eitaa logo
✨𝔹𝕠𝕪 𝕠𝕗 𝕝𝕚𝕘𝕙𝕥✨فور نده
130 دنبال‌کننده
766 عکس
218 ویدیو
0 فایل
[بـه نـام خـالـق زلـف هـای فـر تـو✨] [صــبـح شـد چشمام خـشک شـد💛] [به راه،نیومدی دلـم واسـه تـو خـودشـو کشـت مـرد!✨] [شـروعمـون: 1404/10/15💛] [کـدمـون:346🎟✨] [مـن: @mahla_30975 💛] [اصـکـی؟ مـنـبع یـا فـور بـزن✨] [لـف؟در شـان شـمـا نیـسـت💛]
مشاهده در ایتا
دانلود
پارت پنجم. رمان رویا:حامی دارم میمیرم حامی:وایسا برم دکتر خبر کنم ________________________ رفتم و همش تو راه میدویدم رسیدم به دکتر دکتر با نگرانی پرسید:آقای صالحی چیشده؟ حامی: د...دکتر. خانومم دکتر سریع پرستار ها رو خبر کردن و به اتاق رفتند حامی تا دید رویا بیهوش شده استرسی شد دکتر:آقای صالحی بی زحمت برین از اتاق بیرون حامی:حتماً __________________________ بیرون وایساده بودم هی تو راهرو راه میرفتم تا مامان لیلا، جانا و باباحمید اومدند مامان لیلا:سلام جانا:سلام داداشی باباحمید:حامی بابا حامی:س...سلام به همتونن باباحمید:چرا اینجوری حرف میزنی حامی:رویا بیهوشه بچه تابیده احتمال اینکه دونفرشون سالم از اتاق عمل بیاند بیرون کمه مامان لیلا:ایشالا چیزی نمیشه پسرم حامی:امیدوارم جانا:داداش گلم خونسردی ت رو حفظ کن قربونت بشم من حامی:جانا اگه جای من بودی چیکار میکردی جانا:امممممم من گه پدر نمیشم حامی:خب حالا تو هم جانا من روت غیرتیما جانا:معلومه باباحمید:خب حالا ساکت شین _______________________ دکتر اومد بیرون گفت:آقای صالحی و خانواده همراه فقط تا جایی که میتونین واسه حال ۲نفرشون دعا کنید حامی دیگه طاقت نداشت دوباره حالش بد شد فشارش زد بالا افتاد رو زمین مامان لیلا: آقای دکتر یعنی چی دکتر:خانم محمدی نمیخواستم بگم ولی رفتند توی کما و دکتر رفت بابا حمید:اع حامی حامی:ب......بابا چ...چرا ای..نجوری شد🥺😟 بابا حمید:بابا جونم فقط دعا کن واسش حامی از هوش رفت
هدایت شده از 𝑯ꪳꪷꪲ𝒂ຼ𝒂҄𝒎݀ꨲꨭ݀ꨲꨭ݀ꨲꨭ݀ꨲꨭ݀ꨲꨭ݀ꨲꨭ݀ꨲꨭ݀ꨲꨭຼ࣭࣪𝒊𝒎ྎ 𝑪ᝓຼຼ᮫᜔݁۫𝒐𝒄᷎᷃𝒂᮫᜔݁۫ 𝑪᷎᷃𝒐๋̟࣭࣭࣭𝒍𝒂້້
همسایه میخوام آمارم؟ 36 آمارت؟ مهم نیست چنلم؟ @haamim_the_moon من؟ @Hosna1717 منتظرتونممم🙃
پارت ششم. رمان تا حامی از هوش رفت جانا رفت کنارش صداش میکرد:داداشی بلند شو تروخدا مامان لیلا:پسرم بلند شو حامیییی بابا حمید:ای وای حامی حامی جانا دوید و رفت دکتر رو آورد دکتر:آقای صالحی چیشد یهو مامان لیلا:آقای دکتر تا شنید همسرش رفته تو کما از هوش رفت دکتر:برانکارد رو الان میارم دکتر برانکارد و آورد بردش تو یکی از اتاق ها بهش سرم وصل کرد و اومد بیرون :خانواده محترم صالحی حال همسر شون خوب شده و حال ایشون هم خوبه خداروشکر برید بالا سره آقای صالحی جانا:بالا سر خانمشون نریم؟ دکتر:نه بزارید اولین نفر خودش بره رفتن بالا سر حامی.....حامی چشماشو باز کرد و با نگرانی و بغض گفت:مامان ..بابا..جانا حال رویا چطوره هنو تو کماست؟ ؟ مامان لیلا:نه پسرم دکتر گفت که اولین نفر تو بری بالاسرش حامی:راست میگی مامان لیلا:آره پسرم حامی:خب من میخوام برم جانا بیا کمکم کن بابا حمید:خب بزار من بیام حامی:بزار اینم یکم کار کنه😂 جانا:ای بابا😂😂ولی داداش مراقب باشی ها حامی:مراقب چی جانا:دوباره از هوش نری😂 حامی:واقعا که __________________ از زبان حامی: رفتم پیش رویا البته باسرم دیدم بهش سرم وصله تا من رو دید گفت رویا:حامی چی شده حامی:هیچی عزیزم مهم نیس رویا:بگو لطفا حامی:اسرار نکن رویا:حامی حامی:تا دکتر گفت رفتی تو کما حالم به شدت بد شد و از هوش رفتم رویا:الهی بمیرم حامی:خدانکنه 🙂 رویا:حامی جونم حامی:بله رویا:اسم دخترمون رو چی بزاریم؟😊 حامی:امممم نمیدونم نیکا خوبه؟ رویا:نیلا و نیکا امممم خوبه ولی نورا نزاریم حامی:نیلا و نورا حتما بهم میاند🥺😊 رویا:چه قشنگ شد حامی:هومم رویا: حامی دکتر ها هنوز معتقدند که بچه چرخیده حامی:اع یادم رفت وااااای رویا:نگران نشی ها حامی:نه ولی دقت کردی سرم هامون تموم شده رویا:اع برو به دکتر بگو0 حامی(فریاد):جانااا جانا:بله حامی:برو به دکتر بگو سرم تموم شدا
پارت هفتم. رمان جانا:باوشه توهم توراه که بودم یه پسری رو دیدم که خیلی جذاب بود اما به داداشم نمیرسه😌بهم چشمک زد و دیدم هنوز نگاهش به منه رفتم و به دکتر گفتم و دکتر گفت الان میام پسره فهمید کجا میرم وقتی به در اتاق رسیدم مامانو اینا رفته بودن تو اتاق پسره آشنا بود واسه ام و میخواستم به حامی بگم که یهو دکتر اومد دکتر:خب سرمتون که تموم شده حامی:بله دکتر سرم رو باز کردو رفت منم گفتم:داداشی حامی:جونم جانا:میگم که میشه بیای بیرون کارت دارم حامی:حتما اومدیم بیرون بهش گفتم:حامی یه پسره واسم آشنا بود و خیلی قشنگ بهم حتی چشمک زد حامی:آشنا بود؟غلط کرده چشمک زده مگه اینجا شهر هرته جانا:داداجونم دوستش دارم خیلی قشنگه ولی به مای تو نمیرسه 😌 حامی:اونکه اره😌😂گفتی دوستش داری جانا:اهوم🥺 حامی:کجاس الان جانا :اونطرفه حامی:بیا بریم ببینم جانا:تروخدا دعوا نکنیا حامی:باشه بابا ___________ رفتیم و دیدم هنوز نشسته من رو دوباره دید چشمک زد و جلومون بلند شد حامی:اع داداش سلام امین نوان:به به سلام اینجا چیکار میکنی حامی:اومدم برا زایمان خانومم امین:مبارکه حامی:مرسی تو چرا اینجایی امین:من اومدم خواهرم مریض شده حامی:خدابد نده...میتونم یه چیزی بگم امین:حتما حامی:جانا خواهرم ازت خوشش میاد امین:واقعا من فک کردم فقط من این حس رو بهش دارم جانا:اع راست میگید امین:بله حامی:چشمک زدی بهش هم حالا هم اونوقت😂 امین:ای بابا😂 حامی:دیگه چشمک نزن امین:باشه غیرتی حامی:خب اگه میخواید وایستید حرف بزنین جانا:اما حامی:اما نداره که جانا:پس کی به مامان و بابا میگه حامی:خودم😌 جانا:باشه پس امین:منم اوکی هستم
پارت هشتم. رمان جانا و امین نشسته اند باهم حرف بزنن منم رفتم تو اتاق کنار رویا مامان لیلا:حامی جانا کو پس یه دقیقه هول شدم و گفتم:جانا؟ مامان لیلا:آره جانا حامی:عه مامان چجوری بگم باباحمید:حامی نکنه اتفاقی افتاده واسش؟ حامی:نه ‌.....نه بابا رویا:حامی بگو دیگه حامی:امممممم اینکه یه دوست داشتم اسمش امین بود امین نوان مامان لیلا:خب حامی:هم اون همم جانا عاشق هم شدن بابا حمید:راست میگی حامی:بعله رویا:دروغ حامی:نه عزیزم مامان لیلا:وا حامی:الان نشستن باهم صحبت کنن _______________ دکتر اومد و پرسید:ساعت چنده حامی:5:20 دقیقه دکتر:خب اگه درد زیاد شد شب زایمان می‌کنند و رفت بیرون رویا:حامی پس نیلا حامی:پیش کیوانه دیگه رویا:میدونم گریه نکنه حامی:گریه کنه کیوان بهمون زنگ میزنه باباحمید:اگه خواستید منکه میرم خونه بخوابم مامان میمونه و نیلا رو میبرم حامی:نه مامان بره مامان لیلا:نه وای میستم راستی رویا پس مامانت رویا:عی وای یادم رفت بهشون بگم
