پارت پنجم. رمان
رویا:حامی دارم میمیرم
حامی:وایسا برم دکتر خبر کنم
________________________
رفتم و همش تو راه میدویدم
رسیدم به دکتر
دکتر با نگرانی پرسید:آقای صالحی چیشده؟
حامی: د...دکتر. خانومم
دکتر سریع پرستار ها رو خبر کردن و به اتاق رفتند
حامی تا دید رویا بیهوش شده استرسی شد
دکتر:آقای صالحی بی زحمت برین از اتاق بیرون
حامی:حتماً
__________________________
بیرون وایساده بودم
هی تو راهرو راه میرفتم تا مامان لیلا، جانا و باباحمید اومدند
مامان لیلا:سلام
جانا:سلام داداشی
باباحمید:حامی بابا
حامی:س...سلام به همتونن
باباحمید:چرا اینجوری حرف میزنی
حامی:رویا بیهوشه بچه تابیده احتمال اینکه دونفرشون سالم از اتاق عمل بیاند بیرون کمه
مامان لیلا:ایشالا چیزی نمیشه پسرم
حامی:امیدوارم
جانا:داداش گلم خونسردی ت رو حفظ کن قربونت بشم من
حامی:جانا اگه جای من بودی چیکار میکردی
جانا:امممممم من گه پدر نمیشم
حامی:خب حالا تو هم جانا من روت غیرتیما
جانا:معلومه
باباحمید:خب حالا ساکت شین
_______________________
دکتر اومد بیرون
گفت:آقای صالحی و خانواده همراه فقط تا جایی که میتونین واسه حال ۲نفرشون دعا کنید
حامی دیگه طاقت نداشت دوباره حالش بد شد فشارش زد بالا افتاد رو زمین
مامان لیلا: آقای دکتر یعنی چی
دکتر:خانم محمدی نمیخواستم بگم ولی رفتند توی کما
و دکتر رفت
بابا حمید:اع حامی
حامی:ب......بابا چ...چرا ای..نجوری شد🥺😟
بابا حمید:بابا جونم فقط دعا کن واسش
حامی از هوش رفت
هدایت شده از 𝑯ꪳꪷꪲ𝒂ຼ𝒂҄𝒎݀ꨲꨭ݀ꨲꨭ݀ꨲꨭ݀ꨲꨭ݀ꨲꨭ݀ꨲꨭ݀ꨲꨭ݀ꨲꨭຼ࣭࣪𝒊𝒎ྎ 𝑪ᝓຼຼ᮫᜔݁۫𝒐𝒄᷎᷃𝒂᮫᜔݁۫ 𝑪᷎᷃𝒐๋̟࣭࣭࣭𝒍𝒂້້
همسایه میخوام
آمارم؟ 36
آمارت؟ مهم نیست
چنلم؟ @haamim_the_moon
من؟ @Hosna1717
منتظرتونممم🙃
پارت ششم. رمان
تا حامی از هوش رفت جانا رفت کنارش صداش میکرد:داداشی بلند شو تروخدا
مامان لیلا:پسرم بلند شو حامیییی
بابا حمید:ای وای حامی حامی
جانا دوید و رفت دکتر رو آورد
دکتر:آقای صالحی چیشد یهو
مامان لیلا:آقای دکتر تا شنید همسرش رفته تو کما از هوش رفت
دکتر:برانکارد رو الان میارم
دکتر برانکارد و آورد بردش تو یکی از اتاق ها بهش سرم وصل کرد و اومد بیرون :خانواده محترم صالحی حال همسر شون خوب شده و حال ایشون هم خوبه خداروشکر برید بالا سره آقای صالحی
جانا:بالا سر خانمشون نریم؟
دکتر:نه بزارید اولین نفر خودش بره
رفتن بالا سر حامی.....حامی چشماشو باز کرد و با نگرانی و بغض گفت:مامان ..بابا..جانا حال رویا چطوره هنو تو کماست؟ ؟
مامان لیلا:نه پسرم دکتر گفت که اولین نفر تو بری بالاسرش
حامی:راست میگی
مامان لیلا:آره پسرم
حامی:خب من میخوام برم جانا بیا کمکم کن
بابا حمید:خب بزار من بیام
حامی:بزار اینم یکم کار کنه😂
جانا:ای بابا😂😂ولی داداش مراقب باشی ها
حامی:مراقب چی
جانا:دوباره از هوش نری😂
حامی:واقعا که
__________________
از زبان حامی:
رفتم پیش رویا البته باسرم
دیدم بهش سرم وصله تا من رو دید گفت
رویا:حامی چی شده
حامی:هیچی عزیزم مهم نیس
رویا:بگو لطفا
