرگ رو بیامرزه از فیس بوک فھمیدم. فقط زل زد تو چشمام با یه لبخند که قبل از اون رو لبای هیچ آدمی ندیده بودم. گفتم بازم تولدت مبارک و رفتم. اون شب وقتی قبل از خواب داشتم فیس‌بوک رو چِک می‌کردم دیدم پست جدید گذاشته همون روسری بنفش رو سرش کرده بود و داشت شمع علامت سوال رو فوت می‌کرد. کیک شکلاتی که خریده بودم تو عکس خیلی خوب افتاده بود. زیر عکس نوشته بود هیچ وقت تو زندگیم اندازه‌ی امروز غافلگیر نشده بودم! -بھترین تولد زندگیم با مشارکته یک دیوانه؛!
_اینارو خودت مینویسییی؟ + اینایی که تا حالا فرستادم رو نه ولی میفرستم برای خودم کم کم
‏مامانم یه حرف خیلی قشنگی میزد: «دوست داشتن بعضی آدما مثل اشتباه بستن دکمه‌های پیراهنه، تا به آخرش نرسی نمی‌فهمی که از همون اول اشتباه کردی» :)
_کاش منم یه نرجس تو زندگی داشتم :) + بگردی پیداش میکنی :)
خو غلط کردی کوتاه کردی... من نکردم که اینجاها کمکم کنه😂 بعدم؛ من اصا مامانم نمیذاره آرایش و این چیزا کنم😂 + گرم بودد
منم مث این... هیچکس سوپرایزم نکرد! ولی من همرو سوپرایز کردم :)))) هیچ وقت هم شکایت نکردم که چرا منو سوپرایز نکردید تاحالا... هیچ وقت! همه‌ی این حرف ها و حسرت هارو تو خودم خاک کردم :)) خاک‌ش هنوز گرمه🙃 +:))) ولی من بیشتر از سوپرایز شدن عاشق سوپرایز کردنم
چون شیر عاشقی که به آهوی پرغرور من عاشقم به دیدنت از تپه‌های دور