پارت نهم. رمان حامی:عیب نداره الان بهشون بگو رویا :گوشیمو بده زنگ بزنم حامی:بیا رویا:مرسی حامی یه لبخند ریزی زد🙂 ___________ سیما مادر رویا...........بهرام پدر رویا......دنیا خواهر رویا...‌‌‌‌..رایان برادر رویا ✗مکالمه رویا و مادرش✗ رویا:الوو سیما:سلام دختر گلم رویا:خوبی مامان سیما:خوبم تو خوبی حالت بهتره؟ رویا:عااام مامان میتونی بیای بیمارستان سیما:چی بیمارستان😳 رویا:چیزی نشده ها فقط حالم بده سیما :حتما رویا:پس فعلا سیما:خدانگهدار __________ همین لحظه جانا اومد داخل اتاق گفتم:به‌به خواهرشوهرمون عروس داره میشه جانا:عی بابا😆 مامان لیلا: جانا باهاش حرف زدی چی گفت جانا:هیچی باباحمید:وا مگه میشه جانا:فقط گفته که روز خواستگاری رو به حامی میگه حامی:چه گیری کردیم عه ساعت20:00شام چی میخواین باباحمید:حامی تو بشین خودم میخرم حامی:نه میرم واسه همگی میخرم مامان رویا.....خواهر رویا.....پدر رویا و برادر رویا اومدن توی اتاق بعد از سلام و احوالپرسی و حرف زدن حامی گفت:ساعت 22:00 هست بگید شام چی میخواین رایان:حامی تو مثلا دوباره داری پدر میشی حواست به رویا باشه خودم میرم حامی:امممم چی بگم رایان :واسه همگی چلو کباب میخرم رویا:داداشی واسه من جوجه بخریا رایان:باشه من رفتم....راستی حامی نیلا کجاس حامی:پیش دوستم کیوان رایان:اگه شب اذیت میشه میبرمش خونه حامی:حالا برو و بیا
پارت دهم. رمان رایان رفت و غذا دو خرید🍱همگی خوردیم ساعت 23:15دقیقه بود که همه رفتن بخوابن چون من رو شناختن اتاق خانوادگی بهمون دادن وقتی همه خواب بودن من و رویا تو فکر بودیم که یهو رویا با درد گفت:ح...‌حامی دیگه نمی..تونم حامی(با استرس): عزیزم نترس الان به دکتر میگم بیاد حامی رفت و به دکتر گفت :خانمم از درد داره میمیره تروخدا بیاید دکتر با عجله اومد به اتاق دکتر گفت: آقای صالحی برید و استراحت کنید. حامی: نه آقای دکتر دکتر:برید پیش خانواده حامی:نه اگه برم نگران میشند دکتر:اصلا شما نباید تو اتاق باشین حامی:خب از اول میگفتید حامی رفت بیرون تقریبا ساعت 23:59 دقیقه بود که الان شد00:00 که دکتر اومد بیرون و گفت آقای صالحی چرا استراحت نکردید الان برید کنار خانومتون و دخترتون اشک تو چشماش حلقه زد و رفت حامی:رویا جونم حالت خوبه رویا:آره خوبم نگا چقدر قشنگه حامی:مثل خودت رویا:البته از زیبایی های تو بگم کم گفتم حامی پیشونیش رو ب.و.س.ی.د و گفت:فداتشم اسمش هم نورا🙂 رویا:هوم _____________ صبح ساعت 06:00 همه بیدار بودن وقتی نورا رو دیدن هنگشون زد و گفتن که چرا مارو بی خبر گذاشتید حامی:نمیخواستم که نگران بشید بعد اسمشو پرسیدن و حال رویا رو داشتیم میرفتیم خونه تا.....
