پارت بیست و نهم. رمان
خونه کمی لرزید
رویا با ترس دوید طرف اتاق نورا
حامی سریع نیلا رو بغل کرد و رفت سمت پنجره
دود سیاه هوارو آلوده کرده بود
صدای آمبولانس و آتش نشانی
رویا:حامی بریم روستامون
حامی:باش وسایلو جمع کن تو
مامان لیلا زنگ زد به حامی
مکالمه
+سلام پسرم
_سلام مامان خوبی
+مرسی میخواستم بگم بیاید روستا
_اتفاقا داشتیم وسایلو جمع میکردیم
+باشه مراقب خودتون باشید
_کاری نداری
+نه خداحافظ
_خدافظ
مکالمه تموم شد
_____________
رویا:حامی کی بود
حامی:مامانم
رویا:چی گفت
حامی:گفت بیاین روستا
رویا:اهان اوکی
وسایلا جمع شد
چمدون پر از وسیله و خوراکی
نورا با پتو رو مبل بود
حامی لباس طوسی با شلوار مشکی و عینک چمدون هارو آورد دم در
نیلا خانم ۴ ساله ماهم لباس بنفش پوشیده بود
رویا یک مانتو کوتاه سفید با شلوار مشکی شال مشکی و کیف سفید آماده شده بود
کم کم وسایل ها چیده شده بود تو ماشین
در قفل شد
سوار ماشین شدند و راه افتادن
___________
ساعت 20:50
رسیدن رویا زنگ در رو زد
جانا در رو باز کرد
جانا:سلام سلام
رویا:سلام عزیزم
جانا:خوش اومدین
رویا:فداتشم
جاناتا حامی رو دید بغض کرد
حامی اشکش ریخت
جانا اومد نزدیک حامی و گفت:داداشی خواستگاریم.....پروازم 😭
حامی دستشو گذاشت روی کمر جانا و بغلش کرد
جانا:دیدی چقدر بدبختم
حامی کمی سکوت کرد:الهی ...تو بدبخت نیستی بیا بریم تو(درحالی که گریه میکرد)
اومدن تو بعد از سلام و احوالپرسی
مامان لیلا گفت:چرا گریه کردید
حامی:خب پرواز جانا....خواستگاریش
باباحمید:چی خواستگاری
مامان لیلا:حامی...جانا
جانا:میخواستم بهتون بگم
باباحمید:امین پسر خوبیه حامی
حامی:من چندساله رفیقم باهاش پسر خوبی هست اهل موادمخدر هم نیست دست بزن نداره آشپزی بلده
جانا:خب بابا میزاری بهش برسم
باباحمید: من واسه عشق شماها هر کاری میکنم
مامان لیلا کمی سکوت کرد و بلند شد رفت کنار رویا نشست
حامی:میتونیم خواستگاری رو اینجا برگزار کنین
پارت سی. رمان
جانا:چی اینجا
حامی:اره اینجا
رویا:اگه صلاح دونستن
مامان لیلا:حرفی ندارم
باباحمید:خب باشع
جانا:اخجوووون
__________
فردا صبح
خونه مرتب
میوه ها چیده تو جامیوه ای
شیرینی ها چیده شده بود
شکلات
چایی دم کشیده بود
برای شب همچی آماده بود
حامی:خب عروس ما کجاست
جانا:حالا کرم نریز
حامی:هنوز ازدواج نکرده پرو شدی
جانا:مامان ببین اذیتم میکنه
مامانلیلا:اذیتش نکن خب
جانا:همین
رویا خندید
نیلا:عمه
جانا:جون عمه
نیلا:گوشیتو بده
حامی:اوهو
جانا:بیا فداتشم
__________
ساعت 19:30
کاملا همه داشتن آماده میشدن
صدای زنگ در اومد
دینگگگگگ
پارت سی و یک. رمان
جانا با کلی ذوق:اومدننن
حامی:باشه حالا بال در نیاری
رویا:بجای این مسخره بازیاتون در رو باز کنید
حامی رفت در رو باز کرد
حامی:سلام
امین:سلام داداش خوبی
حامی:مرسی ممنون
(نویسنده: المیرا=مادر امین. فرهاد=پدر امین. اسما=خواهر امین )
