سوارِ ماشین شدم، شیشه رو پایین دادم، مثل همیشه یکم از دستم رو از پنجره میارم بیرون، ایرپادی که فقط توی گوشِ چپم گذاشتم میخونه " حق بده بهم بریزم بی تو، اولین تجربهی مردنمه "
میرسیم به ماشینی که رویِ سقفش بلندگو گذاشته و مداحیِ حماسی گذاشته، من پرچم نداشتم، دست کرد تو ماشینش و بهم پرچم داد. صدایِ چاوشی رو یذره کم کردم، از عمو تشکر کردم، به هیجان اومدم. راستش این روزها هروقت پرچم به دست میگیرم، چشمام برق میزنه و به هیجان میام.. اهنگ توی گوشم رفته بود بعدی، نمیتونستم اهنگرو قطع کنم چون با دو دستم، پرچمنگه داشته بودم. با دستِ راستم پرچمِ یا زهرا، با دستِ چپم پرچمِ ایران. تو گوشممیخوند " تو اون پسرِ بدی که نباید .. " خندم گرفته بود. همزمان بابا مداحی رو زیادِ زیاد کرده بود، "حریفت منمممم" و بعد توی گوشممیگفت " من یه تتو از بوست رو لبام ... "
دستام از پنجره بیرون بودن، به رقصِ پرچمها توی باد نگاه میکردم. به ماشینهایی که پشتمون میومدن و انگار یه کاروانِ ماشینی راه انداخته بودیم. به اللهِ وسط پرچمم که توی آینهبغل نشون داده میشد. نمیدونم والا، انگار بعضی وقتها واقعا دارم زندگیمیکنم.
اسمون و ستارههاش من رو عاشق کردن. ساعت ها بهشون خیره میشم و دلم رو میبرن. ترکیبِ ستاره و ابر بینظیر هستش.
ناناعت هستم. ولی متاسفانه زندگی صبر نمیکنه ببینه من ناراحتم. میتازه میره. من میمونم و قلب بنفش.😅