ترانهای روی زمین افتاده بود. قناری کوچکی آن را برداشت و در گلوی خود ریخت. ترانه در قناری جاری شد. با او در آمیخت. ترانه آب شد. ترانه خون شد. ترانه نفس شد و زندگی.
قناری ترانه را سر داد. ترانه از گلوی قناری به اوج رسید. ترانه معنا یافت. ترانه جان گرفت. قناری نیز؛ و همه دانستند که از این پس ترانه، بودن است. ترانه، هستی است. ترانه، جان قناری است.
در روز قسمت که خدا هستی را قسمت میکرد و به هرکس هرچه میخواست میداد، کرمی کوچک جلو آمد و به خدا گفت :
" خدایا، من چیز زیادی از این هستی نمیخواهم. نه چشمانی تیز و نه جثهای بزرگ، نه بالی و نه پایی، نه آسمان و نه دریا، تنها کمی از خودت، تنها کمی از خودت به من بده. "
خدا گفت : آن که نوری با خود دارد، بزرگ است. حتی اگر به قدر ذرهای باشد. تو حالا همان خورشیدی که گاهی زیر برگی کوچک پنهان میشوی.
و رو به دیگران گفت : کاش میدانستید که این کرم کوچک، بهترین را خواست، زیرا که از خدا جز خدا نباید خواست.
هزاران سال است که او میتابد. روی دامن هستی میتابد. وقتی ستارهای نیست. چراغ کرم شبتاب روشن است و کسی نمیداند که این همان چراغی است که روزی خدا آن را به کرمی کوچک بخشیده است.