Paria's papers.
مگر اینکه یک خشم شخصیای در میان باشه.
میگم که، مرزش رو شدت کارهای بدش و اینکه چی هستن تعیین میتونه بکنه
آدم چطوری زندگیش رو ممکنه بتونه بریزه توی یه کوله و یه کیف؟ مثلا چطور بگم که همونقدر که کنسرو و دارو اهمیت داره، دستهگل هام هم واسم مهمن و نمیخوام ولشون کنم برم، که نمیخوام عروسکهام رو رها کنم، دلم نمیخواد این تاج کاغذی یا اون کتابهای بچگیم رو ول کنم اینجا و خودم برم؟ همهی دفتر انشاهام و گردنبندام و اتاقم و خونهمون. چیو جمع کنیم آخه واقعا که بعدش بگیم اوکی همه چیو برداشتم. مثلا دیوارها رو بکنم ببرم با خودم یا تختم رو یا باغچه رو؟ پنجرهی اتاقمو؟ کوچهمون رو یا نیمکتی که بعد دانشگاه روش لم میدادیم رو یا اون پل هوایی رو؟ چیو ببرم که بگم زندگیم رو جمع کردم و بعدش دیگه دلم نخواد بشینم میونشون زیر بمب و دود ولی ترکشون نکنم؟
بچهها وقتی تاریخ رو مینوشتم فهمیدم ۱۲/۱۲ عه، و به این فکر میکردم که قبلا توی این تاریخها عروسی میگرفتن آدمها و سعی میکردن بچههاشون رو این روزها به دنیا بیارن.
ولی الان احتمالا حتی متوجه این رند بودن هم نیستیم دیگه.
Paria's papers.
جنگنده رو شهر بود و من دارم نقاشی میکشم🙏
جنگنده شهر رو زد و من دارم مینویسم.
فکر کن هم جنگ زده باشی هم پی ام اس باشی هم نویسنده باشی
سه تا چیزی که نشون میدن تو واقعا یک دیوونهی حرفهای هستی
نوشته که :
آن شب نخوابیدم. زیر لباسم شیرینیهای بادامی را قایم کردم.
وقتی مادر چراغ اتاقم را خاموش میکرد، گفت : چی تو سرت میگذره؟
پرسیدم : منم میمیرم؟
گفت : یک روزی. اما هنوز نه.
گفتم : درد داره؟
مادر گفت : همه چیز ساکت و آرام میشه. مردن فقط مثل خواب دیدنه، اما بزرگتر از اونه.
- از کتاب فراتر از یک رویا
نوشته که :
ناگهان بیدلیل غمگین شدم. همیشه این حس را داشتم و یک غم کهنهی بدون اشک بود. مثل کاغذ دیواری روی تمام اتاقهای خانهمان بود. این غم در سوپهای مادرم، کارهای پدرم و یا حتی توی کلاهای زمستانی پنهان بود.
- از کتاب فراتر از یک رویا