00:00
هــــرشـــب هــمــیــن مــوقــع کــه میــشــه
دل مــــن پــیــش تــــوعــــه
♥️🖤
•°•شــبــتــونــ بــخــیــر •°•
•°•°•تــایــمــ بــهــ فــداتــون•°•°•
⛧ 𝐍𝐎 𝐂𝐎𝐏𝐘 ⛧ 𝐅𝐎𝐑 𝐘𝐎𝐔 🥀
𖤐 𝐓𝐇𝐄 𝐁𝐄𝐒𝐓 𝐇𝐀𝐌𝐈𝐌 𝐂𝐇𝐀𝐍𝐍𝐄𝐋 🖤
«وقتی که از دنیای تو... دستای من دوره» 🥀
🍒 𝐀 𝐂𝐇𝐀𝐍𝐍𝐄𝐋 𝐅𝐎𝐑 𝐇𝐀𝐌𝐈𝐌
𓆩♡𓆪 𝐂𝐇𝐀𝐍𝐍𝐄𝐋 𝐋𝐈𝐍𝐊:
https://eitaa.com/fallow78hamim
صــــبــــح زیــــبــــاتــــون بخــیــر 🙌🏻♥️
صــبــح شــد
چــشــمــام خــشــک شــد
بــه راه..نــیــومــدی دلــم
واســه تــوخــودشــو کــشــت مــرد🩸🖇:)
⛧ 𝐍𝐎 𝐂𝐎𝐏𝐘 ⛧ 𝐅𝐎𝐑 𝐘𝐎𝐔 🥀
𖤐 𝐓𝐇𝐄 𝐁𝐄𝐒𝐓 𝐇𝐀𝐌𝐈𝐌 𝐂𝐇𝐀𝐍𝐍𝐄𝐋 🖤
«وقتی که از دنیای تو... دستای من دوره» 🥀
🍒 𝐀 𝐂𝐇𝐀𝐍𝐍𝐄𝐋 𝐅𝐎𝐑 𝐇𝐀𝐌𝐈𝐌
𓆩♡𓆪 𝐂𝐇𝐀𝐍𝐍𝐄𝐋 𝐋𝐈𝐍𝐊:
https://eitaa.com/fallow78hamim
پیام وستا توی چنل الما
⛧ 𝐍𝐎 𝐂𝐎𝐏𝐘 ⛧ 𝐅𝐎𝐑 𝐘𝐎𝐔 🥀
𖤐 𝐓𝐇𝐄 𝐁𝐄𝐒𝐓 𝐇𝐀𝐌𝐈𝐌 𝐂𝐇𝐀𝐍𝐍𝐄𝐋 🖤
«وقتی که از دنیای تو... دستای من دوره» 🥀
🍒 𝐀 𝐂𝐇𝐀𝐍𝐍𝐄𝐋 𝐅𝐎𝐑 𝐇𝐀𝐌𝐈𝐌
𓆩♡𓆪 𝐂𝐇𝐀𝐍𝐍𝐄𝐋 𝐋𝐈𝐍𝐊:
https://eitaa.com/fallow78hamim
787K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
استوری جدید حامیم🤍✨
⛧ 𝐍𝐎 𝐂𝐎𝐏𝐘 ⛧ 𝐅𝐎𝐑 𝐘𝐎𝐔 🥀
𖤐 𝐓𝐇𝐄 𝐁𝐄𝐒𝐓 𝐇𝐀𝐌𝐈𝐌 𝐂𝐇𝐀𝐍𝐍𝐄𝐋 🖤
«وقتی که از دنیای تو... دستای من دوره» 🥀
🍒 𝐀 𝐂𝐇𝐀𝐍𝐍𝐄𝐋 𝐅𝐎𝐑 𝐇𝐀𝐌𝐈𝐌
𓆩♡𓆪 𝐂𝐇𝐀𝐍𝐍𝐄𝐋 𝐋𝐈𝐍𝐊:
https://eitaa.com/fallow78hamim
هدایت شده از | Nσʋҽʅ |Rσԋααɱ|
𝑵𝑶𝑽𝑬𝑳 "𝒓𝒐𝒉𝒂𝒂𝒎"
| 𝒇𝒂𝒔𝒍 1 |
𝑷𝒂𝒓𝒕_𝟏𝟏𝟗
سریع وارد بیمارستان شدم و همینطور از این و اون میپرسیدم که حامی رسید بهم..