هدایت شده از 𝑯ꪳꪷꪲ𝒂ຼ𝒂҄𝒎݀ꨲꨭ݀ꨲꨭ݀ꨲꨭ݀ꨲꨭ݀ꨲꨭ݀ꨲꨭ݀ꨲꨭ݀ꨲꨭຼ࣭࣪𝒊𝒎ྎ 𝑪ᝓຼຼ᮫᜔݁۫𝒐𝒄᷎᷃𝒂᮫᜔݁۫ 𝑪᷎᷃𝒐๋̟࣭࣭࣭𝒍𝒂້້
ادمین میخواممممم ادمین فعالیت فعال باشه روزی حداقل 5 تا پست و بزاره https://eitaa.com/haamim_the_moon من؟ @Hosna1717
پارت یازدهم. رمان ساعت:08:25 داشتیم میرفتیم خونه تا اینکه کیوان زنگ زد کیوان:الو داداش حامی:سلام کیوان چطوری نیلا خوبع کیوان:بعله نیلا خوابه حامی:بیدارش کن الان میایم دنبالش کیوان:باش بیا کارتون دارم حامی:باش خدافظ __________ رسیدیم دم خونه زنگ در رو زدم نیلا دوید در رو باز کرد گفت:سلام بابائی و پرید تو بغلم منم دلم واسش تنگ شده بود محکم بغلش کردم کیوان: داداش با خانمتون بیاین داخل حامی:دستت درد نکنه حامی:رویا جونم بیا تو رویا:باش رفتیم تو خونه کیوان واسمون چایی آورد بچه تو دست من بود رویا سفت نیلا رو بغل کرده بود کیوان:اممم من گفتم بیاین تا به موضوع مهم رو بهتون بگم حامی:چه موضوعی کیوان:من رفته بودم با نیلا که خوراکی واسش بخریم بعد عاشق یه دختر شدم زن داداش نظرتون؟ رویا:بَه مبارکه باید ببینمش حامی:کیوان جدی میگی کیوان:کاملا جدیم.. توی سالن زیبایی ستاره کار میکنه رویا:بَه چه آماری دادی ازش😂 حامی:😂 کیوان:ما ایم دیگع😂 رویا:حالا هروقت که حالم بهتر شد واست میرم کیوان:دست شما درد نکنه😂
20تاییمون مبارک💚🤍
دخترا من امروز چند تا پارت میدم🌀💜
پارت دوازدهم. رمان حامی:کیوان اگه کاری نداری با ما ما رفع زحمت کنیم کیوان:نه داداش چه مزاحمتی رویا:پس من چند روز دیگه میرم کیوان:مرسی نیلا:عمو خدافظ کیوان:نیلا خانوم حالا بودی رویا:ببخشید با اجازه حامی:داداش فعلا کیوان:به سلامت دیگه حامی رفت و کیوان موند با یه دل عاشق شده شب و روز به اون فکر می‌کرد ____________ همون روز تو ماشین نیلا:بابا آجیم کو رویا: اینه نیلا ی خوشگلم نیلا:اسمش چیه حامی:نورا نیلا: قشنگه حامی:اسم توهم زیبا ترینه ___________ خونه حامی حامی:آخیش بلاخره خونه رویا:ببخشید که بخاطر من اومدی بیمارستان حامی: تو زندگیمی دیگه نبینم این حرف رو بزنی و حامی رویا رو بغل کرد نیلا:مامان اتاقش اونه رویا:آره چطور نیلا:هیچی ولی اتاق من قشنگ تره حامی(لحن آروم):معلومه که حسودی نمیکنه😂 نیلا:نورا بلند شو بازی کنیم حامی(با خنده):بابا قربونت بشم اینکه هنوز کوچولوعه خودم میام باهات بازی کنم رویا:اوخی نه حامی تو استراحت باید کنی دیشب نخوابیدی حامی: تا نورا گریه نکرده تو بخواب منم سر نیلا رو گرم میکنم رویا:آخه حامی:فداتشم آخه نداره رویا:خدانکنه حامی رفت با نیلا بازی کنه که یهو