_روزی روزگاری بود دختری آمد.. زجر کشید دق کرد قصهی ما به سر رسید دخترمون به عشقش نرسید
+ یکی بود یکی نبود دختر قصه ما زجر کشید ولی یاد گرفت قوی باشه قصه مون به سر رسید دختره عشقشو فراموش کرد تا زنده بمونه :)
باز باران با ترانه میخورد بر بام خانه...
خانه ام کو؟
خانه ات کو؟
آن دل دیوانه ات کو؟
روزهای کودکی کو؟
فصل خوب سادگی کو؟
یادت آید روز باران!
گردش یک روز دیرینپس چه شد؟!
دیگر کجا رفت؟!
خاطرات خوب و شیرین!
باز باران،بی ترانه،بی هوای عاشقانه،
بی نوای عارفانه،درسکوت ظالمانه،
خسته از مکر زمانه،غافل از حتی رفاقت،
حاله ای ازعشق ونفرت،اشکهایی طبق عادت،
قطره هایی بی طراوت،روی دوش آدمیت،
میخورد بربام خانه:)!
روانکاری میگه:
فردی که میخواد به همه کمک کنه
و همه رو نجات بده
فریِ که خودش تو تنهایی و بی حمایتی رشد کرده
داره خودِ تنهاشو،در دیگران نجات میده!
.
من پریشان تر از آنم که تو می پنداری
شده آیا ته یک شعر، ترک برداری !؟
شده آیا به تماشای خودت بنشینی؟
دست برداری از این قصه ی خودکم بینی؟
شده درکوچه به یک خاطره، برخورد کنی؟
رو بگیری زخودت اخم برآوُرد کنی؟
شده امروز به خود وعده ی دیروز دهی؟
سرِ دل شیره بمالی، قولِ نوروز دهی؟
شده تا چشمه روی، تشنه همی بازآیی؟
وقتِ آبستنیِ عشق، بگویند به تو نازایی؟
شده شاهی کنی و باز گدایش باشی؟
او صدایت نزند،باز صدایش باشی؟
شده از کارِ خداوند تو حیران گردی؟
نوبتِ خنده ی تو باشد و گریان گردی؟
#فاضل_نظری