شاید مهم ترین بدیِ با تجربه تر شدن این باشه که دیگه راحت حرف کسی رو باور نمیکنی و یه جورایی برات مهم نیست که چی میگن بلکه فقط رفتار و عملکرد و شناختی که خودت ازشون پیدا کردی رو ملاک و معیار سنجش قرار میدی و این نگرش واقع بینانه در عین خوبی یکم آزار دهندست.
𝓌𝑜𝓊𝓃𝒹𝑒𝒹 𝒽𝑒𝒶𝓇𝓉
جایی به دور از امروز زندگی میکرد و نمیدانست چه لحظهی باارزشی را از دست میدهد.
𝓌𝑜𝓊𝓃𝒹𝑒𝒹 𝒽𝑒𝒶𝓇𝓉
گاهى دلها میشكنند، مثل برگهايى كه از درخت میافتند و به هيچ چيزى تبديل نمیشوند؛اما وقتى به ﺁﻥﻫﺎ نگاه میكنى،هنوز چيزى از آنها باقى است كه نمیشود گفت چه بودهاند.
𝓌𝑜𝓊𝓃𝒹𝑒𝒹 𝒽𝑒𝒶𝓇𝓉
دلتنگییهحدیداره ؛
خیلیدلمبراتتنگشدهدرحدمرگدلمبراتتنگشدهعزیزِدلم...:)
یه جا نوشته بود:
میدونم تصمیمی که گرفتم درسته، ولی کاش تصمیم درست این نبود.
و چقدر هممون این جمله رو زندگی کردیم...
𝓌𝑜𝓊𝓃𝒹𝑒𝒹 𝒽𝑒𝒶𝓇𝓉
عذرخواهیاش مثل قطرهای در دریا گم میشود. دلش را شکسته و حالا با کلماتش میخواهد جبران کند، اما آیا کلمات میتوانند زخمهای عمیق را درمان کنند؟ گاهی اوقات، عذرخواهی فقط یادآوری میکند که چقدر دیر شده است.
𝓌𝑜𝓊𝓃𝒹𝑒𝒹 𝒽𝑒𝒶𝓇𝓉
«خندههایش پر از غم است، مثل نقابی که روی چهرهاش کشیده شده. هر بار که لبخند میزند، داستانی از رنجهای پنهانش را روایت میکند، داستانی که فقط دلش میداند.»
𝓌𝑜𝓊𝓃𝒹𝑒𝒹 𝒽𝑒𝒶𝓇𝓉
می دانی؟
ما مجبور بودیم قوی و محکم باشیم ؛
چون هیچ کس وجود نداشت
که دستمان را محکم تر از خودمان بگیرد..!:)
𝓌𝑜𝓊𝓃𝒹𝑒𝒹 𝒽𝑒𝒶𝓇𝓉
گاهی باید رفت؛ نه برای اینکه هیچچیز بهتر نمیشود، گاهی باید رفت تا همهچیز خرابتر و بدتر نشود.
𝓌𝑜𝓊𝓃𝒹𝑒𝒹 𝒽𝑒𝒶𝓇𝓉