«خندههایش پر از غم است، مثل نقابی که روی چهرهاش کشیده شده. هر بار که لبخند میزند، داستانی از رنجهای پنهانش را روایت میکند، داستانی که فقط دلش میداند.»
𝓌𝑜𝓊𝓃𝒹𝑒𝒹 𝒽𝑒𝒶𝓇𝓉
می دانی؟
ما مجبور بودیم قوی و محکم باشیم ؛
چون هیچ کس وجود نداشت
که دستمان را محکم تر از خودمان بگیرد..!:)
𝓌𝑜𝓊𝓃𝒹𝑒𝒹 𝒽𝑒𝒶𝓇𝓉
گاهی باید رفت؛ نه برای اینکه هیچچیز بهتر نمیشود، گاهی باید رفت تا همهچیز خرابتر و بدتر نشود.
𝓌𝑜𝓊𝓃𝒹𝑒𝒹 𝒽𝑒𝒶𝓇𝓉
یهو دلم تنگ شد برا روزایی که بیدار میشدم و ازش نوتیف صبح خیر داشتم:,)
#مخاطب
𝓌𝑜𝓊𝓃𝒹𝑒𝒹 𝒽𝑒𝒶𝓇𝓉
هیچچیز تکانم نمیدهد، نه رفتنها و نه آمدنها. آدم وقتی دائم در معرض نشدنها و سختیها قرار میگیرد، احساسات و عواطفش را از دست میدهد یا دستکم گمشان میکند.
𝓌𝑜𝓊𝓃𝒹𝑒𝒹 𝒽𝑒𝒶𝓇𝓉
زندگی خیلی دشوار و غمانگیز است. چطور آدم میتواند امیدوار باشد که خواهد توانست کسی را با نوشتن برای خودش نگه دارد؟
𝓌𝑜𝓊𝓃𝒹𝑒𝒹 𝒽𝑒𝒶𝓇𝓉
روزی تمام خود را میگذارم و با کولهای از آرزوها و رویا هایم میروم، روزی تمامِ خود را رها میکنم و با لباسی از جنس تنهایی این شهر را ترک خواهم کرد.
𝓌𝑜𝓊𝓃𝒹𝑒𝒹 𝒽𝑒𝒶𝓇𝓉