eitaa logo
✨𝔹𝕠𝕪 𝕠𝕗 𝕝𝕚𝕘𝕙𝕥✨فور نده
130 دنبال‌کننده
766 عکس
218 ویدیو
0 فایل
[بـه نـام خـالـق زلـف هـای فـر تـو✨] [صــبـح شـد چشمام خـشک شـد💛] [به راه،نیومدی دلـم واسـه تـو خـودشـو کشـت مـرد!✨] [شـروعمـون: 1404/10/15💛] [کـدمـون:346🎟✨] [مـن: @mahla_30975 💛] [اصـکـی؟ مـنـبع یـا فـور بـزن✨] [لـف؟در شـان شـمـا نیـسـت💛]
مشاهده در ایتا
دانلود
پارت بیست و نهم. رمان خونه کمی لرزید رویا با ترس دوید طرف اتاق نورا حامی سریع نیلا رو بغل کرد و رفت سمت پنجره دود سیاه هوارو آلوده کرده بود صدای آمبولانس و آتش نشانی رویا:حامی بریم روستامون حامی:باش وسایلو جمع کن تو مامان لیلا زنگ زد به حامی مکالمه +سلام پسرم _سلام مامان خوبی +مرسی میخواستم بگم بیاید روستا _اتفاقا داشتیم وسایلو جمع میکردیم +باشه مراقب خودتون باشید _کاری نداری +نه خداحافظ _خدافظ مکالمه تموم شد _____________ رویا:حامی کی بود حامی:مامانم رویا:چی گفت حامی:گفت بیاین روستا رویا:اهان اوکی وسایلا جمع شد چمدون پر از وسیله و خوراکی نورا با پتو رو مبل بود حامی لباس طوسی با شلوار مشکی و عینک چمدون هارو آورد دم در نیلا خانم ۴ ساله ماهم لباس بنفش پوشیده بود رویا یک مانتو کوتاه سفید با شلوار مشکی شال مشکی و کیف سفید آماده شده بود کم کم وسایل ها چیده شده بود تو ماشین در قفل شد سوار ماشین شدند و راه افتادن ___________ ساعت 20:50 رسیدن رویا زنگ در رو زد جانا در رو باز کرد جانا:سلام سلام رویا:سلام عزیزم جانا:خوش اومدین رویا:فداتشم جاناتا حامی رو دید بغض کرد حامی اشکش ریخت جانا اومد نزدیک حامی و گفت:داداشی خواستگاریم.....پروازم 😭 حامی دستشو گذاشت روی کمر جانا و بغلش کرد جانا:دیدی چقدر بدبختم حامی کمی سکوت کرد:الهی ...تو بدبخت نیستی بیا بریم تو(درحالی که گریه میکرد) اومدن تو بعد از سلام و احوالپرسی مامان لیلا گفت:چرا گریه کردید حامی:خب پرواز جانا....خواستگاریش باباحمید:چی خواستگاری مامان لیلا:حامی...جانا جانا:میخواستم بهتون بگم باباحمید:امین پسر خوبیه حامی حامی:من چندساله رفیقم باهاش پسر خوبی هست اهل موادمخدر هم نیست دست بزن نداره آشپزی بلده جانا:خب بابا میزاری بهش برسم باباحمید: من واسه عشق شماها هر کاری میکنم مامان لیلا کمی سکوت کرد و بلند شد رفت کنار رویا نشست حامی:میتونیم خواستگاری رو اینجا برگزار کنین
پارت سی. رمان جانا:چی اینجا حامی:اره اینجا رویا:اگه صلاح دونستن مامان لیلا:حرفی ندارم باباحمید:خب باشع جانا:اخجوووون __________ فردا صبح خونه مرتب میوه ها چیده تو جامیوه ای شیرینی ها چیده شده بود شکلات چایی دم کشیده بود برای شب همچی آماده بود حامی:خب عروس ما کجاست جانا:حالا کرم نریز حامی:هنوز ازدواج نکرده پرو شدی جانا:مامان ببین اذیتم میکنه مامان‌لیلا:اذیتش نکن خب جانا:همین رویا خندید نیلا:عمه جانا:جون عمه نیلا:گوشیتو بده حامی:اوهو جانا:بیا فداتشم __________ ساعت 19:30 کاملا همه داشتن آماده میشدن صدای زنگ در اومد دینگگگگگ
فعلا کم دادم😊
