فاموتیدین.
حالا که دانشجو شدم، ولی هروقت خیره میشم به اون صندلیِ گوشهی راهرویِ مدرسه تمام خاطرات دبیرستان میاد
از اون زمان که معلم ریاضی برگشت گفت: چرا درجا میزنی؟
تا اونروزی که معلم فیزیک با تحسین به درصدمنگاه کرد.
از اونروزی که معلم زیست رو خفت میکردم که سوال بپرسم،
تا اونروزی که بخاطر درصدای شیمی تا لب سکته رفتم.
اونروزی که نشستم روی صندلی و گفتم باید قیدِ پزشکی رو بزنم،
تا روزی که شیرینی بردم مدرسه وگفتم سلام، پزشکی قبول شدم.
زندگی همیشه ته خط هایی داره که تازه آغاز یه مسیر دیگه ان..
شاید اگرتوی یکی از اون لحظه ها تسلیم میشدم الان به چیزی که دوست داشتم نمیرسیدم..
سر همین میگم توی مسیر هرگز تسلیم و متوقف نشید، همیشه با یه امیدی برید جلو..
چندجا لیست میکنم دوست دارم برم تا اخر سال:
۱ - تلکابین توچال تا ایستگاه ۷
۲ - قم با رفیقام و قطار
۳ - قهوه خوردن توی هوای خیلی بارونی وگرفته
۴ - دابسمش گرفتن زیر برف با اهنگ زمستووون، تنم بیجونِبیجون