نفس نفس میزد:
حامی: ماهلین.... آروم... تر..
دویدم اون سر بیمارستان..آشفته و نگران بودم...
یهو چشمم خورد به اونطرف شیشهی یکی از اتاق ها..
عسل؟اون عسل بود؟!
دویدم توی اتاق..
چشماش نیمه باز بود و سرش باند پیچی شده بود.. دستش هم شکسته بود..
+عسل..عسل خوبی؟
عسل با صدای ضعیف و بی جونی گف:
عسل: ما..نی..
یهو یکی از پرستار ها پیداش شد:
👩🏻⚕: خانوم لطفا برین بیرون
+چرا..چرا زنداداشمه..
👩🏻⚕: ایشون باید استراحت کنن..
حامی که کنارم ایستاده بود آروم بازومو گرفت:
حامی: ماهلین بیا بریم بیرون..
+باشه..باشه.. داداشم.. همسرش کجاست؟
👩🏻⚕ : بخش مراقبت های ویژه..
+ بسملا..
از اتاق رفتم بیرون..
+حامی.. حامی بخش مراقبت های ویژه کجاست؟
حامی: طبقهی دوم..
بدو بدو رفتم سمت پلهها که:
حامی: ماهلین بیا از آسانسور بریم آسانسور خالیه!
با هم رفتیم داخل آسانسور..قلبم داشت میومد توی حلقم..
بغض کرده بودم و اشک توی چشمام جمع شده بود..
با دیدن عسل توی اون وضعیت داغون شدم..
و با فکرای ناجوری که در مورد مانی میومد توی سرم داشتم دیوونه میشدم!
در آسانسور باز شد که سریع رفتم بیرون..
این بار حامی جلوتر از من رفت سمت پذیرش:
حامی: ببخشید خانوم اون فردی که تصادف کرده بود گفتن آوردن اینجا..
👩🏻⚕ : بله..شما از بستگانشون هستین؟
+من..من خواهرشم..
👩🏻⚕ : اتاق ۲۰۴ دارن معاینهشون میکنن..وارد اتاق نشین لطفا!
پا تند کردم و با چشم جلو جلو شمارهی اتاق ها رو میدیدم..
رسیدیم به اتاق ۲۰۴..
از شیشهای که به داخل اتاق دید داشت
دیدم که دکتر و چند تا پرستار بالای سرش بودن..
سرش بسته بود و کلی دستگاه داشتن بهش وصل میکردن...
+این..این..مانیه؟(بغض)
و بغضم ترکید!
با گریه و چشمای اشکی به حامی نگاه کردم:
+حامی.. من.. من جواب مامان و بابامو چی بدم.. من تنهام چیکار کنم..
اومد سمتم:
حامی: هیششش ماهلین آروم باش.. آروم باش تو تنها نیستی.. من کنارتم..
سعی میکرد لرزش صداشو متوقف کنه..
از چهرهش معلوم بود که اونم نگران و آشفتهس!
+ولی.. ولی اگه مانی چیزیش بشه..
گریهم شدت گرفت..
اومد سمتم و خیلی یهویی منو توی آغوشش کشید:
حامی: نه نه.. چیزیش نمیشه.. مانی چیزیش نمیشه ماهلین آروم باش..
༻✯༻✯༻✯༻✯༻✯༻✯༻✯༻✯༻✯
ᴛᴏ ʙᴇ ᴄᴏɴᴛɪɴᴜᴇᴅ ..... ✧اבامهـ בارב✧
ᴄᴏᴘʏ?ɴᴇᴠᴇʀ! کپی؟بـہ هیچ وجه
ᴡʀɪᴛᴇʀ; ᴘᴀɴᴀʜ بـہ قلم: پناه
هدایت شده از چنل مون بالاخره درست شد🫐🧡
به دلیل اینکه چنلمون درست شد هرکی عضو چنل بشه شات بفرسته پی ویم
هم عضو چنلش میشم هم...😊
اونو دیگه خودش میفهمه🫠🪞
🧡 @h_anitaa 🫐