المیرا:سلام
حامی:سلام بفرمایید خوش اومدین
المیرا شیرینی رو داد به حامی
فرهاد:سلام اقا حامی
حامی:سلام خوش اومدید بفرمایین
فرهاد گل رو داد به حامی
اسما با خجالت:سلام
حامی:سلام بفرمایید
اومدند تو اول پدر و مادر و بعد امین و اسما رفتن داخل
بعد از کلی صحبت
باباحمید:جانا چای رو نمیاری
حامی رفت تو آشپزخونه
جانا:عه حامی تو میبری
حامی:مگه من عروسم ببر
جانا:اه باشع
جانا چایی رو برد
جانا:بفرمایین
فرهاد:مرسی عزیزم
جانا:بفرمایید
المیرا:به به چه عروسی
جانا:بفرمایین
امین نگاهی بهش کرد...قند تو دلشآب شد:مرسی
جانا:بفرمایین
اسما:مرسی
جانا به باباحمید و مامانلیلا و رویا و حامی هم تعارف کرد
بعد سینی رو برد گذاشت تو اشپزخونه
اومد و کنار حامی نشست
فرهاد:اگر شما ایرادی برند و باهم صحبت کنند
باباحمید:نه مشکلی نداره
مامان لیلا:جانا بلند شید باهم برید
جانا و امین بلند شدن و رفتن داخل اتاق
پارت سی و سه. رمان
همه خسته بودن
رویا اومد تو حال کنار حامی نیلا رو میخواست از روی شونه های حامی که نیلا با دستای کوچکش میزد روی سر و موهای حامی جدا کنه که نیلا تند خودش و چسبوند به حامی و با بغض گفت :بابایی نزار برم
حامی:برو منم میام تا بخوابیم
نیلا:نهه😭
حامی:برو
رویا:😮💨
باباحمید:نیلا بیا بغل آقاجون ببینم
نیلا با گریه اما به صورت خوشحال رفت تو بغل باباحمید
باباحمید اشک های نیلا رو پاک کرد و گفت:نوه قشنگ من نباید گریه کنه
نیلا:تقشیر بابائه🥺
حامی:لوس نشو😏تقصیر من😳
باباحمید:خودم میدونم به پدرت رفتی
رویا:من با اجازه برم لباسم و عوض کنم و بخوابم
جانا:رویا فقط قبل خواب بیا کنارم کارت دارم
رویا:باشه حتما
حامی:برو عزیزم الان منم میام
نیلا:بای بای مامانی
رویا:بای بای
باباحمید:شب بخیر عروس قشنگم
رویا:شب شماهم بخیر
مامان لیلا:رویا جون برو استراحت کن عزیزم
رویا:مرسی
رویا رفت تو اتاق
نیلا:آقاجون من میخوام پیش شما بخوابم
باباحمید:نمیشه باید پیش بابات بخوابی
حامی یواشکی اما شیطانی از جاش بلند شد
اومد و نیلا رو برداشت و تابش داد و دوید باهاش بعد هم آوردش بالا و گونه اش رو بوسیدو بردش تو اتاق
حامی:شب بخیر
همه شب توهم بخیر
حامی رسید به اتاق
نیلا دوید تو بغل رویا
حامی:خب پرنسس های من چطورن
رویا کمی لبخند زد اما جواب قطعی نداشت!
______________
نیلا کنار دیوار خوابیده بود
حامی هم کنار نیلا
رویا کنار حامی و نورا اون طرف رویا
رویا بلند شد و رفت کنار جانا
صدای په*پاد تو خونه پیچیده بود
حامی بیدار بود و داشت موهای طلایی نیلا رو لمس میکرد و براش داستان میخوند
رویا در زد و وارد شد
جانا:عه اومدی
رویا :آره کاری داشتی
جانا:تو وقتی برای اولین بار یه نفر اومد خواستگاریت ذوق داشتی؟
رویا:آره خیلی
جانا:خب من الان توهمون حسم
رویا:الهی
جانا:خب من الان نمیدونم باید چیکار کنم
که یهو