eitaa logo
✨𝔹𝕠𝕪 𝕠𝕗 𝕝𝕚𝕘𝕙𝕥✨
126 دنبال‌کننده
834 عکس
240 ویدیو
0 فایل
[بـه نـام خـالـق زلـف هـای فـر تـو✨] [صــبـح شـد چشمام خـشک شـد💛] [به راه،نیومدی دلـم واسـه تـو خـودشـو کشـت مـرد!✨] [شـروعمـون: 1404/10/15💛] [کـدمـون:346🎟✨] [مـن: @mahla_30975 💛] [اصـکـی؟ مـنـبع یـا فـور بـزن✨] [لـف؟در شـان شـمـا نیـسـت💛]
مشاهده در ایتا
دانلود
684.3K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
استوری جدید حامیم 🍓😂 Don't copy✨ Please forward 💛 And fallow ✨ Haamim 💛 Join: https://eitaa.com/fallow78hamim
:||| Don't copy✨ Please forward 💛 And fallow ✨ Haamim 💛 Join: https://eitaa.com/fallow78hamim
3 روز دیگه میخوام برم کنسرت
استوری جدید حامیم 💘 𝑵𝒐 𝒄𝒐𝒑𝒚𖧧🌕 𝑷𝒍𝒂𝒔𝒆 𝒇𝒐𝒓𝒘𝒂𝒓𝒅𖧧🌼 𝑩𝒂𝒓𝒂𝒚𝒆 𝒎𝒂𝒏 𝒉𝒂𝒏𝒐𝒐𝒛 𝒈𝒉𝒂𝒔𝒉𝒏𝒈𝒆 𝒅𝒊𝒅𝒂𝒏𝒆𝒕𖧧🐥✨ 𝑱𝒐𝒊𝒏 : [ 𖧧 @avahaamim 𖧧 ]💛
الان میرم دوتا پارت تایپ میکنم میزارم براتون دیگه پنج تا پارت مونده تا رمان تموم بشه 🤏🏻👀
عنوان:‌ࡃܢܚ݅ܧ‌ࡐ‌ࡅ߭ܦ‌ܝ‌ࡅ߳ߺߺܙ🖤✨ پارت:¹⁷🖤✨ |پرش‌ زمان--->یک سال بعد| ساعت 9 صبح بود. چند ساعتی از طلوع آفتاب گذشته بود و نورا هنوز در خوابی عمیق بود. بادِ سردِ پاییز، برگ‌ها را روی سنگ‌فرش می‌غلطاند و نورا، لایِ گرمایِ پتو، صدایِ خُرد شدنشان را می‌شنید. باد آرام می‌وزید اما شاخه برگ ها تکان میخوردند و زوزه‌ می‌کشیدند. آسمان نیمه‌ ابری بود و فقط نور خورشید بود که دیده میشد و هوا را روشن‌ نگه داشته بود. نورا که غرق در خواب بود با صدایی که از موبایلش بلند شد چشمانش را باز کرد. کمی طول کشید تا بفهمد چه شده. دستش را دراز کرد و موبایل را از روی میز کنار تخت برداشت تا ببیند پیام چیست و از چه کسی بود. پیام از طرف حامی بود! حامی‌ کیست؟ کمی فکر کرد تا او را به خاطر آورد و پیامش را باز کرد. (حامی+نورا_) +نوراااااااا _چیه؟ +مژدگانی بدهههههههه _چرا؟ +مجوز کنسرتمو دادننننننننن _مجوز‌ چی؟ +کنسرت😐 _کنسرت چیه؟ +چی؟🗿 _ها؟ +نورا خوابی؟😑 _ها؟ +د خب😐 برو بخواب بعداً بهت زنگ میزنم🗿 بدون اینکه جواب حامی را بدهد چشمانش را بست و در عرض یک دقیقه به خواب رفت. چند ساعتی خواب بود که احساس کرد چیزی دارد به موها و صورتش برخورد میکند. برخورد مانند نوازش‌ بود. گرمای دست آن‌ شخص آرامش میداد. احساس خوشایندی بود ولی ناگهان موهایش کشیده شد و باعث شد آن‌ احساس خوشایند از بین برود و چشمانش را باز کند. چشمانش را باز کرد و پشت سر هم پلک زد تا به نور عادت کند. چهره شخص مقابلش کم کم واضح شد. «بیدار شدی؟» ناخودآگاه، بدون هیچ کنترلی بر صدایش جیغی کشید و با صدای بلند گفت «بی ادب! موقعی که‌ نازم می‌کنی با اون دستت ناز کن که ساعتت به‌ موهام گیر‌ نکنه.» حامی خندید« خودم موهاتو کشیدم.» «ایش.» کمی اطراف را نگاه کرد تا مغزش آپلود شود. «اینجا‌ چیکار می‌کنی؟» «بهت‌ زنگ زدم جواب ندادی نگران شدم» «چه طوری اومدی؟» «رفتم کلیدو از دنیا گرفتم» به‌قلمِ:ℌ𝔞𝔫𝔦𝔢𝔥🖤✨ منتظرادامه«𝔏𝔬𝔳𝔢 𝔞𝔫𝔡 𝔥𝔞𝔱𝔯𝔢𝔡»باشید...🖤✨
پارت بعدی رو 450تایی مون کنید میدم 🤏🏻😆