به این فکر میکنم که اساسا کتابهای پادآرمانشهری رو بر اساس یکی از این دو حالت مینویسن
یعنی شاید به ظاهر و در لایههای بالاتر چیزای دیگهای باشه ولی در بطن، ناشی از یکی از این دو مورد هستن
حالا از اون ور میگه پس از مدرن شدن جوامع، توازن بین این دو مورد خیلی تحت تاثیر قرار گرفته
حرفی که من معمولا زیاد میزنم همینه.
که انسان خارج از نهادهایی که توشون هست فکر کنه، به صورت شخصی و با ذهن و فکر خودش چیزها رو بسنجه و تحلیل کنه. چون یک نهاد هرچقدرم خوب باشه یک " نهاده " و قراره از منافع و عقاید خودش دفاع کنه و همه چیز رو در اون چارچوب بسنجه و وابسته به همون چارچوب قضاوت کنه. و یه جورایی میتونه خیلی تک بعدی بشه.
درست مثل مکاتب در روانشناسی هست. تو اگر بخواهی از یک مکتب یک مسئله رو بسنجی نقاط کور بسیاری باقی میمونه و آسیب شناسیت کامل نخواهد بود.
نمیتونی فقط از منظر زیستی مثلا بسنجی و فقط عوامل زیستی رو دلیل بروز یک اختلال یا یک مشکل در فرد بدونی، یا نمیتونی فقط شناختی پیش بری و عوامل دیگر رو نبینی.
اگه تفکر شخصی و به قولی مولتیتفکر خودت رو شکل ندی پیرامون هر مسئلهای، استدلالها و برداشتها و اکشتافهات ناقص خواهند موند، پروسهی درمان هم به واسطهی همینا ناقص میمونه.