گفت تو میخوای آکنده از دوست داشتن باشی.
ولی من نیستم. نمیتونم هم باشم. انگار وقتی آکنده از محبت به چیزی میشم، نسبت به خیلی چیزها هم دچار عدم علاقه میشم، انگار اینا جفت هم باشن.
مثل وقتی که روشنایی رو دوست داری و از خاموش شدن چراغها بدت میاد، مثل وقتی شیرینی رو دوست داری و از تلخی بدت میاد، البته خیلی هم مرتبط نیست چون اینا متضاد هم هستن، اما دوست داشتن میتونه نامحدود باشه. ولی انگار من این رو هم نمیخوام. نمیدونم؟!
منم چیزهایی رو دوست دارم و از چیزهایی هم خوشم نمیاد.
و برای همین، نمیتونم آکنده از دوست داشتن باشم.
نمیدونم دوست داشتم واقعا آکنده از محبت به همه چیز و همه کس باشم، یا همینطور باشم؛ برخی عزیزم باشند و از برخی بر حذر باشم.
راستش، این رو دوست دارم که همه رو دوست ندارم.
انگار خاصتر باشه. نمیدونم، آخه مگه دوست داشتن خودش از اول خاص نیست؟
جهان رو دوست دارم، انسانها رو هم تا حدی.
اما نمیتونم آکنده از محبت بدون ذرهدی بی میلی باشم، نمیتونم یا نمیخوام؟!