پارت سی و یک. رمان
جانا با کلی ذوق:اومدننن
حامی:باشه حالا بال در نیاری
رویا:بجای این مسخره بازیاتون در رو باز کنید
حامی رفت در رو باز کرد
حامی:سلام
امین:سلام داداش خوبی
حامی:مرسی ممنون
(نویسنده: المیرا=مادر امین. فرهاد=پدر امین. اسما=خواهر امین )
المیرا:سلام
حامی:سلام بفرمایید خوش اومدین
المیرا شیرینی رو داد به حامی
فرهاد:سلام اقا حامی
حامی:سلام خوش اومدید بفرمایین
فرهاد گل رو داد به حامی
اسما با خجالت:سلام
حامی:سلام بفرمایید
اومدند تو اول پدر و مادر و بعد امین و اسما رفتن داخل
بعد از کلی صحبت
باباحمید:جانا چای رو نمیاری
حامی رفت تو آشپزخونه
جانا:عه حامی تو میبری
حامی:مگه من عروسم ببر
جانا:اه باشع
جانا چایی رو برد
جانا:بفرمایین
فرهاد:مرسی عزیزم
جانا:بفرمایید
المیرا:به به چه عروسی
جانا:بفرمایین
امین نگاهی بهش کرد...قند تو دلشآب شد:مرسی
جانا:بفرمایین
اسما:مرسی
جانا به باباحمید و مامانلیلا و رویا و حامی هم تعارف کرد
بعد سینی رو برد گذاشت تو اشپزخونه
اومد و کنار حامی نشست
فرهاد:اگر شما ایرادی برند و باهم صحبت کنند
باباحمید:نه مشکلی نداره
مامان لیلا:جانا بلند شید باهم برید
جانا و امین بلند شدن و رفتن داخل اتاق
پارت سی و سه. رمان
همه خسته بودن
رویا اومد تو حال کنار حامی نیلا رو میخواست از روی شونه های حامی که نیلا با دستای کوچکش میزد روی سر و موهای حامی جدا کنه که نیلا تند خودش و چسبوند به حامی و با بغض گفت :بابایی نزار برم
حامی:برو منم میام تا بخوابیم
نیلا:نهه😭
حامی:برو
رویا:😮💨
باباحمید:نیلا بیا بغل آقاجون ببینم
نیلا با گریه اما به صورت خوشحال رفت تو بغل باباحمید
باباحمید اشک های نیلا رو پاک کرد و گفت:نوه قشنگ من نباید گریه کنه
نیلا:تقشیر بابائه🥺
حامی:لوس نشو😏تقصیر من😳
باباحمید:خودم میدونم به پدرت رفتی
رویا:من با اجازه برم لباسم و عوض کنم و بخوابم
جانا:رویا فقط قبل خواب بیا کنارم کارت دارم
رویا:باشه حتما
حامی:برو عزیزم الان منم میام
نیلا:بای بای مامانی
رویا:بای بای
باباحمید:شب بخیر عروس قشنگم
رویا:شب شماهم بخیر
مامان لیلا:رویا جون برو استراحت کن عزیزم
رویا:مرسی
رویا رفت تو اتاق
نیلا:آقاجون من میخوام پیش شما بخوابم
باباحمید:نمیشه باید پیش بابات بخوابی
حامی یواشکی اما شیطانی از جاش بلند شد
اومد و نیلا رو برداشت و تابش داد و دوید باهاش بعد هم آوردش بالا و گونه اش رو بوسیدو بردش تو اتاق
حامی:شب بخیر
همه شب توهم بخیر
حامی رسید به اتاق
نیلا دوید تو بغل رویا
حامی:خب پرنسس های من چطورن
رویا کمی لبخند زد اما جواب قطعی نداشت!
