eitaa logo
Paria's papers.
87 دنبال‌کننده
1.4هزار عکس
11 ویدیو
9 فایل
خیال می کردم می خونی شعرامو. . . . آیدی بهخوانم : @plibro لینک ناشناس، صحبت کنید باهام لطفا : https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_ofd2k1i&btn=پریا https://abzarek.ir/service-p/msg/3632326 چنل ناشناس‌ها : @delphiunknown
مشاهده در ایتا
دانلود
ترانه‌ای روی زمین افتاده بود. قناری کوچکی آن را برداشت و در گلوی خود ریخت. ترانه در قناری جاری شد. با او در آمیخت. ترانه آب شد. ترانه خون شد. ترانه نفس شد و زندگی. قناری ترانه را سر داد. ترانه از گلوی قناری به اوج رسید. ترانه معنا یافت. ترانه جان گرفت. قناری نیز؛ و همه دانستند که از این پس ترانه، بودن است. ترانه، هستی است. ترانه، جان قناری است.
خدا گلی را از خاک برانگیخت، تا معاد را معنا کند.
خدا گفت : اگر بفهمید، تنها با گلی قیامت خواهد شد.
در روز قسمت که خدا هستی را قسمت می‌کرد و به هرکس هرچه می‌خواست می‌داد، کرمی کوچک جلو آمد و به خدا گفت :
" خدایا، من چیز زیادی از این هستی نمی‌خواهم. نه چشمانی تیز و نه جثه‌ای بزرگ، نه بالی و نه پایی، نه آسمان و نه دریا، تنها کمی از خودت، تنها کمی از خودت به من بده. "
و خدا کمی نور به او داد.
نام او کرم شب‌تاب شد.
خدا گفت : آن که نوری با خود دارد، بزرگ است. حتی اگر به قدر ذره‌ای باشد. تو حالا همان خورشیدی که گاهی زیر برگی کوچک پنهان می‌شوی.
و رو به دیگران گفت : کاش می‌دانستید که این کرم کوچک، بهترین را خواست، زیرا که از خدا جز خدا نباید خواست.
هزاران سال است که او می‌تابد. روی دامن هستی می‌تابد. وقتی ستاره‌ای نیست. چراغ کرم شب‌تاب روشن است و کسی نمی‌داند که این همان چراغی است که روزی خدا آن را به کرمی کوچک بخشیده است.