حامی:اسرار نکن
رویا:حامی
حامی:تا دکتر گفت رفتی تو کما حالم به شدت بد شد و از هوش رفتم
رویا:الهی بمیرم
حامی:خدانکنه 🙂
رویا:حامی جونم
حامی:بله
رویا:اسم دخترمون رو چی بزاریم؟😊
حامی:امممم نمیدونم نیکا خوبه؟
رویا:نیلا و نیکا امممم خوبه ولی نورا نزاریم
حامی:نیلا و نورا حتما بهم میاند🥺😊
رویا:چه قشنگ شد
حامی:هومم
رویا: حامی دکتر ها هنوز معتقدند که بچه چرخیده
حامی:اع یادم رفت وااااای
رویا:نگران نشی ها
حامی:نه ولی دقت کردی سرم هامون تموم شده
رویا:اع برو به دکتر بگو0
حامی(فریاد):جانااا
جانا:بله
حامی:برو به دکتر بگو سرم تموم شدا
پارت هفتم. رمان
جانا:باوشه توهم
توراه که بودم یه پسری رو دیدم که خیلی جذاب بود اما به داداشم نمیرسه😌بهم چشمک زد و دیدم هنوز نگاهش به منه
رفتم و به دکتر گفتم و دکتر گفت الان میام
پسره فهمید کجا میرم
وقتی به در اتاق رسیدم مامانو اینا رفته بودن تو اتاق
پسره آشنا بود واسه ام و میخواستم به حامی بگم که یهو دکتر اومد
دکتر:خب سرمتون که تموم شده
حامی:بله
دکتر سرم رو باز کردو رفت منم گفتم:داداشی
حامی:جونم
جانا:میگم که میشه بیای بیرون کارت دارم
حامی:حتما
اومدیم بیرون بهش گفتم:حامی یه پسره واسم آشنا بود و خیلی قشنگ بهم حتی چشمک زد
حامی:آشنا بود؟غلط کرده چشمک زده مگه اینجا شهر هرته
جانا:داداجونم دوستش دارم خیلی قشنگه ولی به مای تو نمیرسه 😌
حامی:اونکه اره😌😂گفتی دوستش داری
جانا:اهوم🥺
حامی:کجاس الان
جانا :اونطرفه
حامی:بیا بریم ببینم
جانا:تروخدا دعوا نکنیا
حامی:باشه بابا
___________
رفتیم و دیدم هنوز نشسته من رو دوباره دید چشمک زد و جلومون بلند شد
حامی:اع داداش سلام
امین نوان:به به سلام اینجا چیکار میکنی
حامی:اومدم برا زایمان خانومم
امین:مبارکه
حامی:مرسی تو چرا اینجایی
امین:من اومدم خواهرم مریض شده
حامی:خدابد نده...میتونم یه چیزی بگم
امین:حتما
حامی:جانا خواهرم ازت خوشش میاد
امین:واقعا من فک کردم فقط من این حس رو بهش دارم
جانا:اع راست میگید
امین:بله
حامی:چشمک زدی بهش هم حالا هم اونوقت😂
امین:ای بابا😂
حامی:دیگه چشمک نزن
امین:باشه غیرتی
حامی:خب اگه میخواید وایستید حرف بزنین
جانا:اما
حامی:اما نداره که
جانا:پس کی به مامان و بابا میگه
حامی:خودم😌
جانا:باشه پس
امین:منم اوکی هستم
پارت هشتم. رمان
جانا و امین نشسته اند باهم حرف بزنن منم رفتم تو اتاق کنار رویا
مامان لیلا:حامی جانا کو پس
یه دقیقه هول شدم و گفتم:جانا؟
مامان لیلا:آره جانا
حامی:عه مامان چجوری بگم
باباحمید:حامی نکنه اتفاقی افتاده واسش؟
حامی:نه .....نه بابا
رویا:حامی بگو دیگه
حامی:امممممم اینکه یه دوست داشتم اسمش امین بود امین نوان
مامان لیلا:خب
حامی:هم اون همم جانا عاشق هم شدن
بابا حمید:راست میگی
حامی:بعله
رویا:دروغ
حامی:نه عزیزم
مامان لیلا:وا
حامی:الان نشستن باهم صحبت کنن
_______________
دکتر اومد و پرسید:ساعت چنده
حامی:5:20 دقیقه
دکتر:خب اگه درد زیاد شد شب زایمان میکنند
و رفت بیرون
رویا:حامی پس نیلا