______________
نیلا کنار دیوار خوابیده بود
حامی هم کنار نیلا
رویا کنار حامی و نورا اون طرف رویا
رویا بلند شد و رفت کنار جانا
صدای په*پاد تو خونه پیچیده بود
حامی بیدار بود و داشت موهای طلایی نیلا رو لمس میکرد و براش داستان میخوند
رویا در زد و وارد شد
جانا:عه اومدی
رویا :آره کاری داشتی
جانا:تو وقتی برای اولین بار یه نفر اومد خواستگاریت ذوق داشتی؟
رویا:آره خیلی
جانا:خب من الان توهمون حسم
رویا:الهی
جانا:خب من الان نمیدونم باید چیکار کنم
که یهو
پارت سی و دو. رمان
جانا در اتاق رو باز کرد و گفت:بفرمایید داخل
امین:خیلی ممنون
نشستند تا باهم حرف بزنن
امین:خب حرفی ،شرطی چیزی دارید بگید
جانا:مم واسم اخلاق خیلی مهمه و حامی هم گفته بود که شما خیلی خوش اخلاقین اگر خواستیم بچه دار بشیم باهاش خوب رفتار میکنیم
امین:اینا اوکیه
بعداز حرف های داخلی بچه ها اومدن بیرون
مامان لیلا:چیشد؟!
جانا:اوکیه
حامی زل زده بود به جانا در حالی که نیلا از سر و گردنش بالا میرفت
المیرا:خب خداروشکر
فرهاد:آقای صالحی شما هم حرفی دارید
باباحمید:ما دخالت تو زندگیشون نکنیم بهتره
فرهاد:بله موافقم
حامی: خواهر ماهم میخواست بره فرانسه برای یه سری ازکار هاش دیگه با این موقیعت نتونست بره
جانا:البته دوستم نیایش گفت که پرواز بعد از ج*ن*گ میوفته
فرهاد:چه عالی
المیرا:خب ما تا اندازه کافی زحمتتون دادیم
مامانلیلا:چه زحمتیشما مراحمید
باباحمید:خب نامزدی رو میندازیم برای روز پنجشنبه اون هفته
فرهاد:عالیه
__________________
خونه خالی شد
دیگه صدایی توش نبود
مامانلیلا و رویا تو آشپزخانه
َجانا تو گوشی افتاده بود رو مبل
باباحمید هم داشت اخبار میدید
حامی هم نشسته بود
نیلا هم از سرو گردنش بالا میرفت مثل اون موقع هنوز هم خسته نشده بود
نورا تو اتاق خواب خوابیده بود
که جانا گفت:بابا من لباس ندارم بخرم اَه
باباحمید:اووو تا پنجشنبه اون هفته خدا بزرگه
روز دختر مبارک تویی که
یه تنه برای رویاهات میجنگی
مبارک تویی که اونقدر
غرق کارو هدفاتی
که فرصت هیچ حاشیهای رو نداری
روز دختر مبارک تویی که
تو این جامعه با این همه محدودیت
با این همه خط قرمز
داری تلاش میکنی که موفق بشی!
روزت مبارک دختر قوی❤️
پارت سی و چهار. رمان
که یهو
حامی وارد اتاق شد
حامی:خب چیمیگفتید
جانا:به تو چه
حامی:جانا یه بار دیگه بخوای پرویی کنیا😒😡
جانا:عه خب چیکار به تو داره
حامی:اومدم دنبال رویا کارش دارم
جانا:خب
رویا:عه حالا بحث نکنید جانا جون کسی به بزرگترش اینا رو نمیگه
جانا:ببخشید
و جانا دوید و حامی رو بغل کرد،لپ حامی رو بوسید و حامی هم بغلش کرد ،حامی هم لپ جانا رو بوسید و دست کشید رو موهاش
رویا:حامی پس من چی
حامی:تو هم بیا عشقم بغلت کنم
رویا:اصلا قهرم باید تا صبح منو بغل کنی و بخوابی
حامی:امم باشه
جانا از بغل حامی جدا شد و گفت :خب دیگه زنتو دیدی
حامی:نه میخوام ببرمش😏😂
جانا:خب کارش داشتم
رویا ساکت بود
حامی:جانا بزار برای فردا الان همه خسته ایم
جانا:باش
رویا:جانا جون شبت بخیر😉
جانا:شب توهم بخیر😊
