درمورد آلمان غربی و شرقی میخوام بخونم، کتابی می شناسید؟ جز یک شب فاصله قطعا😂
نظری که درمورد همه ی این شرایط دارم اینه که در نهایت انسان ها کسی رو جز خدا ندارن. مدام به این فکر می کنم که همه ی این چیزا اگه فقط یه اثر مثبت بخواد بذاره اینه که برگردیم تو بغل خدا و بهش اعتماد کنیم و ازش امید بگیریم و احساس پشت و پناه داشتن بکنیم، اینکه یادمون بیفته جدا و واقعا دیگه از دست هیچ کدوم مون کاری ساخته نیست جز خدا. و فکر کنم وقتی انسان از همه چیز و کس ناامید میشه و بعد به خدا فکر می کنه و امید میگیره، همونجاست که دوباره به سرچشمهی خودش میرسه و احساس امنیت می کنه انگار دوباره توی خونه باشه. همون موقعه که یادش میاد از کجا اومده و چه حمایت عظیمی پشت سرشه.
و البته دومین نکته ی مهمی که این وضعیت باعث شد بفهمیم اینه که محبتی که به
عزیزان مون داریم چقدر در بحرانی ترین لحظات حیاتیه و چقدر نیاز داریم بهش. که چقدر انسان ها به بودن انسان هایی که بهشون عشق می ورزند نیاز دارن. که چقدر انسان ها به شنیده شدن توسط شون نیاز دارن، چقدر به ساده و انسانی ترین جملات در بدترین لحظات احتیاج دارن؛ چیزایی مثل آروم باش، چیزی نمیشه و حال ما خوب میشه.
انسان پیچیدهست اما خیلی وقتا در پیچیده ترین حالات و لحظاتش، ساده ترین فرمول ها دستش رو میگیرن.
Paria's papers.
نمی دونم بچه ها ولی من یکی که دیگه واقعی تنها امیدم خداعه
و می دونم، عمیقا می دونم و باور دارم که می شنوه، می بینه و حواسش هست. به تک تک ما.