حامی:پیش کیوانه دیگه
رویا:میدونم گریه نکنه
حامی:گریه کنه کیوان بهمون زنگ میزنه
باباحمید:اگه خواستید منکه میرم خونه بخوابم مامان میمونه و نیلا رو میبرم
حامی:نه مامان بره
مامان لیلا:نه وای میستم راستی رویا پس مامانت
رویا:عی وای یادم رفت بهشون بگم
پارت نهم. رمان
حامی:عیب نداره الان بهشون بگو
رویا :گوشیمو بده زنگ بزنم
حامی:بیا
رویا:مرسی
حامی یه لبخند ریزی زد🙂
___________
سیما مادر رویا...........بهرام پدر رویا......دنیا خواهر رویا.....رایان برادر رویا
✗مکالمه رویا و مادرش✗
رویا:الوو
سیما:سلام دختر گلم
رویا:خوبی مامان
سیما:خوبم تو خوبی حالت بهتره؟
رویا:عااام مامان میتونی بیای بیمارستان
سیما:چی بیمارستان😳
رویا:چیزی نشده ها فقط حالم بده
سیما :حتما
رویا:پس فعلا
سیما:خدانگهدار
__________
همین لحظه جانا اومد داخل اتاق
گفتم:بهبه خواهرشوهرمون عروس داره میشه
جانا:عی بابا😆
مامان لیلا: جانا باهاش حرف زدی چی گفت
جانا:هیچی
باباحمید:وا مگه میشه
جانا:فقط گفته که روز خواستگاری رو به حامی میگه
حامی:چه گیری کردیم عه ساعت20:00شام چی میخواین
باباحمید:حامی تو بشین خودم میخرم
حامی:نه میرم واسه همگی میخرم
مامان رویا.....خواهر رویا.....پدر رویا و برادر رویا اومدن توی اتاق
بعد از سلام و احوالپرسی و حرف زدن حامی گفت:ساعت 22:00 هست بگید شام چی میخواین
رایان:حامی تو مثلا دوباره داری پدر میشی حواست به رویا باشه خودم میرم
حامی:امممم چی بگم
رایان :واسه همگی چلو کباب میخرم
رویا:داداشی واسه من جوجه بخریا
رایان:باشه من رفتم....راستی حامی نیلا کجاس
حامی:پیش دوستم کیوان
رایان:اگه شب اذیت میشه میبرمش خونه
حامی:حالا برو و بیا
پارت دهم. رمان
رایان رفت و غذا دو خرید🍱همگی خوردیم ساعت 23:15دقیقه بود که همه رفتن بخوابن چون من رو شناختن اتاق خانوادگی بهمون دادن وقتی همه خواب بودن من و رویا تو فکر بودیم که یهو رویا با درد گفت:ح...حامی دیگه نمی..تونم
حامی(با استرس): عزیزم نترس الان به دکتر میگم بیاد
حامی رفت و به دکتر گفت :خانمم از درد داره میمیره تروخدا بیاید
دکتر با عجله اومد به اتاق دکتر گفت: آقای صالحی برید و استراحت کنید.
حامی: نه آقای دکتر
دکتر:برید پیش خانواده
حامی:نه اگه برم نگران میشند
دکتر:اصلا شما نباید تو اتاق باشین
حامی:خب از اول میگفتید
حامی رفت بیرون تقریبا ساعت 23:59 دقیقه بود که الان شد00:00 که دکتر اومد بیرون و گفت آقای صالحی چرا استراحت نکردید الان برید کنار خانومتون و دخترتون
اشک تو چشماش حلقه زد و رفت
حامی:رویا جونم حالت خوبه
رویا:آره خوبم نگا چقدر قشنگه
حامی:مثل خودت
رویا:البته از زیبایی های تو بگم کم گفتم
حامی پیشونیش رو ب.و.س.ی.د و گفت:فداتشم اسمش هم نورا🙂
رویا:هوم
_____________
صبح ساعت 06:00
همه بیدار بودن وقتی نورا رو دیدن هنگشون زد و گفتن که چرا مارو بی خبر گذاشتید
حامی:نمیخواستم که نگران بشید
بعد اسمشو پرسیدن و حال رویا رو
داشتیم میرفتیم خونه تا.....