حامی:جانا بگیر بخواب شب بخیر
جانا:باشه فقط داداشی
حامی:جونم
جانا:مرسی بابت همه چیز....مرسی که هستی
حامی:فداتشم برو بخواب دیگه🙂
جانا:شب بخیر
در اتاق بسته شد جانا دراز کشید رو تختش به کارای امشب فکر میکرد
حامی و رویا رفتند تو اتاق خودشون کنار بچه ها خوابیدن
رویا:مگه قول ندادی که من تا صبح تو بغلت بخوابم
حامی کم کم خوابش برده بود با صدای آروم و گرفته گفت: ای بابا باشه
حامی دستشو دراز کرد
رویا اومد سرش رو گزاشت رو دست حامی
حامی هم بغلش کرد
رویا هم خودشو تو بغل حامی جای داد
از زبان حامی
وقتی که سرش رو گزاشت رو دستم احساس آرامش کردم
_______________
همینطور رویا تو بغل حامی بود
ساعت 05:00
هیچکس بیدار نبود
حامی :قشنگم نمیخوای بیدار شی
رویا:چرا
حامی:بریم قدم بزنیم
رویا:حامی هوا تاریکه بزار ساعت 6 و 7
حامی:باش
رویا لبش رو جلو آورد
حامی هم نه
با عجله
نه با
فشار
یه بوسه ای روی لبای رویا زد
یه بوسه عمیق
رویا نفسش بند اومده بود
نمیدونست چی بگه
حامی پلکش رو بوس کرد
بعد چند ثانیه پیشانی رویا رو
و رویا دوباره خوابید و حامی بغلش کرد
پارت سیوپنج. رمان
ساعت 6:30
رویا زودتر از حامی بیدار شد
رفت دست و صورتش را شست
مامان لیلا:رویا جون صبحانه ات رو میزه
رویا:مرسی الان یه خورده بر میدارم حامی گفت بریم بیرون بخوریم
مامان لیلا:باشه گلم
رویا دوتا قهوه درست کرد و گذاشت تو سینی و رفت بالا سر حامی
رویا:حامی
حامی:هوم
رویا:بیا بریم قدم بزنیم
حامی:باشه
حامی بلند شد
یه بویه ای به گونه رویا زد و رفت دستشویی
بعد دستشویی
اومد بیرون دید بارون میاد
خیلی ذوق زده شده بود
هوای شمال+باران چیمیشه
حامی نفسی عمیق کشید
رویا:میبینی چه هواییه
حامی:میخوای صبحانه رو بزار تو بیا بریم قدم بزنیم؟
رویا:موافقم
صبحانه رو گذاشت تو و اومدیم
تو مسی رویا دستشو دور بازوم حلقه کرد و سرش رو گزاشت رو شونه ام
که یکی داد زد(فریاد):حامیمممممم
حامی:یاابلفض
پاشین وایساد دخترو پسره از ماشین پیاده شون و به سمت حامیم دویدن
حامی:بَه سلامم
دختره به نام آوینا :سلامم
پسره به نام ارمین:حامیم سلام باهامون عسو امضا میگیری
حامی:حتما چرا که نه
مادرو پدر کودک ها هم اومدن
مادرشون:سلام آقای حامیم
حامی:سلام
مادرشون:الان تو راه اهنگ شما پلی بود
حامی:عه جدی
پدرشون :سلام
حامی:سلام...خب معرفی میکنم همسرم هستن
رویا:سلام
همه:سلام
اوینا:حامیم بیا امضا کن
حامی:اسمت چیه
اوینا:اسمم اویناست
حامی:بفرمایید اوینا خانوم
ارمین:اینم امضا کن
حامی:چشم اسم شما چیه
ارمین:بنده ارمین هستم
حامی:بفرمایین آقای ارمین...خب حالا نوبت عکسه
حامی باهاشون عکس گرفت
دیگه خداحافظی رو کردن و رفتن
رویا:خب خسته نباشی
حامی:رویا چرا صدات اینجوریه
رویا:چجوریه...احم احم😮💨🤧
حامی:رویا داری سرفه میکنی
رویا:چیزی نیست🤧
حامی سیوشرتش رو در آورد و تن رویا کرد
رویا:پس خودت چی
حامی:تو واجب تری
رویا:مرسی بابت همه چیز....واسه اینکه حواست بهم هست....حواست به بچه ها هست......حواست به زندگی و ..... هست
حامی: سلامتی تو و بچه ها ارزش داره واسه ام