تمام مردم اگر چشمشان به ظاهر توست
نگاه من به دل پاک و جان طاهر توست
فقط نه من به هوای تو اشک می ریزم
که هر چه رود در این سرزمین مسافر توست...
همان بس است که با سجده دانه برچیند
کسی که چشم تو را دیده است و کافر توست
به وصف هیچ کسی جز تو دم نخواهم زد
خوشا کسی که اگر شاعر است، شاعر توست
که گفته است که من شمع محفل غزلم؟!
به آب و آتش اگر می زنم به خاطر توست
.
- فاضل نظری
25.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
غرور کم کن و با من سر قرار بیا
بس است هرچه نهان بودی آشکار بیا
نه مثل چشمه که آهسته اشک میریزد
بلند گریه کن و مثل آبشار بیا
به یاد حلقۀ زلف تو جمعمان جمع است
به شبنشینی غمهای روزگار بیا
تو را برای چه عمری نگاه داشتهام؟
شراب روز مبادای من به کار بیا
شبِ یکیشدن رودهای بیدریاست
کنارت آمدهام با خودت کنار بیا
- فاضل نظری