هدایت شده از 𝑯ꪳꪷꪲ𝒂ຼ𝒂҄𝒎݀ꨲꨭ݀ꨲꨭ݀ꨲꨭ݀ꨲꨭ݀ꨲꨭ݀ꨲꨭ݀ꨲꨭ݀ꨲꨭຼ࣭࣪𝒊𝒎ྎ 𝑪ᝓຼຼ᮫᜔݁۫𝒐𝒄᷎᷃𝒂᮫᜔݁۫ 𝑪᷎᷃𝒐๋̟࣭࣭࣭𝒍𝒂້້
ادمین میخواممممم
ادمین فعالیت
فعال باشه
روزی حداقل 5 تا پست و بزاره
https://eitaa.com/haamim_the_moon
من؟
@Hosna1717
پارت یازدهم. رمان
ساعت:08:25
داشتیم میرفتیم خونه تا اینکه کیوان زنگ زد
کیوان:الو داداش
حامی:سلام کیوان چطوری نیلا خوبع
کیوان:بعله نیلا خوابه
حامی:بیدارش کن الان میایم دنبالش
کیوان:باش بیا کارتون دارم
حامی:باش خدافظ
__________
رسیدیم دم خونه زنگ در رو زدم نیلا دوید در رو باز کرد گفت:سلام بابائی
و پرید تو بغلم منم دلم واسش تنگ شده بود محکم بغلش کردم
کیوان: داداش با خانمتون بیاین داخل
حامی:دستت درد نکنه
حامی:رویا جونم بیا تو
رویا:باش
رفتیم تو خونه کیوان واسمون چایی آورد بچه تو دست من بود
رویا سفت نیلا رو بغل کرده بود
کیوان:اممم من گفتم بیاین تا به موضوع مهم رو بهتون بگم
حامی:چه موضوعی
کیوان:من رفته بودم با نیلا که خوراکی واسش بخریم بعد عاشق یه دختر شدم زن داداش نظرتون؟
رویا:بَه مبارکه باید ببینمش
حامی:کیوان جدی میگی
کیوان:کاملا جدیم.. توی سالن زیبایی ستاره کار میکنه
رویا:بَه چه آماری دادی ازش😂
حامی:😂
کیوان:ما ایم دیگع😂
رویا:حالا هروقت که حالم بهتر شد واست میرم
کیوان:دست شما درد نکنه😂
پارت دوازدهم. رمان
حامی:کیوان اگه کاری نداری با ما ما رفع زحمت کنیم
کیوان:نه داداش چه مزاحمتی
رویا:پس من چند روز دیگه میرم
کیوان:مرسی
نیلا:عمو خدافظ
کیوان:نیلا خانوم حالا بودی
رویا:ببخشید با اجازه
حامی:داداش فعلا
کیوان:به سلامت
دیگه حامی رفت و کیوان موند با یه دل عاشق شده شب و روز به اون فکر میکرد
____________
همون روز تو ماشین
نیلا:بابا آجیم کو
رویا: اینه نیلا ی خوشگلم
نیلا:اسمش چیه
حامی:نورا
نیلا: قشنگه
حامی:اسم توهم زیبا ترینه
___________
خونه حامی
حامی:آخیش بلاخره خونه
رویا:ببخشید که بخاطر من اومدی بیمارستان
حامی: تو زندگیمی دیگه نبینم این حرف رو بزنی
و حامی رویا رو بغل کرد
نیلا:مامان اتاقش اونه
رویا:آره چطور
نیلا:هیچی ولی اتاق من قشنگ تره
حامی(لحن آروم):معلومه که حسودی نمیکنه😂
نیلا:نورا بلند شو بازی کنیم
حامی(با خنده):بابا قربونت بشم اینکه هنوز کوچولوعه خودم میام باهات بازی کنم
رویا:اوخی نه حامی تو استراحت باید کنی دیشب نخوابیدی
حامی: تا نورا گریه نکرده تو بخواب منم سر نیلا رو گرم میکنم
رویا:آخه
حامی:فداتشم آخه نداره
رویا:خدانکنه
حامی رفت با نیلا بازی کنه که یهو