قصد جان میکند این عید و بهارم بی تو
این چه عیدی و بهاری است که دارم بی تو ... 🥺
--
در سینهام اندوهی نشسته که انگار از ریشه جانم روییده؛ زخمی بیصدا که عمقش بیشتر از کلام است. گاهی حس میکنم اعتماد درونم ترک برداشته، مثل آینهای که تصویر خودش را هم کامل نشان نمیدهد. میان تمام رفتوآمدهای روزها، جایی از مسیر، از مهربانیای که میتوانستم باشم فاصله گرفتم؛ نه دشمن خویش، اما نه دوستِ درستِ خودم. و همین سایهٔ کمبودن، همین حسِ نیمهماندن، آرام از درونم عبور میکند و سکوت را سنگینتر میسازد.
--
حرف دل