در دهانت خاک است و در چشمهای درشت مهربانت خاک است. قلبت را و دستهایت را خاک در دستانش گرفته؛ دستهایت دیگر خالی نیستند.
به جای من در آغوشت، خاک در آغوش توست و تو در آغوش خاک هستی. لبهایت تکان نمیخوردند مبادا خاک در دهانت برود و سرفهات بگیرد، نه؟ میدانم که از سرفه کردن متنفری و میگویی انگار قلبت با هر سرفه از جا کنده میشود. ولی دیدم، دیدم که یواشکی خاک را به دهانت راه دادی. چرا؟ طعمش را دوست داشتی؟ قبلا تنها طعمی که دوست داشتی شیرینی بود، تو حتی چیزهای ترش یا چیزهای تلخ را هم نمیخوردی. خاک روی زبانت چه طعمی دارد؟ نمیگویی؟ حتما بدمزه است که نمیخواهی دهانت را باز کنی و مقدار بیشتری از آن را بخوری. حتما بدمزه است که نمیتوانی با من حرف بزنی مبادا بیشتر و بیشتر خاک در دهانت برود.
طعم اشکهایت هنوز هم شور و خوشمزه است؟ یا اشکهایت هم خاکی شده؟
پلک نمیزنی تا نکند خاک در چشمهایت برود. اما من دیدم، دیدم که چشمهایت را خاک گرفته بود. نگاهت را خاک گرفته بود. تو را خاک از من گرفته بود.
به ذهنش رسید که آنچه پیش از آن فرضی کاملا غیرممکن به نظرش میرسید، یعنی اینکه او در زندگی به راهی نادرست رفته باشد، ممکن بود غیرممکن نباشد. به ذهنش رسید که چه بسا کوششها و تمایلات به زحمت محسوسش به مبارزه علیه آنچه بلندپایگان نیک میشمردند و او فوراً آنها را از دل خود بیرون رانده میراند، شایسته، و باقی همه نادرست بوده باشد. چه بسا که تلاشهایش در خدمت دولت و در راه سامان دادن به زندگی و خانوادهی خود و علایقی که در محافل و در محیط خدمت برایش پدید آمده بود همه گمراهی بوده باشند.
میکوشید که از همهی اینها پیش خود دفاع کند و ناگهان سستی بنیاد آنچه را میکوشید از آن دفاع کند احساس کرده بود. چیزی نبود که قابل دفاع باشد.