پارت سی و یک. رمان جانا با کلی ذوق:اومدننن حامی:باشه حالا بال در نیاری رویا:بجای این مسخره بازیاتون در رو باز کنید حامی رفت در رو باز کرد حامی:سلام امین:سلام داداش خوبی حامی:مرسی ممنون (نویسنده: المیرا=مادر امین. فرهاد=پدر امین. اسما=خواهر امین ) المیرا:سلام حامی:سلام بفرمایید خوش اومدین المیرا شیرینی رو داد به حامی فرهاد:سلام اقا حامی حامی:سلام خوش اومدید بفرمایین فرهاد گل رو داد به حامی اسما با خجالت:سلام حامی:سلام بفرمایید اومدند تو اول پدر و مادر و بعد امین و اسما رفتن داخل بعد از کلی صحبت باباحمید:جانا چای رو نمیاری حامی رفت تو آشپزخونه جانا:عه حامی تو میبری حامی:مگه من عروسم ببر جانا:اه باشع جانا چایی رو برد جانا:بفرمایین فرهاد:مرسی عزیزم جانا:بفرمایید المیرا:به به چه عروسی جانا:بفرمایین امین نگاهی بهش کرد...قند تو دلش‌آب شد:مرسی جانا:بفرمایین اسما:مرسی جانا به باباحمید و مامان‌لیلا و رویا و حامی هم تعارف کرد بعد سینی رو برد گذاشت تو اشپزخونه اومد و کنار حامی نشست فرهاد:اگر شما ایرادی برند و باهم صحبت کنند باباحمید:نه مشکلی نداره مامان لیلا:جانا بلند شید باهم برید جانا و امین بلند شدن و رفتن داخل اتاق
پارت سی و سه. رمان همه خسته بودن رویا اومد تو حال کنار حامی نیلا رو میخواست از روی شونه های حامی که نیلا با دستای کوچکش میزد روی سر و موهای حامی جدا کنه که نیلا تند خودش و چسبوند به حامی و با بغض گفت :بابایی نزار برم حامی:برو منم میام تا بخوابیم نیلا:نهه😭 حامی:برو رویا:😮‍💨 باباحمید:نیلا بیا بغل آقاجون ببینم نیلا با گریه اما به صورت خوشحال رفت تو بغل باباحمید باباحمید اشک های نیلا رو پاک کرد و گفت:نوه قشنگ من نباید گریه کنه نیلا:تقشیر بابائه🥺 حامی:لوس نشو😏تقصیر من😳 باباحمید:خودم میدونم به پدرت رفتی رویا:من با اجازه برم لباسم و عوض کنم و بخوابم جانا:رویا فقط قبل خواب بیا کنارم کارت دارم رویا:باشه حتما حامی:برو عزیزم الان منم میام نیلا:بای بای مامانی رویا:بای بای باباحمید:شب بخیر عروس قشنگم رویا:شب شماهم بخیر مامان لیلا:رویا جون برو استراحت کن عزیزم رویا:مرسی رویا رفت تو اتاق نیلا:آقاجون من میخوام پیش شما بخوابم باباحمید:نمیشه باید پیش بابات بخوابی حامی یواشکی اما شیطانی از جاش بلند شد اومد و نیلا رو برداشت و تابش داد و دوید باهاش بعد هم آوردش بالا و گونه اش رو بوسیدو بردش تو اتاق حامی:شب بخیر همه شب توهم بخیر حامی رسید به اتاق نیلا دوید تو بغل رویا حامی:خب پرنسس های من چطورن رویا کمی لبخند زد اما جواب قطعی نداشت! ______________ نیلا کنار دیوار خوابیده بود حامی هم کنار نیلا رویا کنار حامی و نورا اون طرف رویا رویا بلند شد و رفت کنار جانا صدای په*پاد تو خونه پیچیده بود حامی بیدار بود و داشت موهای طلایی نیلا رو لمس میکرد و براش داستان میخوند رویا در زد و وارد شد جانا:عه اومدی رویا :آره کاری داشتی جانا:تو وقتی برای اولین بار یه نفر اومد خواستگاریت ذوق داشتی؟ رویا:آره خیلی جانا:خب من الان توهمون حسم رویا:الهی جانا:خب من الان نمیدونم باید چیکار کنم که یهو